آنچه در دلم می گذرد
دلنوشته ای از خواهر شهید گرانقدر احسان میردریکوند از شهدای دهه کرامت

احسان جان می خواهم به اسم دل نوشته، از دلم و آنچه در آن می گذرد برایت بنویسم ولی متاسفانه اولین قطره اشک و بغضی که راه گلویم را گرفته، پیش روی تو خجالت زده ام می کند.
سرم را پایین انداخته ام و سکوت کرده ام اگر بودی می گفتی:
چیزی شده؟ حرف بزن خواهرم. بگو از چیزی ناراحتی، مشکلی داری؟
می خواهم بگویم همه مشکل من نبودن توست و رنج دوری از تو که هیچگاه تمام نمی شود، دردی که مادر و پدر را پیر کرده است...
می خواهم بگویم می خواهم بگویم
لبخندی می زنی و می گویی:
دلت برای من تنگ شده است؟ بابا هم دلتنگ است؟ مادر هم؟ می خواهی از اینها بگویی؟
به ذهنم می آید که درد دلم را بگویم و از دلتنگی هایم بگویم ولی ناخودآگاه زبانم از مغزم فرمان نمی گیرد و می گوید: برایت خوشحالم احسان! برایت خوشحالم! که با عمل آقا را خوشحال کردی و برای خودت آرامش گرفتی. اینجا نیستی که ببینی دروغ، ریا، تزویر، لقمه حرام و...
یادت می آید همیشه از غیرت دینی می گفتی و چادری که زینبی باید بر سرمان باشد تا نامحرمان را شاد نکنیم ولی احسان جان! مردهایی هستند که خود چادر از سر زنانشان می کشند و تعصب بی غیرتی شان را دارند.
یادت می آید سفره مان را که با همسایه مان یکی بود و هیچ کس دغدغه لقمه نانی نداشت ولی الان هنر این شده است که لقمه از سفره مردم بربایند...
بگذریم بهتر است احسان عزیز. ولی نمیتوانم به تو نگویم از شک و شبهه ای که در قلبهای بعضی ها افتاده است و دیگر حرف آقا برایشان حجت نیست، جدال می کنند و بهانه می آورند
بغض کرده ام از نبودنت ولی احسان جان خوب شد که با شهادتت عاقبت به خیر شدی ودینت را مومن بودی تا وقت شهادت که امروز نگهداری دین از هر زمان سخت تر شده است...
برای ما هم دعا کن که در این پیچ وخم های سخت ایمان و اعتقادمان هر لحظه به آقایمان امام زمان (عج) بیشتر شود و از گرد نایب برحقش پراکنده نشویم
دعایمان کن که مسلم را در کوفه تنها نگذاریم تا آقا بیاید...
احسان جان سخنم را کوتاه می کنم ولی هم دلم برای تو تنگ شده است هم خسته شده ام از دیدن تصویر زشتی که این روزها دنیا در مقابلمان نمایش می دهد دعایم کن که خدا عاقبت ما را نیز شهادت در راه خودش قرار دهد ان شاءالله