صفحه نخست >
شهدا / شهدای روحانی / خاطرات / پیشنهاد مدیر >
روزی با فخر لرستان (شهید رحیمی)/ شجاعت شهید بهروز مدیری
روزی با فخر لرستان (شهید رحیمی)/ شجاعت شهید بهروز مدیری26-10-1394, 20:59. نويسنده: admin |
|
خوش آمدید! لطفا نظر خود را در مورد این مطلب ذکر نمایید. از جمله ی روحانیون مبارز خطه ی دلاور پرور و مردخیز استان لرستان، شهید والامقام حضرت حجت الاسلام والمسلمین سید فخرالدین رحیمی است که بعد از انقلاب، به عنوان اولین نماینده ی مردم پلدختر و بخش های تابعه وارد مجلس شورای اسلامی شد. معظم له در بمب گذاری و انفجار حزب جمهوری اسلامی به همراه شهید مظلوم آیت الله دکتر بهشتی و هفتاد و دو تن از یاران امام توسط سازمان منافقین به درجه ی رفیع شهادت نائل شد. سید فخرالدین رحیمی- آن مجاهد خستگی ناپذیر که تازه از زندان و تبعید رژیم ستمگر پهلوی آزاد شده بود- بلافاصله فعالیت های انقلابی اش را آغاز کرد و در جای جای استان -به ویژه مسجد علوی خرم آباد- فعالیت هایی را با دوستان نزدیک خود و مؤمنین و مقلدین امام (ره ) از سر گرفت و به آن، جانی تازه بخشید.
شهید رحیمی (فخر لرستان) در یکی از جلسات با برخی از انقلابیون در خصوص چگونگی راهپیمایی و تظاهرات فردای آن روز در شهر خرم آباد بحث و گفتگو می نمایند و با هم راهکارهای لازم را بررسی می کنند. محل اجتماع انقلابیون خیابان علوی است. «بهروز» نوجوانی است که از مسائل انقلابی گری چیزی نمی داند و فقط به بحث ها گوش می دهد. پدر بهروز -که از نیروهای ژاندارمری و از مأموران دولت پهلوی است- در همین محله سکونت دارد. صبح فردا تجمع آغاز می شود و تعدادی از مردم انقلابی با هدایت سید فخرالدین رحیمی حرکت می کنند. ذهن جوان و جستجوگر بهروز در تلاش است که کدام جبهه را برگزیند تا این که سرانجام در خلوت و به دور از چشم پدر و مادر دست به تصمیمی خطرناک می زند. او سلاح پدر را برداشته و به صفوف مبارزین انقلاب اسلامی می پیوندد. خود را به صف اول راهپیمایی می رساند و اولین تیر هوایی را شلیک می کند. مردم به طرفش هجوم آورده و او را بر روی دوش خود بالا می برند. با صدای شلیک «ژ3» ازدحام و انسجام مردم به حدی می شود که نیروهای حکومت پهلوی با رعب و وحشت عجیبی عقب نشینی می کنند. پدر بهروز که توسط همسرش از موضوع مطلع شده، سراسیمه خود را به اجتماع مبارزین انقلاب اسلامی می رساند و در کمال نا باوری فرزند نوجوان خود را می بیند که سلاح بردوش، روی دستان جمعیت در حرکت است. پدر بهروز همه چیز را برای خود و خانواده اش تمام شده می بیند. این اولین جرقه ای است که در زندگی بهروز بوجود می آید.
زمانی که بعد از برگزاری یادواره ی شهدای عملیات نصر8 در تاریخ 1/9/91 در معیت سرهنگ صیدعباس حسینی چگینی- از همرزمان بهروز- به دیدار پدر و مادر بهروز مدیری رفته بودیم، ماجرای تیر اندازی بهروز از زبان والدین شهید این گونه تشریح شد: مادر بهروز واقعه را چنین بازگو کرد: «در سال 1357 وقتی از بیرون به طرف خانه حرکت می کردم، یکی از همسایه ها (خانم همسایه) به من گفت همین الآن بهروز سلاح به دست به خیابان رفت. بهروز سلاح را از کمد بیرون آورده و به میان تظاهر کنندگان رفته بود. من نزد شهید سیدفخرالدین رحیمی رفتم وگفتم آقا! دستم به دامنت. بهروز را به من برگردان. سید فرمود: خواهرم، دست من نیست. این ها همان سربازانی هستند که امام خمینی (ره) در سال 42 فرمود یا در قنداقه و یا در شکم مادران خود هستند. در آن هنگام بهروز روی دست مردم بود. به ناچار برگشتم و هرطور که بود پدر بهروز را پیدا کردم و خبر را به او دادم». پدر بهروز هم ماجرا را این گونه تعریف کرد: «با شنیدن خبر، ابتدا شوکه شدم و سپس سراسیمه خود را به جمعیت تظاهرکننده رساندم. بهروز را با سلاح در میان تظاهر کنندگان دیدم. خود را به او رساندم و با داد و فریاد سلاح را از او گرفتم و به منزل آوردم. از ترس مأمورین شاه آرام و قرار نداشتیم؛ چون همه چیز را برای خود و خانواده ام تمام شده می دیدم».
پدر بهروز می گوید: «با این که من مأمور دولت بودم، اما حرف ها و رفتار بهروز، کار خودش را کرده و تأثیر خودش را گذاشته بود. یک روز که یکی از تظاهر کنندگان توسط یکی از مأموران گارد در حال تعقیب بود و او نفس زنان و افتان و خیزان در حال فرار بود، در یک لحظه تصمیم گرفتم به فرد مبارز کمک کنم، تفنگ خود را به طرف سنگی که بین آن دو بود نشانه گرفتم و شلیک کردم. اتفاقاً یک تیر و دو نشان شد. تیر من به سنگ خورد و هر دوی آن ها به زمین افتادند. خیلی ترسیدم. نفسم بند آمد. فکر کردم هر دو را کشته ام. اما در کمال ناباوری دیدم مأمور گارد بلند شد و بدون درنگ فرار کرد. آن مرد انقلابی هم از دست او نجات یافت و بلند شد و به راه خودش رفت. من هم که ترسیده بودم نکند کسی مرا در آن حال دیده باشد و به ساواک و نیروی ژاندارمری گزارش نماید، سریع آنجا را ترک کردم و خدا را سپاس گفتم که باعث نجات هم وطن خود شده ام». منبع: ستاره های به خون خفته ی لرستان، ج1، نویسنده «حجت شریفی»، کارشناس امور شاهد و ایثارگران ادارهی آموزش و پرورش ناحیهی 2 شهر مقدس قم. از دلاور مردان لشگر 57 حضرت ابوالفضل (ع). بازگشت |