ظرف شهادت

نوجوانی بود بسیار مؤمن و با اخلاق. چهره اش نورانیت خاصی داشت و به قول بچه ها "نوربالا" می زد. غروب یکی از روزها، پاتک و گلوله باران دشمن شروع شد. از بچه ها خواسته شد در آن وضعیت سخت و آتشی تردد نکنند؛ چون ممکن بود بر اثر اصابت شلیک دشمن در کنار سنگی بیفتند و از نظرها دور بمانند.
چند ساعت بود که از «ایرج حسینی چگینی» خبری نبود. به برادرش «صیدعباس حسینی چگینی» – که از فرماندهان گردان بود و در این عملیات به عنوان فرمانده دسته انجام وظیفه می کرد - اطلاع دادند که برادرش مفقود شده است. صیدعباس با خونسردی تمام گفت: «قطعاً شهید شده است؛ چون نور شهادت در صورتش پیدا بود». مدتی گذشت. پیکر پاک و به خون خفته ی ایرج در لباس شهادت پیدا شد و تعدادی از نیروهای گردان او را آورده و اطرافش را گرفتند. بچه ها به او تبرّک می جستند و وداع می کردند. زمانی که برادر دلاورش آمد، بچه ها طاقت نیاوردند و با صدای بلند گریه کردند. صیدعباس از گریه ی بچه ها ناراحت شد و گفت: «چه شده؟ چرا گریه می کنید؟ ایرج شهید شده؛ فدای امام. از شهید بهشتی که بالاتر نیست». بعد جلو آمد. قلم را از جیب بغل بیرون آورد و اسم و آدرس ایرج را روی لباس هایش نوشت. بعد بلند شد و تبسم زیبایی کرد و گفت: «خداوندا این قربانی و این هدیه را از ما بپذیر». این رفتار او ما را به یاد قهرمان کربلا انداخت؛ به یاد حضرت زینب (سلام الله علیها ) آنگاه که 72 تن به شهادت رسیده بودند، رو به آسمان کرد و گفت خدایا این قربانیان را از آل رسول الله (صَل اللهُ عَلَیهِ وَ آله) بپذیر. صیدعباس به بچه ها گفت: «خواهش می کنم سریع برگردید به سنگرها که به زودی نوبت بعضی از شما هم خواهد رسید».
منبع: ستاره های به خون خفته ی لرستان، ج1، فصل چهارم، نویسنده «حجت شریفی»، کارشناس امور شاهد و ایثارگران ادارهی آموزش و پرورش ناحیهی 2 شهر مقدس قم. از دلاور مردان لشگر 57 حضرت ابوالفضل (ع).