صفحه نخست > شهدا / هنر و ادبیات دفاع مقدس / ویژه / گزارش / پیشنهاد مدیر > در شوق شهادت

در شوق شهادت


24-01-1400, 21:42. نويسنده: admin
لحظه وصل به یک پلک زدن می گذرد
این فراق است که هر ثانیه اش یک سال است
آقا جان دلمان تنگ شده وحالمان بد، روزهای ناگواری داریم روزهایی مردمانی چون اهل کوفه زمان جدت حسین (ع)را درخود دارد ودنیا ودنیا طلبی چشم ها را کور کرده وراه حقیقت را بردلها بسته است.
روزی که نصیحت جدت حسین (ع)  بر اهل کوفه ولشکر سعد ملعون کارگر نیفتاد تنها یک جمله گفت که لقمه حرام راه شنیدن حقیقت را براینان بسته است ونصیحت اقا برشمرمعلون هم کارگرنیامد وسر سرور جوانان اهل بهشت را از قفا برید
آقا جان یاد روزهایی به خیر که چیزی به نام جبهه وکربلای ایران داشتیم وروزگار خوبی که هرکس اهل وصل وطریق بود توفیق شهادت نصیبش می شد واز این جهان سراسر حزن واندوه وخباثت پروازمی کرد وارام می گرفت
دنیا طلبان همان روزها هم در منازلشان مناصب تقسیم می کردند واز دکان دفاع مقدس سکه ها یشان را می شمردند واهل حقیقت در دانشگاه جبهه با پاکی وصفا عشق بازی می کردند
اکنون هم انان که از کربلا جامانده اند همچون جدت سجاد (ع) سربه دعا وعبادت برداشته وارزوی رخت بربستن ازاین دنیای فانی را دارند تا به چشم نبینند که لباس خونین وخاک ره یافتگان وصالت جامه زربفت وکاخ اهل دنیا شده است
چرا ما باید بمانیم نمیدانم چرایش را از خودم می پرسم جسارت نباشد که تورا خطاب قراردهم برای چرایی ماندم که کاملا واضح است بال پروازم سنگین است وتوان دل کندن وپرواز راندارم وگرنه در رزمگاه ها توفیق شهادت می یافتم وسرافکنده بازنمی گشتم
دست وبالم را اطفال خردسالم وگریه های مادرم بسته است وگرنه من وهمسرم که روزها را به امید رسیدن به وصل تو ونوشیدن شربت گوارای شهادت سرمی کنیم
البته همسرم مشتاق تراست وهیچ چیز پرهایش را نبسته وبایاد شهادت در مسیر جدت رسول الله وعاشورای حسین(ع) بی پروا مجاهدت می کند
دلم تاب یتیمی فرزندان وگریه مادر را ندارد ومی دانم که بی تابی ام از ضعف نفسم است مرا چون حسین(ع) که زینب (س) را روز عاشورا را ارام کرد ارام کن تا پرواز کنم
مولایم امروز همه چیز وهمه کس عوض شده اند ونفاق وتزویر انچنان روزگار را در خود گرفته که من بی بصیرت نمی دانم ردای ملعونین را بر تن دارم یا لباس سربازیت را وهمگان حتی از خون پاک شهیدان وگریه مادران برای خود کاخ ها ساخته وکوخ ها نا بود کرده اند
این فراق است که هر ثانیه اش یک سال است
چرا باید بمانیم وچرا نردبان وصل را برداشته اشته اند خودت می دانی از اهل زمین نیستم ومرا با زمینیان کاری نیست چرا باید بمانم وهرلحظه فراق برمن هزار سال بگذرد
دوباری که بر خواب من گذشته ای یک باز از همسرم ودیگری که نامش را می دانی قصد پرسش قران داشتی وباردیگر رنگ معرفت بر اوراق شناسایی آن دیگری زدی تا از دری که مانعش بودند عبور کند
عمرم می گذرد به برق وباد وکاهل در یاد تو شده ام ولی خودت خوب می دانی که زنجیر از پایم باز کنند سریع پرواز می کنم
آرامم کن تا سبکبار شوم
برگردم
پرواز کنم
به سوی تو بیایم
عقلم را عاشق کنم
شهید شوم

بازگشت