همراز دلها

به قول معروف و به سخن امروزیها او اوج روابط عمومی بود. با هر کس روبه رو می شد، چنان سلام و احوالپرسی می کرد که گویی سالها است او را می شناسد. با همه گرم و مهربان بود. کوچک و بزرگ، فرمانده و نیروی عادی برایش تفاوتی نداشت. بچه های بسیج بسیار با او صمیمی بودند. هرجا می رفتیم با مردم منطقه طوری رفتار می نمود که انسان خیال می کرد او فرزند آنها است. رفتار و گفتارش چنان گرم و صمیمانه بود که در کوتاهترین زمان همه را به خود جذب می کرد و او کسی نبود جز شهید «سبزخدا دریکوند». در اوج رأفت و مهربانی دشمن ستیز و دلیر بود...
در مناطق جنگی غرب کشور در استان کردستان و شهر سقز بودیم. از راهپیمایی به مقر گردان برگشته بودیم. همه خسته بودند. «سبزخدا» به نیروهای گردان اعلام کرد حدود سی نفر می خواهد که بتوانند به همراهش چند ساعت کار سخت انجام دهند. بعد از حدود بیست دقیقه، تقریباً همین تعداد آماده شدند و با او حرکت کردیم. مدتی راه رفتیم تا به مزرعه ای رسیدیم که پیرمرد و پیرزنی از اهل سنت با سن بالای شصت سال در حومه ی شهر سقز مشغول درو گندم بودند. فرمانده ما «سبزخدا» دستور توقف داد. خودش نزد آنها رفت و بعد از سلام و احوالپرسی گرم صورت پیرمرد را بوسید. سپس داس او را گرفت و از او خواست وسایل درو همسایگان را هم به امانت بگیرد تا نیروها بتوانند گندمهایش را دروکنند. روی هم ده وسیله ی درو تهیه شد و بچه ها به نوبت تمام گندم ها را برای پیرمرد درو کردند.
برخوردهایش چنان دوستداشتنی و محبت آمیز بود که نیروهای عادی، به جای این که مشکلات خود را با فرمانده ی خود (فرمانده ی دسته یا فرمانده ی گروهان) بگویند، مدتها صبر می کردند تا او از مأموریت برگردد و با او درد دل کنند و راز دل خود را با او بگویند. حتی اگر مشکل شان حل هم نمی شد با برخورد شیرین او آرام می گرفت
منبع : کتاب ستاره های به خون خفته ی لرستان، نویسنده «حجت شریفی»