شهدا چراغ روشن برای جاده تاریک زندگی

قطعه شهدا در فاطمیه ماسور - شهرستان خرم آباد- همیشه پاتق ما بود که از شهید علی محمد میر دریکوند شروع و به شهید نورالدین ختم می شد. شهید میررضایی و شهید مرادی نژاد هم کمی بالاتر بودند گاهی تک تک فاتحه ای می خواندیم گاهی نثار جمیع شهدا فاتحه مع الصلوات.
از کوچه های ماسور که می گذشتیم زیر نام نسترن یکم ریزتر نوشته بودند کوچه شهید... یا گلستان... به نام شهید... بود. همیشه این تابلوها را نگاه می کردیم و رد می شدیم.
شهدا، شهید، شهدا تکرار که می کنم به نامی می رسم که برایم سؤال می سازد شهید! بازهم زمزمه می کنم شهید!. در تعریف این واژه آمده است کسی که در راه خدا و فرمان امامش جان خود را فدا کند. بیشتر که می اندیشم به نکات جدیدی می رسم در راه خدا! یعنی شهید تا جایی فرمان خدا را گردن نهاده که بدون چون و چرا جان خود را فدا نموده است. به این مفهوم بزرگ - فنا الی الله و انقطاع الي الله - می رسی، چه سعادت بزرگی است که منتهای عرفان است، به فرمان امام بوده پس ولایت را هم بدون چون و چرا در نظر داشته است و بهانه نیاورده مانند بعضی ها که دائما عذر تراشی می کنند و امام را هم در آخر تنها می گذارند. پس شهید بهانه جویی هم نکرد و تابع محض ولایت بوده است چه سعادت بزرگی که این کشته گان راه خدا از آن خود کرده اند. يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِي إِلَى رَبِّكِ رَاضِيَةً مَّرْضِيَّةً ...
در تاریخ افراد بسیاری برای اهداف مختلفی کشته شدند ولی شهید را همین اطاعت محض از خدا و ولایت از کشته گان متمایز می کند. بیشتر که فکر می کنم لبخندی بر لبانم می نشیند و ناخودآگاه شاد می شوم دوباره لبخند می زنم. من از دیرباز دنبال الگویی برای رسیدن به حقیقت بودم سراغ همه کس و همه چیز رفتم ساعتها و روزها مطالعه کردم. افسوس آب در کوزه و ماتشنه لبان می گشتیم. من چه می خواستم. یک الگوی سیاسی ! الگوی اقتصادی! الگوی اجتماعی! الگوی مذهبی! الگوی فرهنگی! چه می خواستم؟ به هرکدام از این الگوها که نمادهایی را برای تقلید می خواهند فکر می کنم. شهید چراغ روشنی است در سیاست بصیرت. شهید زبانزد انتخاب مسیر حق از باطل است. در اقتصاد روش شهید در استفاده حقیقی از امکانات و اسباب زندگی زبانزد است. در اجتماع هم الگویی برای یک جامعه اسلامی هستند. به حال خودم تأسف می خورم و خنده بر لبانم خشک می شود ولی من مقصر نبوده ام شاید راهنمایی دیگران پرده حجابی بر تفکر و اندیشه ام کشیده اند که به این الگوی کامل نرسیده ام . شهید علی بهاروند.. شهید الله کرم میر.. شهید اله دریکوند.. شهید آیت سلیمانی.. شهید شیر خدا موسوی ..
به نظرت اسم شهیدی از قلم نیفتاده؟ چی گفتی شهید خیلی مقدس است. جواب من را بده اسم شهیدی از قلم نیفتاده؟ به خودم می آیم آری در حوالی بلوار بهارستان از سمت پل هوایی به طرف رودخانه ماسور (گلال) قدم می زنیم یک لحظه یادم می آید که سرگرم تمثال شهدایی هستیم که تازه گی بر تیرک چراغ برق وسط بلوار نصب شده اند. شهید علی میرزا سگوند.. شهید سید نورالله موسوی.. شهید سوری بیرانوند.. شهید سبزعلی بازگیر..
حال عجیبی دارم از کنار هر کدام که می گذریم حس می کنم نور مضاعفی تا چند صد متر آن طرفتر را روشن کرده است.
ذهنیاتم را دوباره به یاد می آورم به آن همه مفهوم که در واژه شهید بود می اندیشم هوا گرگ و میش است چراغ های وسط بلوار روشن می شوند نگاهم دوباره به سمت تمثال شهدا می رود بر می گردم بلوار مزین به عکس ها را سراسر نگاه می کنم چه تقارن زیبایی چه تصویر زیبایی و ناگهان به همه کسانی که این عمل زیبا را انجام داده اند آفرین می گویم. آری این جاده نمادین زندگی است این شهدا چراغ های جاده زندگی ما را روشن کرده اند تا خطا نرویم جرقه ای در ذهنم می آید. بیاد این جمله معروف می افتم با این چراغ ها می شود راه را پیدا کرد. صدای اذان مغرب از مسجد صاحب الزمان (عج) ماسور می آید ناخود آگاه من و دوستم با هم زمزمه می کنیم شادی روح شهدا صلوات.
به بهانه تمثال شهدا در بلوار بهارستان خرم آباد (منطقه ماسور)
علی بیرانوند نسب




