شب نگرانی و دلهره/خواب عروج ملکوتی شهید محمدرضا کسایی

شب بود، تقریبا ساعت ۲ . خواهر شهید به نام زهرا کسایی "همسرم" ناگهان از خواب بیدار شد و مرتب می گفت: چراغ خانه پدرم خاموش شد. گفتم چی شده؟ چرا اینقدر پریشانی؟
همسرم گفت:آقای دریکوند برادرم محمدرضا شهید شده.
من هرچه او را دلداری دادم و جهت آرامش او صحبت کردم أثری نکرد. فردای آن شب خبر شهادت ایشان را به ما دادند و محمدرضا کسایی به آرزوی دیرینه اش که همان شهادت بود رسید. و تازه بنده متوجه شدم که بی قراری دیشب همسرم بی دلیل نبوده.
روحش شاد و راهش پر رهرو باد.
راوی: معلم رزمنده اسد دریکوند داماد شهید.
