صفحه نخست > رزمندگان / خاطرات / پیشنهاد مدیر > خاطره جعفر زارع رشنو از جنگ تن به تن حاح عمران

خاطره جعفر زارع رشنو از جنگ تن به تن حاح عمران


23-03-1394, 18:29. نويسنده: admin

باردیگر سال 64 بسیجی ما تمام شد و در سال 65 تشکیل پرونده دادیم که بعنوان پاسدار در سپاه خدمت کنیم. من یک روز توی خانه نشسته بودم که یکدفعه دیدم یک لندکروز آمد پارک کرد درب منزلمان و گفت منزل رشنو اینست گفتم بله گفت: این برگه اعزامتان است که گفتند باید روی همین تاریخی که زدند خودتان را معرفی کنید تا به خدمت در بیائید تاریخ را نگاه کردم و خیلی هم خوشحال شدم 25/2/65 را تاریخ اعزاممان زده بودند تاریخ همان روز رسید و اعزام شدیم و ما را بردند توی پادگان امام حسین خرم آباد آنجا سازماندهی کردند و یکی از این فرماندهان گردان بود که آمد و سخنرانی کرد و سازماندهی کردند و ما را به همین تیپ 57 دادند و بعد از پر کردن چند فرم اطلاعاتی و یک سری چیزها تقسیم بندی شدیم و ما را به همین واحد تعاون رزمی تیپ دادند و مشغول به خدمت شدیم و دیگر نرفتیم آموزش ببینیم همینطور ما را اعزام کردند به جبهه حاج عمران چند اتوبوس بودیم و رفتیم که در عملیات حاج عمران شرکت کنیم رسیدیم به یکی از شهرهایش بنام نقده که مقر لشکر در آنجا بود داخل یک دبیرستان بود که بچه ها آنجا جمع می شدند و با لندکروز می رفتند به جبهه در آنجا جمع شدیم و سازماندهی دقیقی کردند و گفتند آنهائیکه سوم راهنمایی دارند و آنهائیکه پنجم ابتدائی را دارند جدا باشند برای اینکه کارت و پلاک را تقسیم کنند بروند جلو ما را انتخاب کردند و رفتیم جلو جبهه حاج عمران در کربلای 2 شرکت کردیم و وقتی رسیدیم خط کارمان تخلیۀ شهدا بود که می رفتیم جنازه ها را جمع می کردیم یعنی تعداد کشته ها ، مجروح ها را آمار می گرفتیم و بعد هم آنها را تخلیه می کردیم به پشت جبهه یک بنده خدا بود که اسمش یادم رفته ولی فرماندۀ گردانی که می خواست در آن خط عمل کند گردان مالک اشتر بود که فرماندۀ گردانش شهید شکارچی بود در آنجا عمل کرده بود گفتند گردان عمل کرده بروید جنازه هایش را بیاورید رفتیم جنازه هایش را آوردیم همینطور که وارد خط شدیم دیدیم که کنار جاده نیرو خوابیده است ما هم با توجه به اینکه اولین بارمان بود که وارد عملیات شده بودیم و کشته را ندیده بودیم طوریکه در عملیات شهید بشوند همین طور که نگاه کردیم بنظرمان رسید که اینها خوابیده اند ناگفته نماند که این ستونی که در حال حرکت بودند که بروند به خط که عملیات کنند دشمن اینها را زیر آتشهاب پیش بینی که داشته بود گرفته بود و همۀ اینها را شهید کرده بود همه مثل اینکه خوابیده بودند چشمهایشان باز و گفتند اینها را جمع کنید و همه را جمع کردیم و سوار چند لندکروز که برده بودیم جلو بار زدیم مثل کیسه گونی همینطور بار می زدیم روی هم بعضی ها پایشان قطع شده بود بعضی ها سرشان جدا شده بود و بعضی ها همینطور می سوختند بر اثر آتش خلاصه تقریباً 200 الی 300 نفر را همینطور بار زدیم و آوردیم تحویل معراج دادیم و آمارشان را گرفتیم ، پلاکهایشان را یادداشت کردیم و باز می خواستیم در مرحلۀ دوم عملیات شرکت کنیم مرحلۀ دوم در یکی از منطقه های همین حاج عمران بنام تپۀ شهدا بود که گردان انبیاء می خواست شرکت کند و ما تعاون بودیم و می خواستیم در پشت سرشان حرکت کنیم و در حین عملیات اگر کشته ای چیزی دادند ما جنازه هایشان را جمع کنیم و تخلیه کنیم به پشت جبهه سوار یک لندکروز شدیم و بطرف جلو حرکت کردیم نرسیده به خط یک خمپاره زد جفت ماشین و ماشین را پنچر کرد در این لحظه چند تن از برادران موج گرفتند یکی از آنها برادر حسین رحیمی بود بنام جهان شاه رحیمی بعنوان سرمربی در مرکز آموزشی کار می کند موج گرفتن و همینطور کنار جاده مانده و دیگر بچه ها یادشان رفت که این برادر را تخلیه کنند به پشت خط همین طور ماند تا ما رفتیم جلو همینطور بحالت ستونی حرکت کردیم از ماشین پیاده شدیم و بصورت ستونی حرکت کردیم و رفتیم جلو که پشت سر همان گردان رزمی کار کنیم رسیدیم به یک پیچ که وارد خط بشویم حالا ساعتهای تقریباً 12 شب است همان سر آن پیچ که می خواستیم دور بزنیم دشمن ما را گرفت زیر آتش و اجازۀ حرکت کردن را به ما نداد همانطور همه زمین گیر شدیم داخل این برفها و گلها و نمی توانستیم اصلاٌ حرکت کنیم خمپاره می زد پشت سر هم و اصلاً هیچگونه اجازه تحرکی را بما نمی داد که برویم جلو همانطور ماندیم این بچه ها دیگر صدایشان بلند می شد یا مهدی (ع) یا زهرا (س) بر اثر همین زیاد بودن آتش که بچه ها را مجروح می کرد که یک لحظه دیدم صدائی در آمد گفت یا مهدی نگاه کردیم دیدم معاونت همین گردان مان بود برادر نعمتی که بچۀ پل دختر  که دستش قطع شده دست قطع شد یکی از بچه ها رفت و چفیۀ دور گردن خودش را در آورد و با چفیه دستش را بست ولی به او نگفت گفت دستم قطع شده ؟ گفت : نه دستت قطع نشده همیطور ماند روی زمین و خوابید در این لحظه که داشتنددست او را می بستند خمپاره زد جفتمان و من هم مجروح شدم بر اثر ترکش یکی از پاهایم مجروح شد و مجروحیتم خیلی هم سخت بود و خونریزی شدیدی داشت دیگر صدایمان بلند شده بود یا مهدی یا زهرا و کسی هم نبود که ما را به پشت جبهه ببرد تقریباً تا ساعت 12 الی 2 نصف شب به همین صورت بودیم بحالت خونریزی داخل برف و همه اش داد می زدیم یک راننده داشتیم که صدایش می کردند بیا این مجروح ها را ببر و راننده هم رفته بود و زمین گیر شده بود در زیر یکی از ماشینها و بلند نمی شد و می ترسید چون حجم آتش خیلی زیاد بود و می ترسید بلند بشود و بیاید ما را ببرد یکی از بچه های اصفهان توی همین لشکر 57 کار می کرد بلند شد و گفت سوئیچ ماشین را بده به من که حتماً من می خواهم این مجروح ها را بکشم عقب خلاصه بلند شد و ما را سوار ماشین کردند و ما را به بیمارستان انتقال دادند با این وضعی که داشتیم همۀ مان رفته بودیم زیر گل همۀ دستهایمان سرمان هر کسی بما نگاه می کرد وحشت می کرد آنقدر قیافۀ وحشتناکی داشتیم بر اثر اینکه زیر گل رفته بودیم و بدنمان خونی بود به همین صورت ما را اعزام کردند به بیمارستان شهدای تبریز بعد از چند ماهی در آن بیمارستان عمل کردند هم استراحت و مرخصی نمودند به خانه در منزل خودمان دیگر استراحتمان تمام شد و خودم را معرفی کردم به یگان گفتند حالا می خواهی کجا کار کنی گفتم من حالا بدنم مجروح است و گفتند هر جا که خودت می گوئی تا معرفی ات کنیم من می خواهم بروم به اطلاعات و عملیات و رفتیم به اطلاعات و عملیات که کار کنیم رفتیم.


بازگشت