صفحه نخست > میررضایی / سیره عملی / پیشنهاد مدیر > همراز دلها

همراز دلها


8-04-1394, 11:25. نويسنده: mir

به قول معروف و به سخن امروزیها او اوج روابط عمومی بود. با هر کس روبه­ رو می­ شد، چنان سلام و احوالپرسی می­ کرد که گویی سال­ها است او را می­ شناسد. با همه گرم و مهربان بود. کوچک و بزرگ، فرمانده و نیروی عادی برایش تفاوتی نداشت. بچه ­های بسیج بسیار با او صمیمی بودند. هرجا می­ رفتیم با مردم منطقه طوری رفتار می­ نمود که انسان خیال می­ کرد او فرزند آن­ها است. رفتار و گفتارش چنان گرم و صمیمانه بود که در کوتاه­ترین زمان همه را به خود جذب می­ کرد و او کسی نبود جز شهید «سبزخدا دریکوند». در اوج رأفت و مهربانی دشمن ستیز و دلیر بود...

در مناطق جنگی غرب کشور در استان کردستان و شهر سقز بودیم. از راهپیمایی به مقر گردان برگشته بودیم. همه خسته بودند. «سبزخدا» به نیروهای گردان اعلام کرد حدود سی نفر می­ خواهد که بتوانند به همراهش چند ساعت کار سخت انجام دهند. بعد از حدود بیست دقیقه، تقریباً همین تعداد آماده شدند و با او حرکت کردیم. مدتی راه رفتیم تا به مزرعه­ ای رسیدیم که پیرمرد و پیرزنی از اهل سنت با سن بالای شصت سال در حومه ­ی شهر سقز مشغول درو گندم بودند. فرمانده ما «سبزخدا» دستور توقف داد. خودش نزد آن­ها رفت و بعد از سلام و احوالپرسی گرم صورت پیرمرد را بوسید. سپس داس او را گرفت و از او خواست وسایل درو همسایگان را هم به امانت بگیرد تا نیرو­ها بتوانند گندم­هایش را دروکنند. روی هم ده وسیله­ ی درو تهیه شد و بچه ­ها به نوبت تمام گندم ها را برای پیرمرد درو کردند.

برخوردهایش چنان دوست­داشتنی و محبت ­آمیز بود که نیروهای عادی، به جای این که مشکلات خود را با فرمانده­ ی خود (فرمانده ­ی دسته یا فرمانده­ ی گروهان) بگویند، مدت­ها صبر می ­کردند تا او از مأموریت برگردد و با او درد دل کنند و راز دل خود را با او بگویند. حتی اگر مشکل­ شان حل هم نمی ­شد با برخورد شیرین او آرام می­ گرفت

منبع : کتاب ستاره های به خون خفته ی لرستان، نویسنده «حجت شریفی»


بازگشت