صفحه نخست >
اخبار روز / مذهبی / فرهنگی - اجتماعی / گزارش >
سفرنامهی عشق
سفرنامهی عشق15-08-1404, 17:19. نويسنده: admin |
در مسیر نور، خبرنگار پایگاه شهیدمیررضایی، عاشقی را زندگی کرد؛ نگاهی به گنبد طلا انداخت و دلش همانجا جا ماند. به گزارش پایگاه شهیدمیررضایی، سه روز مانده به اربعین، من خبرنگار به همراه خانواده ام به سوی کربلا راه افتادیم چه میدانستم روزی که زائر اولی باشم روز خبرنگار باشد و من به عراق، بروم تا در سایهی گنبدهای نجف و کربلا، عاشقی را نه روایت، که زندگی کنم هر چی به اربعین نزدیک تر می شدم دل بیقرار بود، خیال راه افتاده بود و نگاهی در دوردست به گنبدی طلا میدرخشید.نمیدانستم تقدیر چه میخواهد، اما خدا خواست که نخستین سفرم، به کربلا روز خبرنگار در عراق باشد؛ روزی که قلم، در جوار ضریح حضرت عباس(ع) تعظیم کرد. برای اولین بار وقتی دستانم بر شبکههای نقرهای ضریح قمر بنیهاشم(ع) لرزید، بغض سالها شکست. به یاد همه خبرنگاران، بهویژه شهید فرشته باقری از دفاعپرس و شهید طهماسبی از خبرگزاری بسیج، که در جنگ ۱۲ روزه به درجه رفیع شهادت نایل آمده بودند دو رکعت نماز خواندم و زمزمه کردم: الهی، قلمم را از جنس نور عباس نگه دار. حس کردم خدا در همان لحظه، بزرگترین هدیهی روز خبرنگار را به من داد؛ زیارت در آغوش عباس(ع)، یعنی زیارتِ حقیقتِ قلم.اما پس از بازگشت از اربعین، چند ماه بود به یاد کربلا آرامش نداشتم. تا اینکه در مهر ماه، دل دوباره بیقرار شد؛ صدایی در درونم میگفت: برگرد هنوز نامهی عاشقیات ناتمام است. ولی من هزینه سفر برایم مهیا نبود، ولی یقین داشتم اگر حسین بخواهد، راه باز میشود و این طور هم شد مثل همیشه، وقتی کار به عشق میرسد، معجزه نزدیک است. آخرای مهر ماه دل طاقت نیاورد خیلی سریع به دفتر حج و زیارت خرمآباد با مدیریت آقای الیاسی رفتم داخل دفتر بودم که گوشی م زنگ خورد. خانم دهقان همکارم از دفاعپرس بود. بیاختیار گفتم:خانم دهقان من دفتر آقای الیاسی هستم میایی بریم کربلا! لحظهای سکوت کرد و گفت:چه عجیب! دیشب زیر بنری کوچک با نام اباعبدالله، دعا کردم خودش بخواهد و تو به من زنگ بزنی قلبم لرزید. این دیگر دعوت بود، نه تصادف. من ثبت نام کردم اسم خانم دهقان هم ثبت کردم خلاصه قرار شد که سه شنبه ۷ آبان ماه برویم و سفر پنج روزه به کربلا فرا رسید حرکت کاروان سهشنبه شب آغاز شد. سرکاروان، حاج تیمور نوریمنش بود؛ با سیمایی آرام و دلی گرم به زائران، همچون پدری مهربان در مسیر نور، که حضورش برای همه کاروان، مایهی آرامش و انس بود.در هر توقف و حرکت، نگاهش پر از مهر با لبخندی صبور، خستگی راه را از دلها میزدود و هر گامش یادآور خادمان صادق طریقالحسین بود؛ مردی که راه را نه فقط نشان میداد، بلکه با عشق، همراه دلها میشد تا هر زائر، طعم این سفر را با آرامش و یقین بچشد. ما شام را در بین راه خوردیم و بامداد به مهران رسیدیم. از مرز که گذشتیم، نفَسها رنگ عاشقی گرفت. حاج محمود امیری، مداح کاروان، با چهرهای آرام، صبور و نگاهی سرشار از اخلاص در تمام مسیر، روایتگر عشق بود؛ در هر دم صدایش، بوی دشت نینوا میآمد و دلها را تا خیمهگاه حسین(ع) میبرد. لبهایش ذکر مصیبت داشت و اشکهای زائران را به نغمهی عشق گره میزد. وقتی در اتوبوس، صدای «السلام علیک یا اباعبدالله» از حنجرهاش برخاست، سکوت کاروان شکست؛ پیر و جوان، زن و مرد، یکصدا شدند و دلها به نینوا رسید.در توقفها، با لبخند خادموار، حال زائران را میپرسید و در دل شبهای جاده، با مناجات نرم و بیادعا، دلها را به آسمان پیوند میداد. او نه فقط مداح کاروان، که مرشد دلها بود؛ صدایش خاک راه را متبرک میکرد و هر ذکرش طنین یا حسین بود که خستگی سفر را از جانها میزدود. نجف، شهر شروع اشکهاوارد نجف که شدیم، آفتاب رنگ دیگری داشت. در صحن علوی، زمین بوی خدا میداد. وضو که گرفتم، دلم از جنس اشک شد. کنار ضریح مولای عدالت نماز خواندم و با دل گفتم: یا علی… دستانم را بگیر که قلمم نلغزد و صدای حق خاموش نشود. کاظمین، حرم پدر و پسرصبح روز بعد راهی کاظمین شدیم. غروب، وقتی گنبدهای طلایی در افق پیدا شد، بغض در هم شکست. از بس نالهی السلام علیکما یا امامین الکاظمین شنیدم، اشک مجال نداد. در آن صحن نورانی یاد مشهد افتادم. به امام موسیبنجعفر گفتم: ۹ سال است از حرم رضایت دورم، امضای زیارت را برایم بزن۰ سامرا، نفسِ انتظاردر سامرا، هوا بوی انتظار میداد. زیارت امامین عسکریین(ع) آرامشی عجیب داشت. به سرداب مقدس که رسیدم، همانجا تسبیح دوازدهسالهام جا ماند. ابتدا دلم گرفت، بعد گفتم: شاید قرار است ذکرهایم اینجا بماند تا برای آمدنش دعا کنند۰ کربلا؛ پایان راه و آغاز جاودانگی از سامرا که دل کندیم، گوشها پر از نوای مداح بود و دلها یکصدا فریاد میزد: «کربلا، کربلا». و ناگهان گنبد طلایی حضرت عباس(ع) در افق نشست. نه زمین مانده بود نه زمان. در بینالحرمین، جان و اشک یکی شده بود. حاج محمود روضه میخواند، کاروان اشک میریخت. در صحن امام حسین(ع)، یاد شهیدان جاودانه زنده شد؛ از سردار سلامی و سردار باقری تا رشید، حاجیزاده و حاج قاسم. دو رکعت نمازبه یادشان خواندم و به شکرانه این سفر به سجده افتادم. گفتم: خدایا، مرا هم تا آخر این راه عاشقی ثابتقدم نگه دار.در این سفر سراسر معنوی از نجف تا کربلا و از کاظمین تا سامرا همسفر کوچکی داشتم؛ به نام فاطمهحورا، کوچکترین زائر کاروان، هنوز دو سالش نشده بود در طول راه مدام با او گپ میزدم، و هر حرفی که باهاش میزدم هی گفت نه و لبخند که میزد قند در دلم آب می شد در کربلا وقتی به خیمهگاه رسیدیم، محل شهادت ۷۲ تن کربلا و علی اکبر بود فاطمهحورا با بابا و مامانش آمد داخل صحن به فاطمه حورا گفتم بیا بیا عزیزم رفت پای ضریح خیمه گاه گفتم حورا جان بوس کن بوس کن برای حسین! این بار نه نگفت نگاهم کرد، خندید، مشبکهای ضریح را گرفت و بوسید لحظهای بعد برگشت، دوباره نگاهم کرد خندید دوباره بوسید همان دم یاد سهسالهی حسین در دلم زنده شد. آن نگاه، روایت تمام کودکیهای گمشده در دشت نینوا بود. کم کم سفر داشت به پایان خود می رسید آه در مسیر عشق، چه زود دیر میشود دو شب در کربلا مثل برق گذشت، ولی هر ساعتش عمری بودصبح دوشنبه هنگام وداع، نماز صبح را در بهشت حسین خواندیم و به هنگام خداحافظی دلم سوخت و لب فقط گفت: یا اباعبدالله، دوباره بخوان. که این دل بیدعوت تو آرام نمیگیرد. راه بازگشت آغاز شد و من در تمام مسیر تا خرمآباد، فقط یک جمله در گوشم تکرار میشد:این سفر تمام نشد، تازه آغاز عاشقی بود. خبرنگار؛ کبری دریکوند انتهای پیام / بازگشت |