صفحه نخست > شهدا / خاطرات / ویژه / پیشنهاد مدیر > شوق به شهادت

شوق به شهادت


4-10-1399, 21:46. نويسنده: admin
يك روز يكي از دوستان شهيد مجمدرضا کسایی به منزل ما آمد و محمدرضا هم در منزل بود و دوستش رو به برادرم كرد و گفت كه من خود  بسيجي داوطلب هستم و ميدانم كه حمله كربلاي 5 در پيش است بيا نرو اگر در اين حمله باشي حتماً شهيد مي شوي  ولي محمد گوش نكرد و گفت: انسان يك بار به دنيا مي آيد و يك بار از دنيا مي رود برادر عزيز اگر من سعادت مقام شهادت را داشته باشم  شهيد مي شوم و شايد من هم شهيد نشوم  ولي چرا به جبهه نروم و من وظيفه شرعي خود را انجام مي دهم. حمام را براي  او روشن كردم  و او به حمام  رفت و غسل شهادت كرد و رفت. خداحافظي اين بار او با  بقيه خداحافظي هاي او فرق داشت  نگاه برادرم اين بار چيزي را به من مي گفت آري به او الهام شده بود كه ديگر بر نمي گردد  و او از ته دل براي من  مي سوخت براي اين كه خواهرانش ديگر بي برادر بودند و من هم پشت  سر او خود به خود به گريه افتادم  و از خدا خواستم خودش نگه دار برادرم باشد و با چهره نوراني و  لب هميشه خندان خداحافظي كرد ولي ناگفته نماند كه برادرم هنگام خداحافظي چند وصیت ارزشمند به من کرد كه هيچ كدام از آن ها را فراموش نمي كنم او به من گفت: خواهر عزيز به خون شهدا قسمت مي دهم كه امام را تنها نگذاريد و خواهر و خواهر زاده هايم  بايد در تمام زندگي زينب گونه رفتار كنند  و دعا كنيد زودتر راه كربلا باز  شود برادرم در  زمستان 65/10/27 به درجه رفيع شهادت  نائل آمد.
 بعد از يك هفته يكي از برادران سپاه به خانه ما آمد و گفت كه محمد رضا شهيد شده است، ما هم به همه اقوام اطلاع داديم  و با سر و روي پریشان به فاطميه رفتيم. ياد دارم كه شب شهادت محمدرضا، پدر در بيمارستان عشاير جهت عمل جراحي  بستري بود و وقتي كه  او را از اتاق عمل بيرون مي آورند، شب خواب محمدرضا را می بیند، وقتي كه پدر از خواب بيدار شد با خود مي گويد: انا لله و انا  اليه راجعون فرزندم شهيد شد.
خواهر شهید/
بازگشت