بابچهها کار میکرد و هدایت میکرد و آرپیچی میزد

در عملیات «والفجر 9 » در منطقهی سلیمانیهی عراق به ما خبر دادند که «میررضایی» شهید شده، روز بعد که من و رضا برادرم به مقر خودمان برگشتیم؛ یه نفر گفت: خودم رفتم بالای سرش فکر میکنم خود ایشان بودند. اول گفتم: خوشا به حالش که شهید شدند. بعد از چند دقیقه زدیم زیر گریه و اینقدر گریه کردیم تا رفقامون اومدند و ما را دلداری دادند. فردای آن روز - البته بعد از دو روز که عملیات ادامه داشت ما سه شبانه روز نخوابیده بودیم - تخریپ چیها را خواستن. درگیری شدید بود دشمن پاتک زده بود ما رفتیم روی تپهی بزرگی سمت کوی «کاتو» که بالای سر شهر «چهارتای عراق» بود. دیدیم «شهید نقیبی» که فرمانده گردان بودند زیر آتش دشمن بر اثر خستگی خوابیده بود. از بی سیم چی ایشان پرسیدم جنازهی «میررضایی» را بردند یا نه؟ گفت: بابا «سبزخدا» که زنده است؛ دارن با بچهها کار میکنند، هدایت میکنند و آرپیچی میزنند. میخواهی با بی سیم با ایشان صحبت کنید که مطمئن باشید زندهاند؟ من صدای ایشان را که شنیدم با اینکه خیلی درگیر بودیم و هر لحظه ممکن بود کشته شویم از خوشحالی پر میزدم، چونکه ایشان خیلی ارزش داشتند. خیلی از بچهها شهید شدند، آن روز تا شب که از کوه پایین آمدیم «سبزخدا» را دیدم؛ همدیگر را بغل کردیم، دیگه از خستگی حال نداشت داخل یه لندکروز از بی حالی داشت چرت میزد و میگفت: ولی الله میرهاشمی را دیدم که در محاصره بود نمیدونم اسیر شد یا کشته؟! و مرتب میگفت: کاش جنازهاش گیر بیاد. «سبزخدا» شیرین بود و دلسوز.
راوی: غلام رضا دریکوند