خاطراتی از شهید حاج فریدون مرادی؛ در نگاه همسر و اقوام شهید
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: شهادت برترین مرگهاست. بحارالانوار، ج67، ص8، حدیث4
ویرایش و ارسال خاطرات توسط: آقای سلمان مرادی فرزند شهید والامقام.
1- خاطره ای از همسر شهید حاج فریدون مرادی:
مادرم که میشود همسر شهید حاج فریدون مرادی برایم تعریف میکرد که در یکی از سال هایی که با پدرت زندگی میکردم همه برادران فریدون و خود فریدون تصمیم گرفتند که در آن سال محصول زراعی بکارند. شروع کردند و زمین ها را تقسیم کردند و چون خوش اخلاق تر و نرم خو تر از فریدون پیدا نکردند, آن زمین سنگلاخی و به درد نخور که هیچوقت محصول نمیداد را به فریدون دادند. مادرم میگفت سلمان جان تا آن موقع آن زمین سنگلاخی هیچگاه محصول نداده بود به قدری که آن زمین بد بود. خلاصه مادرم برایم تعریف میکرد که سلمان فریدون به من گفت مرضیه هیچ اشکالی ندارد ما به اذن خدا این زمین را میکاریم. من به فریدون گفتم که آخر تو چگونه میخواهی در این زمین سنگلاخی به شدت بد کیفیت محصول زراعی بکاری و فریدون هم میخندید و میگفت اشکالی ندارد میکاریم. محصول را کاشتیم و مدتی گذشت و محصولات شروع کردند به رشد کردن و از زیر خاک بیرون آمدند و زمان درو کردن محصولات فرا رسید.
همه خانواده و برادران فریدون آمدند برای درو محصولاتشان. وقتی همه به روستا رفتیم برای درو محصولات به طرز شگفت آوری دیدیم که آن زمین سنگلاخی و بد کیفیت که فریدون در آن محصول کاشته بود از همه ی زمین های دیگر بیشتر محصول داده است و محصولاتش هم بسیار با کیفیت تر و بیشتر بود. همه شگفت زده شده بودند. ناصر برادر شهید میگفت نگاه کنید آن زمین سنگلاخی که هیچگاه محصول نمیداد چگونه این همه محصول داده است و محصولاتش هم اینقدر با کیفیت است آخر چگونه ممکن است و از این قضیه در تعجب بود. مادرم میگفت سلمان جان پسرم این است نتیجه توکل بر خدا و ایمان به خدا.

2-خاطره ای از همسر شهید حاج فریدون مرادی:
مادرم برایم تعریف میکرد که سلمان در یکی از سال هایی که با پدرت زندگی میکردم ماه رمضان دقیقا وسط مرداد ماه بود, آن موقع خانه ما در سپیددشت بود. فریدون سحری میخورد و به کوه میرفت و سپیددشت هم جزءـ مناطق بسیار گرمسیری محسوب میشود. خلاصه فریدون بعد از خوردن سحری به کوه میرفت و در آن گرمای بالای 50 درجه بالای صفر مردادماه در کوه های صعب العبور سپیددشت کوهنوردی میکرد و تا شب به کوهنوردی ادامه میداد و شب ساعت حدود 10 به خانه بازمیگشت و با یک ته استکان آب گرم و یک عدد خرما روزه ی خود را افطار میکرد. مادرم میگفت من که تمام مدت در خانه و جلوی کولر خوابیده بودم بلافاصله بعد از اذان مغرب کلی آب میخوردم تا تشنگی ام برطرف شود, ولی فریدون در آن گرما تمام مدت در حال کوهنوردی بود و وقتی به خانه می آمد فقط با یک ته استکان آب گرم روزه ی خود را باز میکرد.

3-خاطره ای از همسر شهید حاج فریدون مرادی:
مادرم میگفت سلمان من با دختر خاله ها و دختر دایی هایم خیلی ارتباط داشتم و همیشه به خانه های همدیگر رفت و آمد داشتیم, و همچنین مادرم میگفت من با فریدون شش سال و اندی زندگی کردم, مادرم میگفت یک بار فریدون در اواخر زندگی من با او خنده کنان پیش من آمد و گفت راستی میدانی مرضیه اگر یک زمانی در خیابان دختر دایی ها یا دختر خاله هایت را ببینم اصلا آنها را نمیشناسم چون تا حالا حتی یک بار هم به صورت آنها نگاه نکرده ام پس اگر آنها را در خیابان ببینم آنها را نمیشناسم و ممکن است به آنها سلام نکنم و آنها از دستم ناراحت شوند و سپس در حالی که داشت میخندید رفت.

4-خاطره ای از مهدی مرادی پسر عباس خان مرادی پسر دایی شهید حاج فریدون مرادی:
مهدی مرادی یک بار برایم تعریف کرد که با فریدون به کوه رفتیم برای شکار کپک فریدون با تفنگ تپاره به سمت یک کپک خیلی چاق و چله نشانه رفت و من منتظر بودم که هر لحظه شلیک کند و ما یک ناهار درست و حسابی بخوریم. مدتی منتظر ماندم ولی فریدون شلیک نکرد. بعد مدتی فریدون بدون اینکه شلیک کند نشانه را از روی کپک برداشت و به سمت کپک شلیک نکرد. من که از این کار فریدون متعجب شده بودم از او پرسیدم که چرا شلیک نکردی. فریدون در جوابم گفت مهدی به بالای سر کپک نگاه کن و ببین که جوجه های کپک در آنجا هستند و این کپک مادر آنهاست. اگر من این کپک را الان بکشم جوجه های آن از گرسنگی خواهند مرد و من این کار را نمیکنم.

5-خاطره ای از عباس فروتن برادر سرهنگ فروتن برادر شوهر خواهر شهید حاج فریدون مرادی:
عباس فروتن برایم تعریف میکرد که یک روز در سال 1356 با فریدون در جنگل در حال قدم زنی بودیم, ناگاه چشممان به یک پوکه ی اسلحه برنو افتاد که روی زمین بود, در سال 1356 یعنی در زمان شاه اسلحه برنو یک اسلحه جنگی محسوب میشد و داشتن اسلحه برنو غیر قانونی بود, در واقع هیچکس حق نداشت در خانه ی خود اسلحه برنو داشته باشد, فریدون دستش را جلو برد و پوکه فشنگ برنو را برداشت و رو کرد به من و گفت عباس دیگر چیزی نمانده که اسلحه برنو آزاد شود و همه بتوانند اسلحه برنو داشته باشند. عباس فروتن به من گفت سلمان من ابتدا نفهمیدم منظور فریدون چیست ولی کمتر از یک سال نگذشت که انقلاب اسلامی به پیروزی رسید و حمل اسلحه برنو برای عموم مردم آزاد شد من تازه فهمیدم که منظور فریدون از زدن آن حرف چه بوده است.

6-خاطره ای از عذرا مرادی خواهر شهید حاج فریدون مرادی:
عمه ام عذرا برایم تعریف میکرد که سلمان در یکی از تابستان ها ما در روستای مالو زندگی میکردیم. روستای مالو روستایی است که در مناطق صعب العبور واقع شده است. عمه ام برایم تعریف میکرد که یک کفتاری بود که هر شب به گوسفندان حمله میکرد و به طور مخفیانه یکی از گوسفند ها را می برد و میخورد. کفتار بسیار باهوشی بود. تمام اهالی روستا جمع شدند تا کفتار را بکشند و با روش های گوناگونی برای آن کفتار دام پهن میکردند تا آن را بکشند ولی نتوانستند. تا صبح کشیک میدادند با اسلحه تا بلکه در یک لحظه مناسب آن کفتار را شکار کنند ولی نمیتوانستند آن را شکار کنند. اهالی روستا هر کاری کردند به هر دری زدند نتوانستند آن کفتار را بکشند و حدود یک ماه گذشت و افراد هر شب کشیک میدادند ولی نتوانستند آن کفتار را بکشند. عمه ام میگفت در آخر شوهرم آمد و به من گفت کشتن این کفتار کار فریدون است. خلاصه به ایستگاه راه آهن رفتیم و با فریدون تماس گرفتیم و جریان را برایش شرح دادیم. فریدون به مالو آمد, شب که شد خودش تنها رفت و به ما گفت لازم نیست کسی با من بیاید خودم تنها میروم تا کفتار را بکشم. پس از مدتی از رفتن فریدون صدای شلیک گلوله آمد. ما منتظر ماندیم ببینیم چه میشود. پس از مدتی از صبر کردن ما فریدون با جنازه کفتار ظاهر شد و آمد و گفت این هم از کفتار. خلاصه کفتاری را که تمامی اهالی روستا برای کشتنش بسیج شده بودند و نتوانستند آن کفتار را بکشند, فریدون در یک شب آمد و کفتار را کشت و رفت. اهالی روستا متعجب شده بودندکه چطور یک نفر تک و تنها در یک شب کفتاری را کشت که یک روستا در طول یک ماه نتوانسته بودند آن کفتار را بکشند.

7-خاطره ای از حسین وفادار از اقوام و دوستان دوران کودکی شهید حاج فریدون مرادی:
حسین وفادار تعریف میکرد که در دوران کودکی برای همه لقب گذاشته بودیم و همدیگر را با آن القاب صدا میزدیم. مثلا لقب هرمز مرادی اصغر درازه بود و لقب بهمن مرادی غمه و غیره... ما در دوران ابتدایی بودیم که این القاب را روی یکدیگر گذاشته بودیم. خلاصه از همان دوران ابتدایی فریدون به قدری نماز میخواند که لقب فریدون را درویش گذاشته بودیم.

8-خاطره ای از اکرم مرادی خواهر شهید حاج فریدون مرادی:
عمه ام برایم تعریف میکرد که سلمان, دایی پدرت رضاخان مرادی برایم تعریف کرده است که فریدون در یک شب ناپدید شد. فریدون در آن زمان خیلی بچه بود و در دوران ابتدایی بود. خلاصه رضاخان مرادی گفت که خیلی نگران فریدون شدم چون فریدون خیلی بچه بود و ما آن موقع در روستا بودیم. رضاخان گفت فریدون بعد حدود دو ساعت پیدایش شد. سریع رفتم جلو و گفتم بچه تا حالا کجا بودی, فریدون جواب داد فلان جا, رضاخان قسم میخورد و میگفت فریدون در آن شب جایی رفته بود که تا آن موقع هیچ مرد بزرگی جرات نکرده بود در شب به آن منطقه برود و من در آن موقع بود که فهمیدم فریدون انسان معمولی نیست و با بقیه فرق دارد.

9-خاطره ای از اکرم مرادی خواهر شهید حاج فریدون مرادی:
عمه ام اکرم مرادی برایم تعریف میکرد که از رضاخان مرادی دایی فریدون شنیده بود, که یک روز که فریدون خیلی بچه بود او را با خودم به شکار بردم. به پایین تپه ای رفتیم و من یک قوچ نر بزرگی را دیدم و نشانه گرفتم و آن قوچ را شکار کردم. به سمت قوچ رفتیم و وقتی من آمدم قوچ نر را بلند کنم دیدم که نمیتوانم آن را بلند کنم, علاوه بر آنکه راه هم سر بالایی بود تصمیم گرفتم بیخیال قوچ شوم که یکدفعه فریدون برگشت و به من گفت من این قوچ را می آورم. من که از این حرف فریدون خیلی متعجب شده بودم خنده ام گرفت و به فریدون گفتم بیا برو بچه من که یک مرد بالغم نمیتوانم آن را بیاورم تو که یک بچه ای چطور میتوانی این قوچ را بیاوری؟ فریدون گفت تو چکار داری من آن را می آورم. من با خنده گفتم خیل خب بچه بلندش کن و بیاورش, یکدفعه دیدم فریدون به زیر قوچ رفت آن را بلند کرد و روی دوشش گذاشت و گفت برویم. من که داشتم شاخ در می آوردم گفتم برویم و شروع به حرکت کردیم. وقتی داشتیم از تپه بالا میرفتیم یک نگاه به فریدون انداختم دیدم به قدری که فریدون کوچک است اندامش زیر قوچ نر ناپدید شده است و اصلا زیر قوچ معلومش نیست. همچنان که داشتیم بالا میرفتیم و من به فریدون نگاه میکردم با خودم گفتم این بچه معمولی نیست. وقتی نزدیک خانه ها شدیم چند مرد را صدا کردم آمدند و قوچ را گرفتند و بردند.

10-خاطره ای از همسر شهید حاج فریدون مرادی:
مادرم برایم تعریف میکرد که هنگامی که پدرت شهید شد و میخواستند او را در قبر بگذارند یکی از اقوام دورتان که کمی خل و چل بود و کمی عقب ماندگی ذهنی داشت و خیلی گریه میکرد و تو سرش میزد آمد جلو و نمیگذاشت فریدون را خاک کنند. رفتیم جلو و بهش گفتیم چته و چرا انقدر توی سر خودت میزنی و گریه میکنی. اون پسر که کمی هم عقب ماندگی ذهنی داشت گفت آخه فقط فریدون با من خوب بود و به من احترام میگذاشت, بقیه همه من رو مسخره میکردن و اذیتم میکردن و فقط فریدون با من خوب بود.

11-خاطره ای از زمان یعقوبی از اقوام شهید حاج فریدون مرادی:
زمان یعقوبی برایم تعریف میکرد که من و فریدون با هم خیلی خوب بودیم. یک روز اعلام کردند که به چند نفر تیرانداز ماهر جهت تک تیرانداز در جبهه نیاز داریم و از همه برای صلاحیت لازم امتحان به عمل می آوریم. فریدون رفت و اسم نوشت و در امتحان هم قبول شد و به عنوان تک تیر انداز به خرمشهر رفت. پدرم شهید حاج فریدون مرادی که در تیراندازی فرد بسیار قابلی بود به طوری که پسر عموی پدرم بهرام مرادی قسم میخورد و میگفت تخم مرغی را در فاصله 300 متری گذاشتیم و قرار شد با برنو به سمتش شلیک کنیم تمام اهالی روستا آمدند و شلیک کردند و هیچکدامشان نتوانستند تخم مرغ را بزنند او قسم میخورد که فریدون آمد و با همان شلیک اول از فاصله 300 متری تخم مرغ را متلاشی کرد. زمان یعقوبی هم میگفت من هم تیراندازی فریدون را بسیار قبول داشتم. خلاصه زمان یعقوبی به من گفت که قبل از اینکه فریدون به خرمشهر برود به فریدون گفتم هر وقت رفتی خرمشهر و جای پایت محکم شد مرا هم خبر کن تا من هم به تو بپیوندم و پیش تو بیایم خلاصه یه کاری کن که من هم بتوانم پیش تو بیایم.
فریدون هم گفت باشه. چند ماه گذشت و هیچ خبری از فریدون نشد و بعد چند ماه برگشت تا اینکه من او را دیدم, بهش گفتم مرد حسابی مگه قرار نشد من رو هم پیش خودت بیاری پس چرا من و نبردی؟ فریدون که مقداری شرمنده شده بود گفت به خدا قسم جایی که من در آنجا بودم جای بسیار خطرناکی بود و هر کاری کردم دلم نیامد تو را پیش خودم بیاورم که نکند اتفاقی برای تو بیفتد. من که از حرفم شرمسار شده بودم و حق را با فریدون میدیدم گفتم خب اشکالی ندارد برویم.

12-خاطره ای از حسین جعفری خواهرزاده ی سردار شهید مصطفی مرادی و از اقوام شهید حاج فریدون مرادی:
سال 1381 که ما در یزد ساکن بودیم پسر عموی پدرم که در راه آهن یزد کار میکرد و برادر سردار شهید مصطفی مرادی بود به رحمت خدا رفت. خیلی از اقوام و آشنایان برای مراسم خاکسپاری به یزد آمدند که یکی از آنها حسین جعفری خواهر زاده مرحوم بود. یک روز که همه در خانه جمع بودیم و مراسم پس از خاکسپاری بود من دیدم حسین جعفری دارد برای پسر مرحوم تعریف میکند. من گوش هایم را تیز کردم ببینم که چه میگوید. حسین جعفری به پسر مرحوم گفت بگذار مطلبی را برایت تعریف کنم. پسر مرحوم گفت تعریف کن. حسین جعفری گفت من دوستی دارم که در شهرستان دورود ساکن است یک روز مرا صدا کرد گفت حسین بشین مطلبی را برایت تعریف کنم که تا حالا برای هیچکس تعریف نکرده ام چون اگر آن را تعریف کنم هیچکس حرف مرا باور نمیکند. حسین جعفری گفت من به دوستم گفتم تعریف کن من باور میکنم تعریف کن ببینم چه میخواهی بگویی. حسین جعفری تعریف میکرد که دوستم گفت یک روز در کوچه نزدیک منزلمان تنها بودم که دیدم چند نفر لات و لوت که همیشه دیگران را به باد مسخره میگرفتند و من آنها را میشناختم سر رسیدند که متوجه حضور من شدند به نزدیکی من آمدند و شروع به مسخره کردن من کردند که تعدادشان هم حدود 15 نفر بود. چون خیلی گردن کلفت بودند کسی جرات جواب دادن به آنها را نداشت. همین طور که داشتند به من توهین میکردند و مرا مسخره میکردند دیدم حاج فریدون مرادی دارد از این مسیر می آید. حاج فریدون به من رسید و گفت فلانی چه شده؟ من گفتم حاج فریدون هیچی نیست مطلبی نیست شما بروید. حاج فریدون گفت تا نفهمم چه شده از اینجا نمیروم و من هر چه اصرار کردم نرفت خلاصه جریان را گفتم و گفتم که اینها در حال مسخره کردن من هستند و کار همیشگیشان است. حاج فریدون به من گفت تو وایسا کنار تا من ببینم اینها چه میگویند. من به حاج فریدون گفتم حاج فریدون توروخدا بیخیال بشید اینها الان شما را میخورند. حسین جعفری تعریف میکرد که طرف میگفت آن 15 نفر به قدری هیکلی و گنده بودند که حاج فریدون به اندازه یک پایی از آنها بود اصلا حاج فریدون از لحاظ جثه با آنها قابل قیاس نبود و جلوی آنها اصلا حساب نبود. تازه فقط قضیه این نبود در میان این 15 نفر قهرمان بوکس, قهرمان بدنسازی, قهرمان جودو, قهرمان ووشو و کلی ورزشکار حرفه ای وجود داشت. خلاصه حسین جعفری تعریف میکرد که طرف گفت آن 15 نفر متوجه حضور حاج فریدون شدند و متوجه شدند که حاج فریدون میخواهد از جلوی آنها در آید. یکی از آنها آمد جلو به حاج فریدون گفت تو چی میگی اینجا یکی دیگشون آمد جلو و به حاج فریدون گفت برو کنار بزار باد بیاد خلاصه یکی یکی آمدند جلو و دور حاج فریدون جمع شدند حاج فریدون رو به آنها گفت برای چه این بنده خدا را مسخره میکنید آن 15 نفر به حاج فریدون گفتند به تو چه مگه تو وکیل وصی مردمی ها. آن 15 نفر به حاج فریدون گفتند الان نشانت میدهیم و من که از دیدن این صحنه شوکه شده بودم و نمیدانستم باید چکار کنم که یکدفعه دیدم آن 15 نفر ریختند سر حاج فریدون. حسین جعفری تعریف میکرد که این دوستم گفت من فقط روی خود را به طرف دیگر چرخاندم تا تکه تکه شدن و مردن حاج فریدون را به چشم نبینم که یکدفعه شنیدم یکی گفت آخ چشمم یکی دیگه گفت آخ دستم یکی دیگه گفت آخ کتفم و جیغ و هوارشان به آسمان رفت و گوش فلک را کر کرد. من برگشتم ببینم چه شده چه اتفاقی افتاده.حسین جعفری تعریف میکرد که دوستم بهم گفت به خدا قسم برم زیر خاک اگه دروغ بگم که چی دیدم من دیدم حاج فریدون افتاده دنبال آن 15 نفر و آن 15 نفر در حال فرار هستند هر کدام از آن 15 نفر رفتند یک طرفی گور خودشان را گم کردند. حاج فریدون آمد یک خداحافظی کرد و رفت. حسین جعفری تعریف میکرد که این دوستم میگفت از آن موقع تا حالا شبی نیست که بروم توی رختخواب و توی بحر این قضیه نرم و لحظه ای نیست که به این قضیه فکر نکنم آخه این قضیه با هیچ عقل و منطقی جور در نمیاد هر چی فکرشو میکنم میبینم اصلا چنین چیزی غیر ممکنه و از اون موقع تا حالا هنوز نتونستم این قضیه رو قبول کنم و با این قضیه کنار بیام. حسین جعفری تعریف میکرد این دوستم میگفت هر وقت یاد این قضیه میفتم مغزم میخواد منفجر بشه و مو روی تنم سیخ میشه. خلاصه طرف میگفت از آن به بعد آن 15 نفر صاف میومدن و میرفتن و به کار هیچکی هم کار نداشتند.

13-خاطره ای از همسر شهید حاج فریدون مرادی:
مادرم برایم تعریف میکرد که از دوستان فریدون شنیده وقتی که به مراسم حج میرفتند مسابقه میگذارند ببینند چه کسی زودتر به بالای کوه میرسد و به غار حرا میرود. در میان گروه کوهنوردان بسیار حرفه ای بودند که در کوهنوردی مقام داشتند و خیلی ادعایشان میشد که اول همه به بالای کوه میرسند و به غار حرا میروند. خلاصه دوستان تعریف میکنند که مسابقه شروع شد و فریدون همون چند دقیقه اول ناپدید شد. آن کوهنوردان حرفه ای که بسیار ادعایشان میشد کلی پس از فریدون به بالای کوه رسیدند و متعجب شده بودند و میگفتند که کوهنورد واقعی فریدون است. تازه آن کوهنوردان تا رسیدن به بالای کوه چند بطری آب مصرف کرده بودند ولی فریدون در تمام مسیر یک قطره آب هم ننوشیده بود و وقتی به بالای کوه رسیده بود بعد از رسیدن بقیه نصف لیوان آب خورده بود.

14-خاطره ای از اکرم مرادی خواهر شهید حاج فریدون مرادی:
عمه ام اکرم برایم تعریف میکرد که حاج فریدون دوستی داشته که بعد شهادت حاج فریدون نزد من آمده و به من گفته که اکرم فریدون دبیرستان که بودیم حرفی به من زده که من الان میخواهم آن را به تو بگویم حاج فریدون وقتی دبیرستانی بودیم به من گفته که من خونم ریخته میشه که میمیرم.
عمه ام برایم تعریف میکرد و میگفت سلمان پدرت در زمان شاه سربازی نرفته و گفته من برای شاه سربازی نمیکنم. همچنین پدرت در زمان شاه گفته من برای شاه درس هم نمیخوانم و دبیرستان را رها کرده و همچنین پدرت به من گفته تا این انقلاب به پیروزی نرسد ازدواج هم نمیکنم. پدرم بعد از انقلاب دبیرستانش را تمام کرد. پدرم بعد از انقلاب از خدمت سربازی معاف شد و پدرم بعد از انقلاب در سال 1361 ازدواج کرد.
15-خاطره ای از ناصر جمالپور دوست شهید حاج فریدون مرادی:
ناصر جمالپور برایم تعریف میکرد که سلمان من و فریدون و جمعی از دوستان سال 1352 به اصفهان برای کار رفتیم. در آنجا سالن کشتی پیدا کردیم و تمرین میکردیم. کشتیگیران اصفهانی زیاد ما را تحویل نمیگرفتند و با ما تمرین نمیکردند. فریدون به من گفت ناصر اینطوری فایده نداره بیا چند تا فن روی هم بزنیم تا اونا ما رو ببینن تا بتونیم باهاشون تمرین کنیم. خلاصه شروع کردیم چند تا فن خوب روی هم زدیم اونا که تمرینای ما رو دیدن خوششون اومد و اومدن گفتن بیاید با ما تمرین کنید. ما تازه متوجه شدیم اونها بچه های تیم ملی کشتی هستند. ناصر جمالپور میگفت مربی فریدون رو انداخت با هوشنگ منتظرالظهور و من رو انداخت با یکی دیگه از بچه های تیم ملی کشتی. ناصر جمالپور میگفت سلمان من و فریدون بلایی به سر این دو تا آوردیم که نگو. هی میبردیمشون تو هوا میزدیمشون زمین. ناصر جمالپور میگفت فریدون هوشنگ منتظرالظهور رو میزد زمین مینشست روی سینه ش شاید فریدون چند بار هوشنگ منتظرالظهور رو ضربه فنی کرد. خلاصه ناصر جمالپور میگفت از فردای اون روز ما بچه های تیم ملی رو تمرین میدادیم.
تایپ و ارسال: سلمان مرادی فرزند شهید