فرار از شهید!!!!!!!

حجت شریفی، راهپیمایی 22 بهمن94، شهر مقدس قم
به سراغ شهدا رفتم. بر پیکر مطهر اولین شهید فاتحه خواندم و بوسه زدم بعد به سراغ دومی رفتم. وقتی که بر بالین آن شهید ایستاده و مشغول قرائت فاتحه بودم، در کمال نا باوری دیدم با دست خود، پتویی را که بر بدن او تا سینه انداخته بودند را بالا آورد و با آن سر و صورت خود را پوشاند. مو بر بدنم راست شد. در کنارش نشستم. پتو را کنار زدم تا مطمئن شوم زنده است. به او سلام کردم. جواب سلامم را داد و مرا به اسم فامیل صدا کرد. حال او را پرسیدم. گفت: «خوبم. من کجا هستم؟ چرا نمی توانم حرکت کنم»؟ گفتم: «مجروح شده ای و چون هوا خیلی سرد شده و خون از پایت رفته تقریباً بی حس شده، لازم نیست حرکت بکنی، اصلاً نباید تکان بخوری. کاری نداری برایت انجام بدهم»؟ گفت: «خیلی سرد است. پتو می خواهم».گفتم: «پتو ندارم ولی می روم و برایت تهیه می کنم». به سراغ نگهبان رفتم. به او گفتم یکی از این شهدا زنده شده است و پتو می خواهد. سرباز با صدای لرزان گفت: «نه! آن ها خیلی وقت است که مرده اند». گفتم: «خودت بیا نگاه کن. یک نفرشان زنده است». نگهبان از این موضوع ترسید و به طرف نیروهای امدادگر فرار کرد و خبر را به آن ها رساند. آن ها آمدند و با دیدن او برایش پتو آوردند. این رزمنده ی بسیجی به نام «روح اله کریمی» از نیروهای گردان انبیاء(علیهم السلام) و اهل خرم آباد بود که بعداً به کار آهنگری در خرم آباد مشغول شد، و در کار خود استاد گردید. هر گاه به دیدنش می رفتیم با او شوخی می کردیم و او را «استاد شهید» صدا می زدیم و او با تواضع می خندید.
راوی: «حجت شریفی» کارشناس امور شاهد و ایثارگران ادارهی آموزش و پرورش ناحیهی 2 شهر مقدس قم. از دلاور مردان لشگر 57 حضرت ابوالفضل (ع).