صفحه نخست > میررضایی / عملیات ها / پیشنهاد مدیر > وقتی کوله پشتی ام آتش گرفت...

وقتی کوله پشتی ام آتش گرفت...


26-05-1394, 16:21. نويسنده: admin

مِنَ الْمُؤْمِنينَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى‏ نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْديلا. (أحزاب(33)، آیه‌ی23)

در ميان مؤمنان مردانى هستند كه بر سر عهدى كه با خدا بستند صادقانه ايستاده‌‏اند؛ بعضى پيمان خود را به آخر بردند (و در راه او شربت شهادت نوشيدند)، و بعضى ديگر در انتظارند؛ و هرگز تغيير و تبديلى در عهد و پيمان خود ندادند.

خاطره‌ای کوتاه 

از حجت‌الاسلام و المسلمین عزت‌الله عبادتی

نماینده‌ی ولی فقیه در اداره‌ی کل شیلات استان لرستان

نمی‌دانم از کدام خاطره بگویم. مروری که به ذهن خود کردم همه‌ی خاطرات پر مفهوم و حجاری شده و غیر قابل پاک شدن است. سال66 گردان أنبیاء از تیپ 57 حضرت ابوالفضل (ع) را بعد از تمرینات رزمی مهیای عملیاتی در منطقه‌ی سلیمانیه‌ی عراق کردند، یک روز قبل از عملیات در نزدیکی‌های نقطه‌ی عملیات استقرار پیدا کردیم و یک شب آنجا ماندیم روز بعد حرکت به سمت محور عملیات شدیم. تقریباً ساعتهای 12 شب...

به خط مقدم زدیم عملیات شروع شد. بچه‌ها همه به سمت قله‌ی مورد نظر با شعار الله اکبر خمینی رهبر، یا أمیرالمؤمنین (ع) و یا فاطمه‌الزهرا (س) به پیش رفتیم نصفه‌ی قله که رسیدیم بنده که داشتم پیش روی می‌کردم تعدادی نیروی خودی دیدم که خوابیده روی زمین بودند صدایشان کردم چرا حرکت نمی‌کنید هیچ کس حرفی نزد تعجب کردم پیش آنها رفتم دیدم خون قرمزی در زیر بدن آنان روی برف افتاده متوجه شدم که آنان شهید شده‌اند، کاری نداشتم به حرکت خود ادامه دادم شاید 200 متر جلو رفتم صدای خمپاره‌ای آمد و در 2 متری من منفجر شد. من روی برف خوابیدم تا خود را از ترکشها نجات دهم. وقتی خمپاره منفجر شد و ترکشها تمام شدند خواستم بلند شوم دیدم آتش به اندازه‌ی یک عدد سیب روی کوله‌ پشتی‌ام افتاده در حالی که در کوله‌ی من فشنگ کلاش و آرپیچی بود ترسیدم که نکند منفجر شوند خواستم با دست چپم آن را پائین اندازم که ناگهان یک بی‌سیم چی همراه یک نفر در کنار من هم خوابیدن و یک نفر آتش را از روی کوله‌ی من پرت کرد چون شب بود خوب نفهمیدم که چه کسی بود اما مجدداً با دقت که نگاه کردم دیدم سردار شهید «سبزخدا میر دریکوند» است، از او تشکر کردم و شب بخیر و خسته نباشید گفتم و از هم جدا شدیم، به عملیات خود ادامه دادیم تا قله‌ی مورد نظر را فتح کردیم. پیشنهاد دارم از مسئولین محترم بنیاد شهید و خانواده‌اش، همرزمانش و خیرین کشورمان مزار ایشان و مسیر مزار ایشان مزین به گنبد و بارگاهی بزرگ تبدیل شود. که نام او همچنان طنین انداز باشد. روحش شاد یادش گرامی باد.


بازگشت