سبزخدا دوست داشتنی بود

سال 66 برای چندمین بار به عنوان نیروی بسیجی به جبهه اعزام شدم، نیمهی اول سال 66 لشگر 57 ابوالفضل (علیهالسلام) در بوکان؛ مقر موقتی ایجاد کرده بود که تا مدتها از این مقر استفاده میکرد. موقع تقسیم نیروها، هر رزمندهای بر حسب آشنایی و شهرستان محل خدمت، گردانی را انتخاب کرده و به آن گردان معرفی میشد، بسیجیها داوطلب بودند و معمولاً سخت گیری در تقسیم نیروها نبود. نیروهای اعزامی خرمآباد را بین دو گردان تقسیم کردند، که همراه بسیاری دیگر به خاطر عملیاتی بودن و خط شکن بودن گردان انبیا، متقاضی معرفی به گردان انبیاء بودیم و سرانجام به این گردان معرفی شدیم، وقتی در مقر گردان استقرار یافتیم ما را (نیروهای تازه) را در محوطهای جمع کردند...
دقایقی بعد فرمانده دوست داشتنی گردان «سبزخدا دریکوند» به جمع ما پیوست. پس از سخنانی کوتاه با آغوش باز با تک تک جدید الورودها روبوسی کرد و آنگاه از شرایط ویژه و سخت گردان صحبت کرد و گفت هر کس شرایط جسمانیاش اجازه نمیدهد به گردانی دیگر برود تا از وجودش در جای دیگر استفاده شود، انگار گوشهایمان کر بود و نشنیدیم چون به انتخاب خودمان به گردان انبباء آمده بودیم، «سبزخدا» اینقدر جذاب و دوست داشتنی صحبت میکرد که انگار سالهاست با او همنشین بودهای...من به عنوان پیک فرماندهی افتخار یافتم در چادر ایشان باشم...مدتی بعد جهت عملیات به ارتفاعات گامو در شمال عراق اعزام شدیم، دوربینی همراه داشتم که هنوز عکسی با آن نگرفته بودم، هر وقت به «سبزخدا» میگفتم از شما عکسی بگیرم اظهار می کرد، من کیم! از این بسیجیها عکس بگیر! سرانجام در روزی آفتابی، کنار چادر فرماندهی به خود جرأت دادم و گفتم آقای دریکوند دارم از شما عکس میگیرم، لبخندی زد و بی معطلی این عکس را از ایشان گرفتم... روحش با امام شهدا و شهدا محشور باشد.
منبع: کتاب «هم پای سرباز زاگرس»، فصل دوم، نگارش: «تقی میرهاشمی»