| 
عبدالحسین آرزویم بود وقتی به نماز می ایستاد و الله اکبر می گفت، مو به تنم سیخ می شد. حال عجیبی داشت و رنگ چهره اش تغییر می کرد. انگار دیگر توی این دنیا نبود. خودش بود و معشوق. همیشه از خدا می خواستم با کسی ازدواج کنم که از مقربان درگاهش باشد. با آمدن عبدالحسین به آرزویم رسیدم و پروردگار را شکر کردم.
تقوایی مثال زدنی وضع مالی مناسبی نداشت اما حساسیت خاصی نسبت به حلال و حرام داشت. از لقمه شبهه ناک پرهیز می کرد و تقوایش مثال زدنی بود. به خودسازی و تربیت نفس اهمیت می داد. از فرصت هایش استفاده می کرد و با هوش بالایی که داشت، همزمان دروس حوزه و دانشگاه را با هم می خواند.
یک تخم مرغ هم کافی است! می گفتم غذا چه دوست داری تا برایت آماده کنم؟ می گفت: بهترین کار این است که وقتی به خانه برگشتم بگویی فلان کتاب را خواندم؛ یک تخم مرغ هم آدم را سیر می کند و رفع نیاز جسم می شود، نیاز روح مهم تر است.
خانم من را حلال کن! در خانه ما به روی همه باز بود. بیشتر روزها مهمان داشتیم. با اینکه بیشتر کارها را خودش انجام می داد اما دائم می گفت: خانم من را حلال کن! جنگ هم که شروع شد، خیلی از خانواده ها آواره شده بودند و از شهرهای دیگر به خرم آباد می آمدند. یک روز به خانه آمد و گفت: خانم اگر شما اجازه بدهی خانواده ای که سرپناه ندارند را به منزل بیاورم تا با ما زندگی کنند. من هم پذیرفتم و فرشی در آشپزخانه پهن نمودم و خودمان توی آشپزخانه زندگی می کردیم و آن خانواده در اتاق.
آقا داره میاد... درد مردم دغدغه اش بود. تا کسی مشکلش حل نمی شد آرام نمی گرفت. از شدت این موضوع شب ها با قرص آرام بخش خوابش می برد. خدمتگزار خانواده شهدا بود و خودش را وقف آنها کرده بود. روزی که شهید شد، خانواده شهدا می گفتند: بچه هایمان یتیم شدند. وقتی می خواست برای سرکشی به محله ای برود، فرزندان شهید می آمدند سرکوچه می ایستادند و می گفتند: آقا داره میاد.
اگر به چیزی دل ببندی به دنیا وابسته می شوی احساس مسئولیت عجیبی داشت. اگر کسی می خواست کارها را به تعویق بیندازند، اجازه نمی داد و تا آن کار انجام نمی شد دست برنمی داشت. حقوقی را که از بنیاد می گرفت خرج مستضعفان می کرد و اگر گاهی وسیله ای دکوری می خریدم با خنده می گفت: خانم اگر به چیزی دل ببندی به دنیا وابسته می شوی.
این آرامش گوارایت باد... صبح روز پنجم مهرماه سال 60 بود و عبدالحسین می خواست به محل کارش بنیاد شهید برود. شب گذشته را با راز و نیاز با پروردگار سپری کرده بود و انگار می دانست دیگر ماندنی نیست. چند روز قبل منافقان قصد ترورش را داشتند اما موفق نشده بودند. از خانه بیرون رفت و دوباره برگشت. رفتم جلوی در. گفت: نگاه کن دل و روده ماشینم را بیرون ریخته اند. ظاهرا می خواستند بمب بگذارند و موفق نشده اند. گفتم بگذار من بروم جلو ببینم چه خبر است. اجازه نداد. ماشینش را راه انداخت و رفت. در خانه را که بستم لحظاتی بعد صدای شلیک گلوله شنیدم. مردم بیرون ریختند و همسایه ها خبر شهادتش را برایم آوردند. پیکر غرق به خونش را که دیدم برای خودم ناراحت شدم اما برای او که لیاقت شهادت را داشت خوشحال بودم. آرام گفتم: عبدالحسین امشب راحت می خوابی، این آرامش گوارایت باد.
منبع: نوید شاهد. navideshahed.com
بازگشت |