خاطراتي از روحانی شهيد عبدالو هاب فتح الهي. راوی : مادر و خانواده شهيد

خا طراتي از شهيد عبد الو هاب فتح الهي
راوی: مادر و خانواده شهيد
با توجه به اينكه ثبت خاطرات و يادمانهاي شهدا مي تواند نقش اساسي را در غني سازي فر هنگ و انديشه ايران اسلامي داشته باشد و به فرهنگ و انديشه اين سامان رونق ببخشد لذا جهت ثبت خاطرات شهدا براي ايجاد يك فرهنگ ماندگار و پاسداشت خاطره شهدا و انتقال فرهنگ ايثار و شهادت به نسل هاي بعدي به خدمت خانواده شهيدان عبد الرحمن و عبد الوهاب فتح الهي رسيديم تا ضمن زيارت و عرض ادب و ارادت با ساحت خانواده هاي معظم شاهد از نزديك مصاحبه اي داشته باشيم با اعضاي خانواده:
س: مادر لطفا خودتان را معرفي كنيد و بفرماييد شهيدان شما كجا و در چه عملياتهايي شهيد شدند؟
ج: مادر شهيدان عبدالوهاب و عبدالرحمن فتح الهي بدون مقدمه در جواب گفتند كه يك بار به پسرم عبدالرحمن گفتم شما سربازيتان تمام شده بياييد ديگر به جبهه نرويد او در جواب كتابي از شهيد دستغيب را نشانم داد و گفت: مادر شهيد دستغيب آ رزو مي كند كه شهيد و تكه تكه شود. يكبار هم به عبد الوهاب گفتم كه جبهه نرو چون شهيد مي شويد او هم در جوابم گفت : آ يا در رختخواب بميرم بهتر است يا در ميدان جهاد و شهادت در راه خدا؟ گفت : مادر شما حال شهر آ بادان و مردم آن را نديده ايد خدا را خوش نمي آيد آنها به اين شكل مورد هجوم قرار گيرند و ما راحت باشيم به آنها گفتم ما كساني نداريم بما نيم از پدر و مادر مو اظبت كنيد در جواب مي گفتند شما راه خو دتان را برويد ما هم راه خو دمان را. يكي از آنها مي گفت به ديدار امام (ره) رفته ام به امام گفته انم دعا كنيد ما شهيد شويم امام گفته دعا مي كنم زنده و سلامت بما نيد مي گفتند مملكت و حيثيت مردم در خطراست بايد برويم.
س: از او سوال كردم كه از اخلاق شهيد تعريف كند؟
در جواب گفت: مردم الان براي ما تعريف مي كنند كه اين دو شهيد چه خد ماتي به مردم انجام داده اند به همسا يه ها اخلاق و رفتار نيكو و حسنه داشتند تمام قدمها يشان براي رضاي خدا و رضاي مردم بود، هر چه بود آنها پاك بو دند و با آ گا هي رفتند و شهيد شدند.
س: وقتي از مادر شهيدان عبدالرحمن و عبدالوهاب فتح الهي خواستم كه از خاطرات اين دو شهيد برايمان تعريف كند؟
در جواب با حزن و اندوه گفت: يكبار عبدالرحمن در دوران كودكي مريض شده بود خواستم او را بر دوشم بگذارم و از روستا با داخل شهر جهت طبابت ببرم هر چه اصرار كردم قبو ل نكرد و گفتم دستم را بگيريد و حاضر نشد كه باعث خستگي من شود در حالي كه مريض بود پاي پياده با ما به بيمارستان آمد.
س: مادر شما به عنوان مادر دو شهيد عزيز كساني كه از آنها در زمان حيات به عنوان عارف و بريده شده از دنيا ياد مي كردند چه پيامي براي مردم دارند؟
جواب داد: اول خدا رهبر ما را سلامت كند مردم در مسير فرامين رهبري حركت كنند در راه خدا زند گي كنند همچنان كه شهدا براي خدا شهيد شدند.
س: با يكي از اعضاي خانواده شهيدان عبدالرحمن و عبدالوهاب فتح الهي مصاحبه داشتيم و از ايشان خواستيم كه ابتدا خودشان را معرفي و تاريخ و محل و نحوه شهادت و مفقود الاثر شدن اين دو شهيد را براي ما بيان كنند.
ج: با دورود به روان پاك امام امت و شهداي انقلاب اسلامي و سلامتي رهبر معظم انقلاب اينجانب اعظم فتحالهي خواهر شهيدان عبدالرحمن و عبدالوهاب فتح الهي هستم. شهيد عبدالرحمن فتحالهي دوران تحصيلاتش مجموعا در شهر خرم آباد بوده است و دوران دبيرستان در شهرستان الشتر ديپلم گرفتند و بعد از ديپلم به سربازي رفتند كه سربازي ايشان مصادف شده با شروع جنگ تحميلي و بعد از پايان سربازي به استخدام آموزش و پرورش درآمدند و به عنوان مربي مشغول تعليم و تربيت فرزندان انقلاب شدند. دوستانشان در دوران كار مربي گري ايشان از اخلاق و رفتار و منش شهيد هرگاه از كار مدرسه فارغ ميشدند سريعا خود را به روستاي محل زندگي مي رساندند و در كارهاي خانه و كشاورزي پدر و مادر را كمك مي كردند.
اين دو شهيد چون ما ازدواج كرده بودیم و منزلمان جدا بود دائما به ما سر مي زدند و اگر مشكلي از جهت امو رات زندگي داشتيم سهيم مي شدند و سعي شان بر اين بود كه بيشتر كا رهاي مرا هم به عهده بگيرند در رابطه با دوستان و آشنايان احترام فوق العاده قائل بو دند عبدالرحمن هرگاه مي خواست به جبهه برود مقيد به اذن پدر بود و مادر به نماز و روزه و مخصو صا قر آن خو اندن و شركت در جلسات مذهبي بسيار اهميت مي دادند. وقتي كه مي خواهند به جبهه بروند پيش پدر مي آيند كه اذن پدر اجابت كنند پدر ايشان را سوال پيچ مي كند و مي گويد به شرطي مي گذارم و اجازه مي دهم به جبهه بروي كه به چند سوال ما جواب دهي شهيد عبدالرحمن با روي باز مي پذيرد.
پدر سوال مي كند ممكن است تو بروي و شهيد نشوي بلكه قطع عضو يا عليل شوي آيا روحيه و آمادگي چنان وضعيتي را داري كه ايشان جواب مي دهند من براي همه چيز آمادگي دارم و با آگاهي مي روم و پدرم از ايشان مي خواهد برود و عكس بزرگي تهيه مي كند كه شهيد شد عكس حداقل از او به يادگار داشته باشد.
در سال 62 در حمله خيبر مفقودالاثر شدند و بعد از 13 سال جنازه و پيكر مطهر ايشان پيدا و به زاد گاهش منتقل شد. عبدالوهاب هم مرتب در دوران دبيرستان به جبهه مي رفت و در حوزه علميه هم تحصيل مي كرد هر موقع مي خو استيم مانع رفتن ايشان به جبهه بشويم مي گفت من مي خواهم بروم معرفت پيدا كنم مدتي هم كه به حوزه رفت بعد يك روز آمد و گفت پدر يا بايد اجازه دهيد به حوزه بروم يه جبهه و چون اذن ندادند كه به حوزه بروم پس بايد به جبهه بروم بعد از اينكه امام امت (ره) اذن پدر و مادر را براي رفتن به جبهه غير ضروري اعلام كردند بعد از كلي بحث با پدرم بالاخره به جبهه رفت و در عمليات عاشوراي 2 مفقود الاثر و هنوز هم از شهادت يا اسارت ايشان خبر دقيقي نداريم اما حوزه معمولا ايشان را شهيد قلمداد كرده است.
اين دو شهيد از اوان كودكي تربيت و رشد و تكاملشان ملزوم بوده با حيات و فعاليتهاي مذهبي پدرم چون هميشه دست اين دو شهيد را مي گرفت مي برد از نظر سياسي پدرم پيرو امام بود در زمان طاغوت ما قبل از انقلاب در منزلمان رساله امام خميني (ره)را داشتيم و فعاليتهاي مذهبي و حساسيتهاي ويژه خانوادگي روي اين مسائل و علاقه پدرم قبل از انقلاب به امام روي اينها تاثير بسزايي گذاشته بود.
عبد الوهاب قبل از شهادت عبدالرحمن خيلي به جبهه مي رفت گاهي هم پدرم ناراحت مي شد اما عبدالر حمن واسطه مي شد و مي گفت حاج آ قا بگذاريد وهاب به جبهه برود هر امري داشتي من در الشتر در خدمت شما هستم. عبدالوهاب و عبدالرحمن نسبت به مسا ئل اخلاقي، راستگويي، امانت داري، دوري از غيبت و افترابستن به ديگران خيلي حساس بودند و يكبار زماني كه عبدالرحمن مفقودالاثر شده بودند و اقوام به منزل ما جهت تسلي مي آ مدند ما داخل اتاق پيش زنان نشسته بوديم بحثي پيش آمد من ديدم عبدالوهاب مرا صدا زد از اتاق بيرون رفتم جريان را كه جويا شدم گفت:
خواهر نجاتت دادم تو داشتي در گناه غرق مي شدي. رفتار دو برادر كه از نظر تو لد به فاصله يك سال به دنيا آمده بودند آن قدر مودبانه با هم رفتار مي كردند كه همگان را به حيرت انداخته بودند
س: خواهر فتح الهي! قطعا شهدا از جبهه رفتن هدفهايي داشته اند عمده اهداف شهدا در وصيت نامه ها و آثار قلمي كه از آنها به يادگار مانده است متبلور است شما با توجه به اينكه صحبت ها و ديدارهايي با اين شهدا داشته ايد و آثار قلمي كه از آنها موجود است در خصوص نكات بر جسته عزيمت آنها و اهدافشان از رفتن به جبهه برايمان تعريف نماييد.
ج: اينها نيت و هدفشان مبتني بر پيروي از قرآن و آموزه هاي ديني و رهبر و امام بود و در نامه و دست نوشته هايشان اين اهداف به روشني ذكر شده است و گاهي بحثهايي مي كرديم در خصوص منافقين، اين دو شهيد اظهار مي داشتند خدا را شكر كه ما به مملكت آنها نرفته ايم و راه ما راه درستي است.
عبد الرحمن جمله اي از شهيد دستغيب را دائما زمزمه مي كرد براي مادر، كه مادر شهادت همچون جرعه اي شيرين است. برادر شهيد مي گويد: آخرين باري كه عبدالرحمن مي خواهد به جبهه برود مادرم يقه اش را مي گيرد به مادرم مي گويد: مادر تو كه يقه مرا مي گيري و مرا به امام زمان قسم مي دهي فردا جواب امام زمان را چه خواهي داد و مادر وقتي اين سخن را مي شنود يقه اش را رها مي كند. عبد الرحمن در نامه هايي كه در زمان جنگ از جبهه مي فرستاد نكاتي را مي آورد مثل اين نكته كه"اميد وارم همچنان كه مورد رحمت خداوند قرار داريد بيشمار مورد رحمت خدا قرار بگيريد" يا اين جمله كه " هر رنج و زحمت در راه خدا بكشيد توشه آخرت قرار داده ايد و نتيجه آن را خواهيد ديد" ايشان در فرازي از يكي از نامه هايش استناد مي كنند به جمله معروف شهيد بهشتي كه "بهشت را به بها دهند نه به بهانه" چرا كه بهشت در لابه لاي سختيها و رنجها مي باشد. در فرازي از وصيت نامه شهيد عبدالرحمن فتح الهي آمده است كه "چه بهتر سبكبار از گناهان دنيوي به سوي خدا بشتابيم و به دنبال راهيان كربلا حركت نما ييم". در نامه اي ديگر از شهيد عبدالرحمن خطاب به پدر مي نويسد جمله اي آمده كه انسان را منقلب مي كند ايشان نوشته اند كه :"پدر جان! خدا از شما راضي گردد كه مرا از قفس رها كرديد."
س: به عنوان آخرين سوال با توجه به حقي كه خانواده هاي شهدا بر دوش ملت و حاكميت دارند چه پيامي براي مردم و مسئو لين داريد؟
ج: كليه مردم ايران مسئو ليت دارند در قبال دين اسلام و بايد براي بر افراشته كردن پرچم اسلام در اقصي نقاط عالم تلاش كنند با قلم، از منابر از تريبون در هر جا و مكان كه هستند مسئو لين ما هم به قول امام بايد خدمتگزار مردم باشند پس ما در مقابل امام ما كه هستيم در مقابل شهدا ما كه هستيم ما نبايد به پست و مقام و منصبها مغرور شويم، به مردم خدمت كنيم، مشكلات مردم را حل كنيم، مردم اگر خدمت نبينند از فرهنگ اسلام و ديني دور مي شوند بياييد فرهنگ مذهبي را به تكلم وحدت در جامعه پياده كنيم.
س: آخرين شخصي كه با او مصاحبه كرديم برادر شهيدان عبدالوهاب و عبدالرحمن فتح الهي بود كه خودشان را معرفي و در خصوص نكات بر جسته اخلاقي خاطرات اين دو شهيد هر چه مي دانند برايمان تو ضيح دهند ؟
ج: ايشان خود را حاج عبدالرحيم فتح الهي و برادر دو شهيد معر في كردند و در خصوص خاطراتي كه از دو شهيد داشتند صحبت نمودند او سير زند گي دو شهيد را يك سير عرفاني دانستند و تولد عبدالرحمن را يك بشارت خاص براي خانواده دانستند به خاطر حوادثي كه در طول دوران كودكي برايش پيش آمد
1-در چهره و موي صو رت او تفاوت خاصي با بقيه افراد خانواده داشت
2- در كودكي يكبار دچار سانحه شد و به خاطر تماس با بخاري هاي قديمي دچار سوختگي شديد شد اما به طرز معجزه آسايي نجات يافت.
3- بيماري خاصي از دوران كودكي پيدار كرده بود كه قديم شايعه بود كه هر كس به اين نوع بيماري گرفتار شود زنده نماند و امعجزه آسا نجات يافت.
4- حادثه چهارم اينكه يك بار در رودخانه غرق شد در حالي كه طفلي بود كه نمي توانست حتي به خوبي دست و پا بزند اما باز توسط يكي از خواهران از رودخانه گرفته شد.
يك زماني منزل ما در خرم آباد بود كوهي نزديك خانه مان بود كه صخره اي داشت و اين دو شهيد كوچك بودند آنها را با خودم به كوه و كنار آن صخره بردم و هر كاري كردم كه بتوانم خودم از آن صخره بالا بروم يا حتي آنها بتوانند از صخره بالا بروند نمي توا نستيم از اين قضيه كه مر بوط به قبل از انقلاب و دوران كودكي آنهاست شايد 17يا 16 سال مي گذرد تا شروع جنگ تحميلي و رفتن آنها به جبهه يك شبي خواب ديدم كه من به همراه عبدالرحمن و عبدالوهاب به همان كوه و همان صخر ه رفتيم در عالم خواب در كمال ناباوري ديدم عبدالرحمن سريع السير از آن صخره صعب العبور بالا رفت هر چه به او گفتم مواظب باش از صخره پايين نيفتي، در حالي كه صخره را طي كرده بود نيم نگاهي به ما انداخت و لبخند زد ديدم عبدالوهاب نيز مثل كسي كه حسوديش بشود سريع شروع كرد او هم برق آسا از صخره بالا رفت تا اين خواب را ديدم وحشت زده بيدار شدم و يقين پيدا كردم كه قطعا حادثه اي براي اين دو عزيز پيش مي آيد يك روز عبدالوهاب هم در جمعه خوابي مي بيند به اين مضمون كه او و عبدالرحمن به حمام مي روند در عالم خواب عبدالرحمن پيش دستي مي كند و قبل از عبدالوهاب به حمام مي رود و غسل مي كند و بر مي گردد عبدالوهاب تعبيرش اين بود كه قطعا عبدالرحمن قبل از من شهيد مي شود اين دو شهيد بسيار به اطرافيان و اقوام احترام مي گذاشتند من در حال احداث ساختمان بودم از نظر مالي مقداري در مضيقه بودم اين دو شهيد موتوري داشتند يك روز به بازار رفتند ديدم مقداري گوشت و ميوه و لوازم ضروري را آورده اند براي خانه ما، وقتي از آنها سوال مي كردم كه چرا چنين مي كنيد جواب مي دادند كه علاقه داشتيم و دوست داشتيم خدمتي بكنيم.
پيام من: از زماني كه امام خميني را شناخته ام مقلد او بوده ايم و او را دوست داشته ايم و اين دو شهيد نيز علاقه وافري به امام داشتند تا اين شهدا رفته اند كه مشكلات مملكت حل شود تا كي مي خواهم به مردم وعده ي دروغ بدهم، وقتي فقر از در مي آيد ايمان از پنجره فرار مي كند. اختلافات طبقاتي چرا ؟ بي تو جهي به جوانان چرا؟ فساد جوانان در جامعه چرا؟ اگر به آنها توجه شود مشكل آنها رفع مي شود به دنبال فساد نمي روند، به دنبال قاچاق و بي بندو باري نمي روند خون شهدا براي ايجاد عصمت و عفت و حيا در جامعه بود. اي مسئولين حداقل به خاطر بقاي خودتان به جوانان و جامعه اسلامي برسيد به خدا جوانان ما مردم ما از آمريكا و اسرا ئيل خوششان نمي آيد زمينه را براي رفع مشكل آنها آماده كنيد.
ستاد کنگره شهدای روحانی استان لرستان 20/12/1389