مطلب مناسبتی
امام خامنه ای: رژیم غاصب صهیونیستی، هم از لحاظ نظامی، هم از لحاظ اطّلاعاتی، یک شکست غیر قابل ترمیم خورده؛ شکست را همه گفتند، تأکید من به «غیر قابل ترمیم بودن» است.
پیوندها و سایت های مفید
اوقات شرعی
برداشت آزاد
من اكنون به پدران و مادران، همسران و فرزندان، خواهران و برادران و ديگر كسان شهداي عزيز و جانبازان و اسراء و مفقودين درود مي فرستم و اعلام مي كنم كه آنان در رتبه و شأن معنوي بلافاصله پشت سر عزيزان فداكار خويشند. 19بهمن1368
خاطراتي از روحانی شهيد عبدالو هاب فتح الهي. راوی : مادر و خانواده شهيد
مادر شهيدان عبدالوهاب و عبدالرحمن فتح الهي بدون مقدمه در جواب گفتند كه يك بار به پسرم عبدالرحمن گفتم شما سربازيتان تمام شده بياييد ديگر به جبهه نرويد او در جواب كتابي از شهيد دستغيب را نشانم داد و گفت...
خاطرات همرزمان پاسدار شهید حسین رضایی
چندین بار در " قرعه کشی شهادت " « حسین » برنده شد و ما بازنده...
غروب دلگیری بود/ شهید محمدرضا کسایی
من شاید ۵ یا شش ساله بودم باران پاییز یا زمستانه ای گل ولای زیادی در کوچه مان درست کرده بود. وانت پیکانی روبروی منزل معلم عزیز اسد دریکوند داماد خانواده شهید کسایی ایستاده بود. ولوله ای برپاشده بود، وانت کجا می رفت؟...
رفتار شایسته شهید محمد میرزا دریکوند در میان قوم
پیامبرگرامی اسلام صلیالله علیه و آله و سلم: یک روز جهاد و پایمردی یک نفر از شما در راه خدا، از هفتاد سال نماز خواندن در خانه خود افضل و بالاتر است. (مستدرک، ج ١١، ص ١٨)
شرمنده ی شهیدم
راننده و افرادی که جلوی وانت تویوتا نشسته بودند در شروع عملیات کربلای چهار باعث شده بودند تا ماشین و سرنشین ها به بی راهه بروند و شهید صید رحمان میرعالی آنها را برگردانده و با تلاش های آن بزرگوار ستون گردان را پیدا کرده بودند..
اعزام شهید یعقوب زمانی به جبهه
يك روز صبح يعقوب وسايل بر مي دارد تا به حمام برود وقتيكه داخل خيابان مي رود متوجه مي شود كه اعزام به جبهه است و تمامي نيروهاي بسيجي راهي مناطق جنگي اند او هم وسايل را به يكي از بستگان مي دهد و به كاروان اعزامي مي پيوندد و به جبهه مي رود...
فرار از شهید!!!!!!!
به سراغ شهدا رفتم. بر پیکر مطهر اولین شهید فاتحه خواندم و بوسه زدم بعد به سراغ دومی رفتم. وقتی که بر بالین آن شهید ایستاده و مشغول قرائت فاتحه بودم، در کمال نا باوری دیدم با دست خود، پتویی را که بر بدن او تا سینه انداخته بودند را بالا آورد و با آن سر و صورت خود را پوشاند. مو بر بدنم راست شد. در کنارش نشستم. پتو را کنار زدم...
میررضایی: من هر وقت قرآن می خوانم سیر نمی شوم
یک روز به خانه ایشان رفتم در حال خواندن قرآن بود سکوت کردم تا قرآن خواندن ایشان تمام شود وقتی تمام شد شروع به احوالپرسی کردم و ایشان جواب دادند بعد خطاب به من گفتند: همان طوری که بدنمان به اکسیژن نیازمند است و جسم ما به غذا نیاز دارد روح و روان ما نیز به قرآن احتیاج دارد. من هر وقت قرآن می خوانم...