روایت آزاده 8 سال دفاع مقدس حجت الاسلام سید حسن میریان از شفا یافتن توسط حضرت زهرا (س) در قبرستان بقیع
عنایات ویژه حضرت زهرا (س) در دوران دفاع مقدس، همیشه یار و یاور رزمندگان ما بود و در این رابطه، خاطرات و روایات زیادی از سوی پیشکسوتان دوران حماسه و مقاومت مطرح شده است.

روای؛ حجت الاسلام سید حسن میریان
بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین إنّه خیر ناصرٍ و معین
سال 1372 بود که قرار شد به سفر حج مشرف شویم، بنا بود چهل نفر از آزادگان سرافراز؛ 20 نفر از طرف شمال و 20 نفر از طرف تهران به مکه مکرمه اعزام شویم. از اطرافیان و پدر و مادر خداحافظی و حلالیت گرفتم و راهی منزل خواهرم در قم شدم. منتظر وقت حرکت به سمت مکه مکرمه در چند روز آینده شدم. ناگهان تماس گرفتند و گفتند سفر لغو شده. بسیار ناراحت شدم، گفتم من روی برگشت به شمال رو ندارم و هرگز به مازندران برنمیگردم. آن شب ترکشی که در جای حساسی از پایم بود به طرز عجیبی آزارم میداد و مدام چرک و خون داشت وضعیت من به گونهای بود که با عصا راه میرفتم. برای درمان به پزشکهای متعددی در قم و مازنداران مراجعه کردم ولی متاسفانه نتیجهای نگرفتم. دردم هر روز بیشتر و بیشتر میشد. خواهرم 3_4 قرص به من داد، به خواب رفتم. در خواب داد و فریاد میکردم. بیدار که شدم، خواهرم پرسید چرا اینقدر ناله و ضجه میزدی؟ تو خواب داد میکردی و گریه! گفتم از طرفی درد پا بود و از طرفی خبر دادن که مکه لغو شده و اشتیاق رفتن به مکه و خبر لغو آن بیتابم کرده. خواهرم دلداری داد و گفت: خدا بزرگه و ان شاءالله خودش جور میکنه. همان روز با عصایی که زیر بغلم بود به ستاد آزادگان مراجعه کردم و گلایه که چرا لغو شده. بچههای ستاد گفتند مقدور نشده ان شاءالله سال بعد. با همان حال ناراحتی به سمت حرم حضرت معصومه (س) رفتیم.
متوسل شدم به حضرت، حال عجیبی داشتم با دلی پر درد و شکسته خطاب به حضرت عرض کردم بی بی اگر تا فردا درست شد که شد، اگر نشد هیچ وقت به زیارت شما و مسجد مقدس جمکران نمیام. دل شکسته بودم از اینکه اینگونه هم با حضرت صحبت کردم بیشتر ناراحت شدم. به منزل خواهرم برگشتم با دلی پر اندوه و بیتاب. با همان درد جسم و روح خوابیدم، در عالم خواب بی بی حضرت معصومه (س) را دیدم، فقط نور بود؛ گلایه کردند چرا رو از ما بر گردانید و گفتید به زیارت نمیام. عرض کردم بی بی جان من این وضعیتم هست درد جسم از طرفی، حال سفر مکه که شور اشتیاقش را داشتم لغو شده و شما عنایت نکردید. این همه زیارت آمدم اما نگاهی به من جانباز نکردید. حضرت فرمودند: ناراحت نباش ما درست میکنیم. فردا صبح عنایت حضرت معصومه (س) را دیدم، از ستاد تماس گرفتند و گفتند سفر شما درست شده و 3_4 روز دیگر اعزام خواهید شد. بسیار خوشحال شدم و تماس گرفتم با خانمم و خبر اعزام را به اونها هم رساندم. به حرم مطهر حضرت معصومه رفتم از طرفی ناراحت و خجالت زده بودم که گفته بودم زیارت شما را ترک می کنم و از طرفی با دیدن عنایت بی بی بسیار خوشحال بودم. بسیار گریه و عذرخواهی کردم. زیارت مفصلی کردم و از حضرت تشکر کردم و گفتم بی بی من حتما سلام شما را به اجداد طاهرینت و مادرت حضرت زهرا (س) می رسانم. چند روز بعد به مکه اعزام شدیم.
ما هم از کاروانی بودیم که از طرف تهران اعزام شده بودیم. مدینه اول بودیم، اول رفتیم مدینه، حال و هوای معنوی آنجا شور و اشتیاق خاصی در درون انسان ایجاد میکند، حیرت زده بودم، انگار از خودم اختیار نداشتم و حال عجیبی به سراغم اومده بود در هر فرصتی به زیارت میرفتم. در عربستان هم با توجه به درد فراوانم به بیمارستان مراجعه کردم، معاینه کرد و پانسمان و شست و شوی لازم را انجام داد. اما از آنجایی که یک بار پانسمان جواب نمیداد، با توجه به اینکه فردا میبایست به اعمال حج میپرداختم و نیاز مبرم به وسایل داشتم، درخواست پانسمان و دیگر وسایل مورد نیاز را داشتم که متاسفانه جز چند مورد جزئی چیزی ندادند و گفتند نداریم. همان چند مورد را هم پس دادم و با ناراحتی و اشک جاری گفتم توی دکتر ایرانی و هم وطن من هستی چرا منو درک نمیکنی؟ با حالت ناراحتی و اشک در صورت داشتم برمیگشتم که یک سرباز عربستانی که مقداری با زبان فارسی آشنایی داشت، منو صدا کرد و پرسید سید چی شده؟ ماجرا را شرح دادم. رفت داخل و یک پلاستیک باند، بتادین، چسب و دیگر وسایل شستوشوی زخم به همراه مقداری قرص برام تهیه کرد. من زمان اسیر شدن سه تیر خلاص هم خورده بودم که بعدا متوجه شدند زنده هستم و من رو به اسارت بردند، اضافه بر تیرها ترکش بسیاری هم در بدنم بود ولی این یکی که در جای حساسی بود به شدت اذیتم میکرد.
من با توجه به حالی که داشتم در آن وقت به فاصله بقیع تا حرم رسول الله (ص) و جای دقیقش توجه نداشتم و انگار اصلا حواسم جمع نیست و به ذهنم نمیرسید. در حالی که درد ترکش همراهم بود شوق زیارت آرامشی به من میداد. رفتیم کنار مزار مطهر نبی اکرم (ص)، یکی از رفقا از من سوال کرد که آقا سید شما تا حالا بقیع رفتید؟ من گفتم ماشاءالله چندین بار از موقعی که اومدیم زیارت کردم. گفت اگر رفتی، کجاست؟ گفتیم کنار قبل پیغمبر (ص). چند نفر شروع کردن به خندیدن و حقیر رو مسخره کردن. گفتند: آخونده چیزی بلد نیست، بقیع کجا و کنار قبر پیغمبر کجا؟ با تمسخر دوستان که گفتند ایشون روحانی هست و اطلاعی نداره، دلم شکست چون تو حال و هوای خودم نبودم و دوستان از وضعیت روحی من اطلاع کافی نداشتند. همون لحظه من حضرت زهرا را صدا زدم گفتم یا حضرت زهرا تو رو به پهلوی شکستهات اینها منو مسخره میکنن میگن آخونده، سید هست ولی نمیدونه بقیع کجاست؟ گفتم یا حضرت زهرا آبروم داره میره، تو را به جان رسول الله، تو را به جان مادرت، تو را به جان فرزندانت، مدام قسم میدادم برا آبرو و حیثیتم. یک دفعه من به صدای بلند نهره کشیدم، داد زدم عبام رو گذاشتم زیر بغلم، کفشمو رو هم گذاشتم زیر بغل. انگار یک نفر که یک شخص عادی نبود و درست متوجهاش نشدم، من را که سمت گنبد سبز پیامبر (ص) بودم، برگردون به سمت بقیع و گفت بقیع این طرف هست. من هم با حالتی خاص و به شکلی که از خود بی خود بودم و ضجه و ناله میزدم، دویدم به سوی قبور بقیع. (آن زمان وضعیت بقیع به این شکل امروزی نبود با حصار و ...)، دور و اطرافم متعجب شدند نکنه سید دیوانه شده. یکی از شرطهها متوجه شد حرکت کرد که جلوی من رو بگیره، یکی دیگه اشاره کرد که کارش نداشته باش ببینم چه کار میکند. نزدیک شاید 5 الی 6 متری قبور بودم، رفتم طرف بقیع نشستم روی خاک ها، و مدام خاک رو ریختم رو سرم و از درد شدیدم ناله کردم و شفا میخواستم. گفتم یا حضرت زهرا یا شفام بده یا از بین ببرم به لطف بی بی حضرت زهرا یه نیم ساعتی نشد، با چند تا از رفقا پیاده رفتیم طرف پل هجوم (همون جایی که حجاج بیت الله الحرام رو در زمان اسارت ما در جمعه سیاه سال 1366 شهید کردند)
همان جا زیارتی کردیم و به شهدا گفتم: من که شما رو نمیشناسم، شما را به حضرت زهرا (س) دیگه خسته شدم از این درد. دیدم پام به خارش افتاد احساس کردم چیزی افتاد. داشتم میچرخیدم که ببینم چی هست؟ بچه ها گفتند چیزی گم کردی؟ بعد جورابم رو که روی پاچه شلوارم انداخته بودم درآودم، دیدم افتاد پایین متعجب به ترکش نگاه کردم،رفقا هم متوجه افتادن ترکش شدند و شگفت زده شده بودند. و از همون لحظه به خودش قسم میدم هیچ دردی احساس نکردم. بعد که به محل استراحت و اتاق رفتم به محل درد نگاه کردم، خدا میداند که هیچ اثری از زخمی که مدتها امانم را بریده بود و مدام چرک و خون و درد و رنج بود، نبود که نبود و بهبودی کامل حاصل شده بود.