خاطره احمد قاسم زاده از عملیات حاج عمران

عملیات حاج عمران بصورتی بود که ما نمی دانستیم کجا می خواهیم عمل کنیم . در اندیمشک نیروها را آموزش می دایم تا از لحاظ جسمی آمادۀ عملیات شوند . طوری که برادران ساعت 4 صبح می رفتند و ساعت 6 موقع نماز صبح بر می گشتند . اینکار یکسره ادامه داشت و برادران می گفتند خدایا کی می رویم و وقتی خواستند برادران را ببرند همه شوق و ذوق دیگری داشتند . ما یک امام جماعت بنام ناصر کریمی داشتیم که یکی از طلبه های خرم آباد بود ایشون امام جمعه بود و آمده بود گفته بودند خبری نیست برگشته بود به شهر و کارهایش را انجام می دهد و بر می گردد . ایشون به منطقه آمد و ما آماده بودیم و بچه ها را آماده کرده بودیم . و بچه ها شوق و ذوق دیگری داشتند کسی بفکر پدر و مادر نبود . من جرأت نمی کردم بگویم چه کسی آرپی جی زن می شود . خودشان داوطلب آرپی جی زن می شدند . یک شخص بود که سن خیلی کمی داشت و خیلی کوچک بود . ایشون دائم اصرار می کرد می گفت آقا به من آرپی جی بدهید . از بچه های بروجرد بود . شما قدتان اندازۀ آرپی جی است از چیزهای دیگر استفاده کنید . ایشون قبول نمی کرد اینقدر شوق و ذوق داشت .
ما را حرکت دادند و شب به باختران رسیدیم و در صلواتی خوابیدیم . فردا صبح حرکت کردیم به سمت حاج عمران نمی دانستیم کجا هست آدرس گرفتیم و گفتند باید بروید نقده . ما ماشینها و جاده ها و شهرها را پشت سرهم جا می گذاشتیم . کامیاران ، سنندج ، سقز بود . همینطور که با ماشین می آمدیم بچه ها شوق و ذوق دیگری داشتند ما غروب به جنب صلواتی باختران از ترکان بود رسیدیم و همه قشری از نیروهای رزمی در آن منطقه بودند جا نبود ولی بچه ها با شوق و ذوقی که داشتند خوابیدند و غذا نبود . صبح زود حرکت کردیم و از کامیاران گذشته بودیم و نزدیک سنندج بودیم که برادران در آنجا صبحانه خوردند و قدری ماندند و حرکت کردیم در راه به بچه ها غذا می دادند و در راه نزدیک دیوان دره کنار یک رودخانه ایستادیم و بچه ها وضو گرفتند و نمازی خواندند . ظهر بود غذایی صرف کردند حرکت کردیم و به مهاباد رفتیم . مقداری ماندیم تا جایمان مشخص شد و حرکت کردیم و رفتیم اول به نقده رفتیم بعد به محمدیار رفتیم و در یک مدرسه ای ما را جا دادند . سرما در آنجا خیلی شدید بود و پنجره نداشت و ما را در مدرسه ای جا داده بودند که تازه داشتند درست می کردند . چون جا نبود و نیروها خیلی بودند حدود 6 گردان بودیم . هرکدام از بچه ها دو تا پتو با خودشان آورده بودند و همکاری می کردند . یکی به دیوار می زد . یکی زیرش می انداخت این به آن می داد . هر نفر دو پتو داشت و در هر ساختمان حدود 11 نفر می رفتند و حدود 5 تا پنجره داشت . که با پتو پنجره ها را می پوشاندند زمین یخ بود . دو نفری یک پتو زیرشان می انداختند و یک پتو هم به سقف می زدند و همان شبها بچه ها توجیه شده بودند می گفتند کی می رویم . نصف شب بلند می شدند و به راز و نیاز با خدا و دعا کردن به جان همدیگر . طوری شده بود که یک حاج آقایی بنام عادل ساری خوانی داشتیم ایشون فرماندۀ گردانی رزمی بودکه یک چشمش را از دست داده بود و روحانی از تهران بود که اخویش شهید شده بود . آن موقع ایشون در جمع ما بود و سخنرانی می کرد . به سبکی بود که بدل بچه های نشست . اول از امام زمان (عج) شروع می کرد یواش یواش می افتاد روی امام حسین و به انقلاب می رسید . ایشون خیلی به انگلیسی مسلط بود و بطوری روحیه بچه را ساخته بود و ما حدود هفت روز منطقه بودیم و هنوز بما اجازه نداده بودند که وارد عمل شویم گردان انبیاء یکی از بهترین گردانهای لشکر 57 است که ما بودیم . در حال حاضر فرماندهان لشکر روی آن خیلی حساب می کنند و قرارگاه هم روی این لشکر حساب باز می کند . ما را برای بعداً گذاشتند چون دشمن آمده بود و منطقه را دور زده و گرفته بود اینطور بود که نیروهای لشکرهای دیگر به منطقه می رسند و دشمن را به عقب می رانند وقتی ما به شناسایی منطقه رفتیم جسدهای عراقی به حدی بودند که ما با ماشین به زور می توانستیم حرکت کنیم . آتش دشمن هم شدید بود و یکسره جاده را می زد . ما و تمام فرماندهان رسیده بودند تا منطقه را شناسایی کنند . خیلی جسد و هلی کوپتر های دشمن در منطقه حاج عمران افتاده بودند و هلی کوپترها که بلند می شدند بچه ها با آرپی جی می زدند . یکی از برادران فرماندۀ گردان به اسم بهرام گودرزی که فرماندۀ گردان ابوذر بود . ایشون موقعی که شناسایی می کردند ترکش به پیشانیش می خورد . بچه ها می بندند و می گویند شما نیائید می گوید نه هیچی نشده . حالا مسئول محور است در یک تیپ . بعد دیگر منطقه برای ما شناسایی شد و ما به عقب آمدیم . قرار بود ما شب به ارتفاع بزنیم که ما را برای بعد گذاشتند . گردانهای اول و دوم زدند و ارتفاع را گرفتند . بعد به دلائل دیگر چون منطقه در قلب دشمن بود بچه ها به عقب آمدند . آن موقع فرماندۀ گردانها معاون گردانها و بچه ها شهید شدند . یکی از فرماندۀ گردانها درویش علی شکارچی بود که بچه پلدختر بود و یکی از بهترین فرماندۀ گردانهای آنجا بود . اول فرماندۀ گردان انبیاء بود بعد شد فرماندۀ گردان مالک اشتر شجاعت ایشون به حدی بود که در آن موقع می آمد به بچه ها سر می زد . در عملیات تیربار دشمن کار می کرد در منطقه استراتژیکی ، و بچه ها که می خواهند بروند این مانع است ایشون همیشه یک سرنیزه همراهش بود می رود و از پشت تیربارهای دشمن را از کار می اندازد و بغل دستی آنها او را می زنند و می ماند و گردانها به ترتیب می زنند تا نوبت گردان ما شد . ما از تپه شهدا وارد عمل شدیم . غروب شد و حاج آقا ذکر مصیبت کردند و برادر ناصر کریمی مصیبتی خواند و گفت ای کاش من جای شما بودم . چون بیشتر شما پر می کشید و پیش خدا می روید ایشون یکی از کسانی بود که پر کشیده و پیش خدا رفت . ما در شهر پیرانشهر بعد از خواندن ذکر مصیبت هر گروهان در یک مدرسه بودیم و چون دشمن می آمد و بمباران می کرد پراکنده شدیم . همه بچه ها در مدرسه ای که همه جمع شدیم و از آنجا می خواستیم بطرف دشمن حرکت کنیم . در اینجا بچه های اطلاعات ، تخریب رسیدند و بچه هایی که آشنا بودند دست به گردن همدیگر می انداختند و حلالیت می خواستند می گفتند ما را شفاعت کن و با هم پیمان می بستند یکی از برادران یدالله آذرخش بود که من قبلاً با او پیمان بسته بودم . یکسال در جبهه بود و بدنش ناقص بود و دستش لمس بود در اثر ترکش . و در دربندیخان باز مجروح می شود و در عملیات هم بود و به هم گفتیم تا جنگ هست قول بدهیم با هم در یک لشکر باشیم و اگر ان شاالله جنگ تمام شد در لبنان با هم باشیم . یعنی هر جا بودیم . با هم باشیم من این قول را به او دادم او هم این قول را بمن داد . و هر کدام زودتر رفت دیگری را شفاعت کند و من که به قولم تا حالا که هستم وفا کردم و از خدا می خواهم که در این راه باز هم مرا ثابت قدم بدارد . ولی ایشون در عملیات شهید شدند . بعد از اینکه همه بچه ها همدیگر را بغل گرفتند سوار ماشین شدیم و به سمت خط رفتیم . داخل ماشین که می رفتیم بچه ها نوحه می گفتند و سینه می زدند . و از خوشحالی همدیگر را در بغل می گرفتند تا به نزدیکیهای منطقه رسیدیم . شب بود و هوا تاریک بود و ماشینها باید با احتیاط می رفتند . و ماشینها یکی یکی می رفتند . کل جاده را می زد و خیلی دقیق جاده را می زد . ما داخل کمپرسی بودیم که به فاصله خیلی زیاد از هم می رفتیم . ما به منطقه ای می رفتیم که پیاده شدیم و باید پیاده می رفتیم و حدود 1500 متر به خط خودمان مانده بود . بچه ها پیاده شدند و دشمن سر جاده را می زد . بچه ها از بغل جاده رفتند و بخواب و پاشو را خودشان انجام می دادند تا بخط رسیدند . یکجا ایستادیم تا از خط خودی حرکت کنیم و دشمن نبیند . یک خمپاره آمد و به وسط ستون خورد و تعدادی که سر ستون را داشتند شهید شدند . یکی برادر یدالله آذرخش بود یکی رحیم رشنو ، روح الله سپه وند ، شهید اصغر احمدی نژاد بودند که شهید شدند .طوری بود که وقتی می زد بچه ها اعتنا نمی کردند رفتند چون هدف جای دیگر بود ما خودمان را داخل شیار انداختیم و بطرف دشمن حرکت کردیم . از خط خودمان که حرکت کردیم . هوا مهتاب و نیمه شب بود و شب چهاردۀ ماه بود . طوری که اسلحه هایمان برق می زد بطرف دشمن و جاهایی بود که شیب 80% بود و باید بچه ها خم می شدند . در ستون که می رفتیم بچه ها با هم شوخی می کردند . سید هم با ما بود و در آن ستون خیلی با هم شوخی می کردیم . قبلاً هم در منطقه ای که می خواستیم آماده شویم با هم شوخی می کردیم . موقعی که داشتیم می رفتیم ایشون می خواست با من صحبتی بکند ولی چون من ستون را کنترل می کردم تا فاصله نیافتد . ایشون می خواست صحبت کند من می گفتم سید تندتر برو چون می دانستم می خواهد شوخی کند آخرین مرتبه ای که می خواستم با ایشون صحبت کنم ایشون را ندیدم حرکت کردیم و رفتیم به طرف خط دشمن یعنی 100متری خط دشمن رسیدیم و بچه ها نیروها و تیربارچی و آرپی جی زنها را چیده بودند . ما رسیدیم و از عقب بچه ها راجمع می کردیم . دیدیم بچه ها نشستند گفتم بچه ها بلند شوید . من معاون دسته بودم . و بطرف دشمن حرکت کردیم و به 30 متری دشمن رسیدیم . و بچه ها را آرایش دادم و گفتم اینجا بنشینید . هوا مهتاب و ماه نیمه بود ولی دشمن کور بود . ما سر و صدا دشمن را می شنیدیم و در خط بود ولی ما را نمی دید . ما با تکبیر یکی از برادران به خط دشمن زدیم و دشمن اینقدر وحشت کرده بود که تیربارچی دشمن سرش را در سنگر کرده بود و سر اسلحه را بالا گذاشته بود و فقط تیر می زد و تیرهایش هم هوایی بود و ما اصلاً تیر زمینی نمی دیدیم . دشمن آرپی جی به عقب می زد و اسلحه داخل سنگرها را هم می زد ولی متوجه نمی شدند . یکی از برادران به اسم بهرام دارایی گفت تیربار دشمن کار می کند . من به بچه ها گفتم شما ساکت باشید من می روم . من رفتم و به دو متری تیربار رسیدم و نارنج را کشیدم و به زانو نشستم و برای دشمن انداختم دشمن مرا می بیند و او هم یک نارنجک می اندازد ولی نارنجک من زودتد عمل می کند و تیربار از کار می افتد ولی دشمن هم مرا از کار می اندازد و می خواستم بلند شوم احساس کردم ترکش نارنجک بمن خورد و پشتک زدم و به عقب آمدم . دیدم جهانگیر پهندوش که پسر 14 ساله بود و عرفانی بود و صحبتهایی می کرد که انسان دوست داشت پای سخنرانیش بنشیند و چهره اش بقدری نورانی بود که وقتی من می خواستم با او صحبت کنم خجالت می کشیدم و مطالبی را که می خواستم به او بگویم از یادم می رفت پای ایشون روی مین می رود و پایش از بالای ران قطع می شود و او را همراه تعدادی از بچه ها به عقب می آورند . اینکار ادامه داشت تا نزدیکیهای صبح که بچه ها خط را می شکنند و دشمن فرار می کند و بچه ها سنگرها را پاکسازی می کنند و پاتک دشمن شروع می شود . آتش دشمن بحدی بود که کل منطقه که 100 متر ارتفاع داشت و تپه شهدا بود . آتش که دشمن در این منطقه می ریخت اهم از کاتیوشا ، مینی کاتیوشا ، توپخانه بطوری بود که فقط دشمن 80 قبضه سلاح سنگین داشت و روی این ارتفاع کار می کرد . هر گلوله ای که در این ارتفاع بخورد حداقل تا 200 متر ترکشهایش پخش می شود . بدون سلاح سبک فقط 80 قبضه سلاح سنگین بود هلی کوپتر ما آمد می زد و هواپیما سر ارتفاع را بمباران می کرد . وقتی دشمن صبح زود پاتک می کند طوری می شود که یکی از برادران دو دستش قطع می شود به اسم محمود سپه وند که دانشجو بود و حالا در خرم آباد است . دستها ایشون یکی از پائین و یکی از بال قطع می شود ولی با این حال برای بچه ها مهمات می آورد و به بچه ها کمک می کند یکی از بچه ها بود که تمام سر سینه اش و پا و دستش ترکش خورده بود ولی یکسره پشت تیربار کار می کرد . با آرپی جی کار می کرد . می گفتند برو عقب می گفت من دیگر چنین فرصتی را پیدا نمی کنم . حالا که می خواهم به لقاء خداوند برسم شما به من می گوئید برو عقب آن لحظه ، لحظه ای شده بود که دیگر ما نمی توانستیم چیزی بگوئیم و آتش دشمن طوری بود که همه بچه ها مجروح شدند من چون نمی توانستم حرکت کنم به عقب آمدم و امدادگرن می خواستند مرا به عقب ببند گفتم احتیاجی نیست که مرا ببرید خودم می روم .
با یکی از برادران به عقب می آمدیم گفت چشمایم کور شد . گفتم مسئله ای نیست . تو چشم نداری من هم پا ندارم . دستم را بگردنش انداختم و گفتم تو پای مرا بگیر و من راه را نشان می دهم ارتفاع شیب زیادی داشت و این بندۀ خدا اذیت می شد من ایشون را جلو می فرستادم و خودم را روی زمین می کشیدم تا به جاده آمدم و به من حالت ضعف دست می داد . ایشون گفت شما کول من سوار شوید اول قبول نکردم دشمن آتش شدیدی در جاده می ریخت . نیروها بغل بودند و در آن جاده ای که آن همه آتش می آمد بچه یک حالتی داشتند و روحیه دیگری داشتند . برادری داد می زد یا مهدی و از کربلا می خواند . و در جاده می رفتند و می گفتند مسخره بازی است این چه گلو له ای است که دشمن می زند . آتش تهیه ای بود که وجب به وجب را وی زد ولی اینها به آن آتشها بی خیال بودند یکی از برادران از بالا آمد و فکش گلوله خورده بود و دستش را به فکش گرفته بود اسمش آقای مرادی بود ما او ما او را صدا کردیم و پهلوی خودمان آوردیم و سه تایی حرکت می کردیم من چون دو پایم خورده بود یک دستم را روی شانه این و دست دیگرم را روی شانه آن بندگان خدا گذاشتم و به آن آمبولانس رسیدیم آمبولانس گفت بچه های دیگر آتش برایشان شدید است و بمانیم تا تعدادی دیگر از برادران بیایند ولی وقتی دیدند حال این برادر خیلی خراب است سوار شدیم تعاون می خواست از ما آدرس بگیرد که چه کسانی مجروح می شوند برادری که آدرس می نوشت برادرش در نصر 8 شهید شهید شد و گلوله آمد و بغل آمبولانس خورد ما همه داخل آمبولانس دراز کشیدم و گفتیم دیگر آمبولانس منفجر شد ولی گلوله فقط آمبولانس را پنجر کرد و یک متری ما خورد دست برادری که آدرس می نوشت از بالای آرنج قطع شد و گفت یا مهدی (ع) و دستش را گرفت و داخل آمبولانس گذاشتند و سه ، چهار نفری که آمدند اسم بنویسند مجروح شدند و آمدند داخل آمبولانس و طوری صدا می زدند که من فکر خودم نبودم . بچه ها روی پایم می نشستند و وقتی سر و صدا آنها را می دیدم واقعاً شرمنده می شدم این بندگان خدا مگر کی هستند کسانی هستند که دنیا را باین همه زیبایی پشت سرگذاشتند برای رضای خدا به منطقه آمدند و می جنگد و جانفشانی می کنند به عقب رسیدیم و مدتی در بانه بودیم بعد از آنجا به تبریز و از آنجا به تهران آمدیم و معالجه شدیم و برگشتیم .
در منطقه نزدیک ظهر دوباره دشمن پاتک می زند و بچه ها بقدری مجروح می شوند که فقط 20 نفر روی ارتفاع می مانند . یعنی بقیه بچه ها مجروح و بیشترشان شهید می شوند آتش دشمن شده شدید بوده و تا ظهر نیروی کمکی نمی رسد و در اثر آتش شدیدی که روی جاده می ریزد تا عقبه ما را ببندد . ولی بچه ها منطقه را مثل شیر نگه داری می کنند تا اینکه نیرو می آید و آن منطقه را می گیرد و نیرو بجای نیروها می آید و نیروها به عقب می آیند . برادرانی که در آنجا شهید و مفقودالاثر شدند وقتی ارتش حمله می کند بیشتر برادرانمان که مفقود بودند بعد از یکسال که برفها آب می شود بدنهای آنها پیدا می شود و به عقب می آوردند
عملیات حاج عمران بصورتی بود که ما نمی دانستیم کجا می خواهیم عمل کنیم . در اندیمشک نیروها را آموزش می دایم تا از لحاظ جسمی آمادۀ عملیات شوند . طوری که برادران ساعت 4 صبح می رفتند و ساعت 6 موقع نماز صبح بر می گشتند . اینکار یکسره ادامه داشت و برادران می گفتند خدایا کی می رویم و وقتی خواستند برادران را ببرند همه شوق و ذوق دیگری داشتند . ما یک امام جماعت بنام ناصر کریمی داشتیم که یکی از طلبه های خرم آباد بود ایشون امام جمعه بود و آمده بود گفته بودند خبری نیست برگشته بود به شهر و کارهایش را انجام می دهد و بر می گردد . ایشون به منطقه آمد و ما آماده بودیم و بچه ها را آماده کرده بودیم . و بچه ها شوق و ذوق دیگری داشتند کسی بفکر پدر و مادر نبود . من جرأت نمی کردم بگویم چه کسی آرپی جی زن می شود . خودشان داوطلب آرپی جی زن می شدند . یک شخص بود که سن خیلی کمی داشت و خیلی کوچک بود . ایشون دائم اصرار می کرد می گفت آقا به من آرپی جی بدهید . از بچه های بروجرد بود . شما قدتان اندازۀ آرپی جی است از چیزهای دیگر استفاده کنید . ایشون قبول نمی کرد اینقدر شوق و ذوق داشت .
ما را حرکت دادند و شب به باختران رسیدیم و در صلواتی خوابیدیم . فردا صبح حرکت کردیم به سمت حاج عمران نمی دانستیم کجا هست آدرس گرفتیم و گفتند باید بروید نقده . ما ماشینها و جاده ها و شهرها را پشت سرهم جا می گذاشتیم . کامیاران ، سنندج ، سقز بود . همینطور که با ماشین می آمدیم بچه ها شوق و ذوق دیگری داشتند ما غروب به جنب صلواتی باختران از ترکان بود رسیدیم و همه قشری از نیروهای رزمی در آن منطقه بودند جا نبود ولی بچه ها با شوق و ذوقی که داشتند خوابیدند و غذا نبود . صبح زود حرکت کردیم و از کامیاران گذشته بودیم و نزدیک سنندج بودیم که برادران در آنجا صبحانه خوردند و قدری ماندند و حرکت کردیم در راه به بچه ها غذا می دادند و در راه نزدیک دیوان دره کنار یک رودخانه ایستادیم و بچه ها وضو گرفتند و نمازی خواندند . ظهر بود غذایی صرف کردند حرکت کردیم و به مهاباد رفتیم . مقداری ماندیم تا جایمان مشخص شد و حرکت کردیم و رفتیم اول به نقده رفتیم بعد به محمدیار رفتیم و در یک مدرسه ای ما را جا دادند . سرما در آنجا خیلی شدید بود و پنجره نداشت و ما را در مدرسه ای جا داده بودند که تازه داشتند درست می کردند . چون جا نبود و نیروها خیلی بودند حدود 6 گردان بودیم . هرکدام از بچه ها دو تا پتو با خودشان آورده بودند و همکاری می کردند . یکی به دیوار می زد . یکی زیرش می انداخت این به آن می داد . هر نفر دو پتو داشت و در هر ساختمان حدود 11 نفر می رفتند و حدود 5 تا پنجره داشت . که با پتو پنجره ها را می پوشاندند زمین یخ بود . دو نفری یک پتو زیرشان می انداختند و یک پتو هم به سقف می زدند و همان شبها بچه ها توجیه شده بودند می گفتند کی می رویم . نصف شب بلند می شدند و به راز و نیاز با خدا و دعا کردن به جان همدیگر . طوری شده بود که یک حاج آقایی بنام عادل ساری خوانی داشتیم ایشون فرماندۀ گردانی رزمی بودکه یک چشمش را از دست داده بود و روحانی از تهران بود که اخویش شهید شده بود . آن موقع ایشون در جمع ما بود و سخنرانی می کرد . به سبکی بود که بدل بچه های نشست . اول از امام زمان (عج) شروع می کرد یواش یواش می افتاد روی امام حسین و به انقلاب می رسید . ایشون خیلی به انگلیسی مسلط بود و بطوری روحیه بچه را ساخته بود و ما حدود هفت روز منطقه بودیم و هنوز بما اجازه نداده بودند که وارد عمل شویم گردان انبیاء یکی از بهترین گردانهای لشکر 57 است که ما بودیم . در حال حاضر فرماندهان لشکر روی آن خیلی حساب می کنند و قرارگاه هم روی این لشکر حساب باز می کند . ما را برای بعداً گذاشتند چون دشمن آمده بود و منطقه را دور زده و گرفته بود اینطور بود که نیروهای لشکرهای دیگر به منطقه می رسند و دشمن را به عقب می رانند وقتی ما به شناسایی منطقه رفتیم جسدهای عراقی به حدی بودند که ما با ماشین به زور می توانستیم حرکت کنیم . آتش دشمن هم شدید بود و یکسره جاده را می زد . ما و تمام فرماندهان رسیده بودند تا منطقه را شناسایی کنند . خیلی جسد و هلی کوپتر های دشمن در منطقه حاج عمران افتاده بودند و هلی کوپترها که بلند می شدند بچه ها با آرپی جی می زدند . یکی از برادران فرماندۀ گردان به اسم بهرام گودرزی که فرماندۀ گردان ابوذر بود . ایشون موقعی که شناسایی می کردند ترکش به پیشانیش می خورد . بچه ها می بندند و می گویند شما نیائید می گوید نه هیچی نشده . حالا مسئول محور است در یک تیپ . بعد دیگر منطقه برای ما شناسایی شد و ما به عقب آمدیم . قرار بود ما شب به ارتفاع بزنیم که ما را برای بعد گذاشتند . گردانهای اول و دوم زدند و ارتفاع را گرفتند . بعد به دلائل دیگر چون منطقه در قلب دشمن بود بچه ها به عقب آمدند . آن موقع فرماندۀ گردانها معاون گردانها و بچه ها شهید شدند . یکی از فرماندۀ گردانها درویش علی شکارچی بود که بچه پلدختر بود و یکی از بهترین فرماندۀ گردانهای آنجا بود . اول فرماندۀ گردان انبیاء بود بعد شد فرماندۀ گردان مالک اشتر شجاعت ایشون به حدی بود که در آن موقع می آمد به بچه ها سر می زد . در عملیات تیربار دشمن کار می کرد در منطقه استراتژیکی ، و بچه ها که می خواهند بروند این مانع است ایشون همیشه یک سرنیزه همراهش بود می رود و از پشت تیربارهای دشمن را از کار می اندازد و بغل دستی آنها او را می زنند و می ماند و گردانها به ترتیب می زنند تا نوبت گردان ما شد . ما از تپه شهدا وارد عمل شدیم . غروب شد و حاج آقا ذکر مصیبت کردند و برادر ناصر کریمی مصیبتی خواند و گفت ای کاش من جای شما بودم . چون بیشتر شما پر می کشید و پیش خدا می روید ایشون یکی از کسانی بود که پر کشیده و پیش خدا رفت . ما در شهر پیرانشهر بعد از خواندن ذکر مصیبت هر گروهان در یک مدرسه بودیم و چون دشمن می آمد و بمباران می کرد پراکنده شدیم . همه بچه ها در مدرسه ای که همه جمع شدیم و از آنجا می خواستیم بطرف دشمن حرکت کنیم . در اینجا بچه های اطلاعات ، تخریب رسیدند و بچه هایی که آشنا بودند دست به گردن همدیگر می انداختند و حلالیت می خواستند می گفتند ما را شفاعت کن و با هم پیمان می بستند یکی از برادران یدالله آذرخش بود که من قبلاً با او پیمان بسته بودم . یکسال در جبهه بود و بدنش ناقص بود و دستش لمس بود در اثر ترکش . و در دربندیخان باز مجروح می شود و در عملیات هم بود و به هم گفتیم تا جنگ هست قول بدهیم با هم در یک لشکر باشیم و اگر ان شاالله جنگ تمام شد در لبنان با هم باشیم . یعنی هر جا بودیم . با هم باشیم من این قول را به او دادم او هم این قول را بمن داد . و هر کدام زودتر رفت دیگری را شفاعت کند و من که به قولم تا حالا که هستم وفا کردم و از خدا می خواهم که در این راه باز هم مرا ثابت قدم بدارد . ولی ایشون در عملیات شهید شدند . بعد از اینکه همه بچه ها همدیگر را بغل گرفتند سوار ماشین شدیم و به سمت خط رفتیم . داخل ماشین که می رفتیم بچه ها نوحه می گفتند و سینه می زدند . و از خوشحالی همدیگر را در بغل می گرفتند تا به نزدیکیهای منطقه رسیدیم . شب بود و هوا تاریک بود و ماشینها باید با احتیاط می رفتند . و ماشینها یکی یکی می رفتند . کل جاده را می زد و خیلی دقیق جاده را می زد . ما داخل کمپرسی بودیم که به فاصله خیلی زیاد از هم می رفتیم . ما به منطقه ای می رفتیم که پیاده شدیم و باید پیاده می رفتیم و حدود 1500 متر به خط خودمان مانده بود . بچه ها پیاده شدند و دشمن سر جاده را می زد . بچه ها از بغل جاده رفتند و بخواب و پاشو را خودشان انجام می دادند تا بخط رسیدند . یکجا ایستادیم تا از خط خودی حرکت کنیم و دشمن نبیند . یک خمپاره آمد و به وسط ستون خورد و تعدادی که سر ستون را داشتند شهید شدند . یکی برادر یدالله آذرخش بود یکی رحیم رشنو ، روح الله سپه وند ، شهید اصغر احمدی نژاد بودند که شهید شدند .طوری بود که وقتی می زد بچه ها اعتنا نمی کردند رفتند چون هدف جای دیگر بود ما خودمان را داخل شیار انداختیم و بطرف دشمن حرکت کردیم . از خط خودمان که حرکت کردیم . هوا مهتاب و نیمه شب بود و شب چهاردۀ ماه بود . طوری که اسلحه هایمان برق می زد بطرف دشمن و جاهایی بود که شیب 80% بود و باید بچه ها خم می شدند . در ستون که می رفتیم بچه ها با هم شوخی می کردند . سید هم با ما بود و در آن ستون خیلی با هم شوخی می کردیم . قبلاً هم در منطقه ای که می خواستیم آماده شویم با هم شوخی می کردیم . موقعی که داشتیم می رفتیم ایشون می خواست با من صحبتی بکند ولی چون من ستون را کنترل می کردم تا فاصله نیافتد . ایشون می خواست صحبت کند من می گفتم سید تندتر برو چون می دانستم می خواهد شوخی کند آخرین مرتبه ای که می خواستم با ایشون صحبت کنم ایشون را ندیدم حرکت کردیم و رفتیم به طرف خط دشمن یعنی 100متری خط دشمن رسیدیم و بچه ها نیروها و تیربارچی و آرپی جی زنها را چیده بودند . ما رسیدیم و از عقب بچه ها راجمع می کردیم . دیدیم بچه ها نشستند گفتم بچه ها بلند شوید . من معاون دسته بودم . و بطرف دشمن حرکت کردیم و به 30 متری دشمن رسیدیم . و بچه ها را آرایش دادم و گفتم اینجا بنشینید . هوا مهتاب و ماه نیمه بود ولی دشمن کور بود . ما سر و صدا دشمن را می شنیدیم و در خط بود ولی ما را نمی دید . ما با تکبیر یکی از برادران به خط دشمن زدیم و دشمن اینقدر وحشت کرده بود که تیربارچی دشمن سرش را در سنگر کرده بود و سر اسلحه را بالا گذاشته بود و فقط تیر می زد و تیرهایش هم هوایی بود و ما اصلاً تیر زمینی نمی دیدیم . دشمن آرپی جی به عقب می زد و اسلحه داخل سنگرها را هم می زد ولی متوجه نمی شدند . یکی از برادران به اسم بهرام دارایی گفت تیربار دشمن کار می کند . من به بچه ها گفتم شما ساکت باشید من می روم . من رفتم و به دو متری تیربار رسیدم و نارنج را کشیدم و به زانو نشستم و برای دشمن انداختم دشمن مرا می بیند و او هم یک نارنجک می اندازد ولی نارنجک من زودتد عمل می کند و تیربار از کار می افتد ولی دشمن هم مرا از کار می اندازد و می خواستم بلند شوم احساس کردم ترکش نارنجک بمن خورد و پشتک زدم و به عقب آمدم . دیدم جهانگیر پهندوش که پسر 14 ساله بود و عرفانی بود و صحبتهایی می کرد که انسان دوست داشت پای سخنرانیش بنشیند و چهره اش بقدری نورانی بود که وقتی من می خواستم با او صحبت کنم خجالت می کشیدم و مطالبی را که می خواستم به او بگویم از یادم می رفت پای ایشون روی مین می رود و پایش از بالای ران قطع می شود و او را همراه تعدادی از بچه ها به عقب می آورند . اینکار ادامه داشت تا نزدیکیهای صبح که بچه ها خط را می شکنند و دشمن فرار می کند و بچه ها سنگرها را پاکسازی می کنند و پاتک دشمن شروع می شود . آتش دشمن بحدی بود که کل منطقه که 100 متر ارتفاع داشت و تپه شهدا بود . آتش که دشمن در این منطقه می ریخت اهم از کاتیوشا ، مینی کاتیوشا ، توپخانه بطوری بود که فقط دشمن 80 قبضه سلاح سنگین داشت و روی این ارتفاع کار می کرد . هر گلوله ای که در این ارتفاع بخورد حداقل تا 200 متر ترکشهایش پخش می شود . بدون سلاح سبک فقط 80 قبضه سلاح سنگین بود هلی کوپتر ما آمد می زد و هواپیما سر ارتفاع را بمباران می کرد . وقتی دشمن صبح زود پاتک می کند طوری می شود که یکی از برادران دو دستش قطع می شود به اسم محمود سپه وند که دانشجو بود و حالا در خرم آباد است . دستها ایشون یکی از پائین و یکی از بال قطع می شود ولی با این حال برای بچه ها مهمات می آورد و به بچه ها کمک می کند یکی از بچه ها بود که تمام سر سینه اش و پا و دستش ترکش خورده بود ولی یکسره پشت تیربار کار می کرد . با آرپی جی کار می کرد . می گفتند برو عقب می گفت من دیگر چنین فرصتی را پیدا نمی کنم . حالا که می خواهم به لقاء خداوند برسم شما به من می گوئید برو عقب آن لحظه ، لحظه ای شده بود که دیگر ما نمی توانستیم چیزی بگوئیم و آتش دشمن طوری بود که همه بچه ها مجروح شدند من چون نمی توانستم حرکت کنم به عقب آمدم و امدادگرن می خواستند مرا به عقب ببند گفتم احتیاجی نیست که مرا ببرید خودم می روم .
با یکی از برادران به عقب می آمدیم گفت چشمایم کور شد . گفتم مسئله ای نیست . تو چشم نداری من هم پا ندارم . دستم را بگردنش انداختم و گفتم تو پای مرا بگیر و من راه را نشان می دهم ارتفاع شیب زیادی داشت و این بندۀ خدا اذیت می شد من ایشون را جلو می فرستادم و خودم را روی زمین می کشیدم تا به جاده آمدم و به من حالت ضعف دست می داد . ایشون گفت شما کول من سوار شوید اول قبول نکردم دشمن آتش شدیدی در جاده می ریخت . نیروها بغل بودند و در آن جاده ای که آن همه آتش می آمد بچه یک حالتی داشتند و روحیه دیگری داشتند . برادری داد می زد یا مهدی و از کربلا می خواند . و در جاده می رفتند و می گفتند مسخره بازی است این چه گلو له ای است که دشمن می زند . آتش تهیه ای بود که وجب به وجب را وی زد ولی اینها به آن آتشها بی خیال بودند یکی از برادران از بالا آمد و فکش گلوله خورده بود و دستش را به فکش گرفته بود اسمش آقای مرادی بود ما او ما او را صدا کردیم و پهلوی خودمان آوردیم و سه تایی حرکت می کردیم من چون دو پایم خورده بود یک دستم را روی شانه این و دست دیگرم را روی شانه آن بندگان خدا گذاشتم و به آن آمبولانس رسیدیم آمبولانس گفت بچه های دیگر آتش برایشان شدید است و بمانیم تا تعدادی دیگر از برادران بیایند ولی وقتی دیدند حال این برادر خیلی خراب است سوار شدیم تعاون می خواست از ما آدرس بگیرد که چه کسانی مجروح می شوند برادری که آدرس می نوشت برادرش در نصر 8 شهید شهید شد و گلوله آمد و بغل آمبولانس خورد ما همه داخل آمبولانس دراز کشیدم و گفتیم دیگر آمبولانس منفجر شد ولی گلوله فقط آمبولانس را پنجر کرد و یک متری ما خورد دست برادری که آدرس می نوشت از بالای آرنج قطع شد و گفت یا مهدی (ع) و دستش را گرفت و داخل آمبولانس گذاشتند و سه ، چهار نفری که آمدند اسم بنویسند مجروح شدند و آمدند داخل آمبولانس و طوری صدا می زدند که من فکر خودم نبودم . بچه ها روی پایم می نشستند و وقتی سر و صدا آنها را می دیدم واقعاً شرمنده می شدم این بندگان خدا مگر کی هستند کسانی هستند که دنیا را باین همه زیبایی پشت سرگذاشتند برای رضای خدا به منطقه آمدند و می جنگد و جانفشانی می کنند به عقب رسیدیم و مدتی در بانه بودیم بعد از آنجا به تبریز و از آنجا به تهران آمدیم و معالجه شدیم و برگشتیم .
در منطقه نزدیک ظهر دوباره دشمن پاتک می زند و بچه ها بقدری مجروح می شوند که فقط 20 نفر روی ارتفاع می مانند . یعنی بقیه بچه ها مجروح و بیشترشان شهید می شوند آتش دشمن شده شدید بوده و تا ظهر نیروی کمکی نمی رسد و در اثر آتش شدیدی که روی جاده می ریزد تا عقبه ما را ببندد . ولی بچه ها منطقه را مثل شیر نگه داری می کنند تا اینکه نیرو می آید و آن منطقه را می گیرد و نیرو بجای نیروها می آید و نیروها به عقب می آیند . برادرانی که در آنجا شهید و مفقودالاثر شدند وقتی ارتش حمله می کند بیشتر برادرانمان که مفقود بودند بعد از یکسال که برفها آب می شود بدنهای آنها پیدا می شود و به عقب می آوردند