صفحه نخست > شهدا / سیره عملی / خاطرات / پیشنهاد مدیر > گلوله بر قلب شهید مهدوی اصابت کرد همانجایی که آرزو داشت

گلوله بر قلب شهید مهدوی اصابت کرد همانجایی که آرزو داشت


9-03-1395, 19:19. نويسنده: admin

پس از حمد و سپاس الهي و درود بيكران بر پيامبر عظيم الشأن اسلام و امامان برحق، حضرت اميرالمؤمنین علي (ع) تا قائم آل محمد (علیهم السّلام) و نايب برحق شان امام خمینی (ره)... سخن را از گفتار امام شهيدان شروع مي كنيم كه فرمود:

شهدا شمع محفل دوستانند. شهدا در قهقهه مستانه شان و در شادی وصلشان عند ربهم یرزقونند. و از نفوس مطمئنه ای هستند که مورد خطاب "فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی" پروردگارند. سپس به نداي مقام معظم رهبري، حضرت آيه الله خامنه اي (اعلی الله مقامه) گوش جان فرا مي دهيم كه در شأن شهيدان فرمود: شهادت بالاترین پاداش و مزد جهاد فی سبیل الله است.

اگر چه هزاران بار قطعه قطعه شويم      دست از مبارزه با ظالم برنمي داريم.

آري، آخرين نقطه عشق و عرفان ما در شهادت است كه از قرآن نشأت گرفته و از سرچشمه سخن خدا و گفتار پيامبر (ص) و امامان (عليهم السلام) آب زلال نوشيده و موجب تحصيل مقام شهادت براي سردار شهيد يداله مهدوي و ابراهيم مهدوي و شهداي عزيز شهرستان ازنا (لرستان) و ساير شهيدان گشته است. آنجا كه خدا در قرآن فرمود: اي پيامبر!

آنان زنده اند و در نزد پروردگارشان روزي داده مي شوند (آل عمران-169)

بنابراين مطابق اين آيه نه تنها نسبت واژه مرگ به شهیدان نارواست بلكه حتي نبايد در ذهن و خيال، نسبت مرگ به آنها داد، آنها زنده اند و داراي عاليترين زندگي درخشان و پرميمنت مي باشند و در حديث قدسي از كلام خدا چنين آمده:

كسي كه مرا طلبيد، مرا يافت و كسی كه مرا يافت به من عشق ورزيد و كسي كه به من عشق ورزيد به او عشق مي ورزم و كسي را كه من به او عشق ورزيدم او را مي كشم و كسي كه من او را كشتم (و قفس تن او را شكستم) خونبهاي او خودم هستم.

آري صاحب خون شهيد خدا است و ديه شهيد ذات پاك خداست، يعني آرمان شهيد در بزرگداشت خدا و آيين خدا خلاصه مي شود و او به لقاءالله پيوسته است.

اي شهيدان والامقام ياد شما سند افتخار است.

نشان حمايسه و ايثار است.

نشان صداقت و خلوص.

نشان تعهد و تعبد.

چگونه مي توانيد بي نشان باشيد.

گمشده آنانند كه راهشان كج بوده كه گمراه شدند، نه شما كه صراط مستقيم را پيش رو داشتيد و در خط امام بوديد. و بسوي كربلا مي رفتيد و بسوي كعبه دلها به سوي توحيد، بسوي خدا و به سوي بهشت، بسوي هم نشيني با پيامبر و علي و فاطمه و حسن و حسين (علیهم السّلام) و بسوي حمزه و جعفر و به سوي مسلم و عباس.

در فضاي معطر جبهه بر اثر اصابت تير و تركش و موشك، خون آشامان صدامي، پرواز كرديد قفس تن را به خاك افكنديد و همراه جمعي ديگر از ياران امام به طور گروهي آنچنان پرواز كرديد و به معراج رفتيد كه عرش و فرش در زير پايتان قرار گرفت، براستي خوشا به سعادتتان! واحسرتا از ما درماندگان در محدوده خاكيان كه به گرد شما نرسيديم و وامانده به عقب برگشتيم.

ولي ياد شما دلهاي ما را زنده مي كند قلب ما را لبريز از شوق و شعف مي نمايد و وجود ما را از مواهب عنايات شما سرشار از بهره هاي وافر ملكوتي مي سازد. سلام پاك و خالص ما بر شما اي پروانگان عشق و قربانيان راه معشوق.

از من بينوا خواستند تا شمه اي از نواي تو و از احوال تو را بازگو كنم، خجالت مي كشم، چرا كه چگونه اسير خاكدان مي تواند از پرندگان معراج ملكوت، سخن بگويد و كسي كه ظرفيتش يك ليوان آب است چگونه با آن ليوان، آب اقيانوس را بردارد در عين حال به خود گفتم به اندازه تشنه از دريا بچشم، تصميم گرفتم اول با صميم دل از اعماق وجودم بر شما اي شهيدان دلاور لرستان و بر همراهانتان و ساير شهيدان سلام كنم، سپس به شمه اي از فضايل شهيد عزيزم (يداله مهدوي) اشاره كنم. سلام گرم، سلام عشق بر شما اي سرداران رزمجو اي پارسايان شب و شيران روز. سلام بر غرش تكبيرتان كه چون قلب صاف و پاكتان كه آينه نور خداست. سلام بر چكمه هاي شما، سلام بر صداي پايتان در هنگام نبرد، سلام بر سلاح شما كه تيرهاي آن قلب خصم را مي شكافد و كمر فرمانرواي خصم زبون را مي شكند. سلام بر سنگر شما كه شبها با نور تلاوت قرآن روشن و روزها با نور خورشيد. سلام بر لحظه لقاي شما با محبوب، هنگام فوران خون، اي بزرگمردان ايثارگر كه خداوند در عظمت ارزش مجاهدات شما فرمود: سوگند به آن مركبهاي پرقدرت كه كار شما را در جبهه ها سرعت بخشيدند، سوگند به آن سواركاران با شهامت. سوگند به نفس هاي مركب هاي جهادگران. شهيد يداله مهدوي جبهه را چنين ترسيم مي كند:

جبهه،آينه تمام نماي اسلام است، در جبهه خاك عطر خون گرفته و خون مثل آفتاب مي تابد و آفتاب بي تاب نخل نور قامت رزمندگان است. جبهه دنياي ديگري است در دنياي اين سوي جبهه آدمهايي هستند كه به دنبال «رفاه» عمر مي فرسايند و در جبهه انسانهايي در جستجوي «رنج و درد و فدا شدن» سنگراي خاكي آنها محراب عبوديت است. محراب به تمام معني كلمه و رزمندگان اسلام عاشقي اند كه با خون وضو ميگيرند و سر بر سجاده ابديت مي گذارند و با شهادت تشهد مي گويند. جبهه مزرعه آخرت است و در آنجا بذر دعا مي كارند و ميوه شهادت مي چينند. در جهه وصال معشوق در باران خمپاره ها حاصل مي شود و ساعت خوش آن زمان است كه رزمندگان به نقطه رهايي مي رسند. در شبهاي جمعه با نماز به فلق مي پيوندند و عطر نياز در صبح و شام حلقه اتصال خاك نشينان با رفيق اعلي است و نماز كليد عرفان و شهود حتي در شب حمله.

در جبهه بهره برداري از دنيا به قدر ضرورت است و ايثار براي خدا. يك رزمنده  فقط داری یک قرآن كوچك، پيشاني بند، مهر نماز، چفيه، عكس امام و يك پلاك است و وقتي وصيت نامه مي نويسد سفارش مي كند كه فقط نگذاريد حرفهاي امام بر زمين بماند.

اين چند صفحه تجديد خاطره اي است با شهيد مهدوي. شخصیتی که در طول چند سالي كه در جبهه ها بود با اخلاص وصف ناپذيري قهرمانانه بسوي جبهه ها پر گشود و به نداي اسلام و امام لبيك گفت. او در مصاف با حراميان صدامي به خاطر حفظ انقلاب اسلامي تا پاي جان ايستاد و سرانجام بر سكوي پرافتخار شهادت قرار گرفت. این عزیز مدال وصول لقاءالله را از درگاه خداي بزرگ از دست امام حسين عليه السلام سرور شهديان گلگون كفن گرفت و هرگز نبايد ياد  خاطره و اخلاص و جوانمرديهاي او و شهداي دلاور خطه شهرستان ازنا را فراموش كرد چرا كه آنها شمعي بودند و سوختند و محيط زندگي ما را روشن نمودند پس حق بسيار بر گردن ما دارند.

نباشد گر مرا توفيق شايان          كه باشم در صف چابك سواران

اميد لطف حق دارم از اين رو          كه هستم در ره نور جماران

همين فخر و همين عزت مرا بس          رسانم خط و پيام شهيدان

رحيما خالقا تقدير ما كن          شويم اندر جنان با اين عزيزان (ص م)

درست بخاطر دارم اوايل انقلاب بود من در كلاس اول راهنمايي به تحصيل اشتغال داشتم، كم كم در شهرهاي بزرگ تظاهرات عليه رژيم ستمشاهي موج گسترده اي به خود گرفته بود و دامنه آن حتي در شهرهاي كوچكي مثل ازنا پر كشيده بود . شهيد يداله مهدوي در آن زمان به شغل كاشي كاري مشغول بود بخاطر علاقه اي كه به امام داشت و دوست داشت در اين فريضه الهي (راهپيمايي) شركت كند مجبور شد دست از شغل خود -كه صبحها مي بايست خيلي زود از خانه خارج شود- بردارد. منزل مسكوني ما در ميدان راه آهن بوده است آنجايي كه راهپيمايي از آنجا شروع يا به اوج خود مي رسيد. شهيد مهدوي روزي به منزل ما آمد در حالي كه عكس امام (چسبي) در سمت چپ لباسش قرار داشت، پدرم رو به اين شهيد عزيز كرد و گفت عزيزم برو اين عكس را از روي لباسهايت بكن!!! شهيد مهدوي نه تنها اين كار را نكرد و با گفتن اين جمله كه من مي خواهم درست روي قلبم جايي كه عكس امام نصب است گلوله بخورد، درب منزل ما را محكم بست و رفت و تا مدتي به منزل ما نيامد. چون ايشان خيلي به صله ارحام اهميت مي دادند مدتي بعد به خانه ما آمد و پدرم را نصيحت كرد و گفت دايي جان تا حالا مطيع كسي بوده ايد كه جز فساد و بي بندوباري چيز ديگري را به همراه نداشته است حالا كه مي خواهد اسلام ناب محمدي در اين سرزمين پياده شود ناراحت هستيد و به اميد اين نشسته ايد كه شاه يا پسرش برگردد. از آن روز به بعد كار ايشان اين بود كه به منزل ما مي آمد و با پدرم بحث مي كرد در همين اثنا هم به خيل برادران كميته پيوسته بود. خلاصه آنقدر صحبت هاي او جذاب بود كه حتي من كه يك الف بچه بودم را سخت تحت تاثير قرار داده بود. من ديگر او را ول نمي كردم هميشه با او بودم روزي به من گفت مبادا ترك واجبات كني اگر اين كار را بكني ديگر پسردايي من نيستي با آنكه اختلاف سني عجيبي با هم داشتيم اما طوري با من صحبت مي كرد كه انگار هم سن و سال هستيم ديگر جنگ تحميلي شروع شده بود و مرتباٌ شهيد مهدوي به جبهه هاي غرب اعزام مي گرديد و ما هم به دليل نداشتن برادر و پسر و پدر عهده دار منزل ايشان بوديم و مرتب برحسب وظيفه هرچند روز يكبار بديدن آنها مي رفتيم. صبح زود بود من در سپاه ازنا بطور بسيجي مشغول انجام وظيفه بودم كه يكي از بچه ها مرا صدا كرد و گفت هيچ مي داني ديشب چند تا شهيد آورده اند من اظهار بي اطلاعي كردم او گفت بيا برويم درون آمبولانسها را نگاه کنيم من هم قبول كردم و رفتم در اولين آمبولانس را كه باز كردم با پيكر عطرآگين پسرعمه ام روبرو شدم كه مشتي خاك در دست چپ او در حال فشار دادن به چشم مي خورد و گلوله درست در قلب او اصابت كرده بود درست همانجايي كه خودش آرزويش را داشت.

راوی: پسر دایی شهید.


بازگشت