دسته بندی : شهدا / خاطرات / پیشنهاد مدیر نسخه قابل چاپ تاریخ: 26 اردیبهشت 1395 - 22:32 - شناسه خبر : 437
خواب مادر شهید یعقوب زمانی

چهلمين روز شهادت يعقوب گذشته بود. شبي در خواب ديدم كه دو نفر داخل اتاق خانه ما هست، رو به قبله ايستاده بودند، با خودم فكر كردم و گفتم خدايا اگر بگويم يعقوب است كه يعقوب شهيد شده، اتاق مملو از نور زيادي بود. رفتم جلو تا بهتر ببينم آن كسي كه در سمت ديگر يعقوب بود هر چقدر نگاه كردم بر اثر نور زياد او را نديدم. نگاهي به يعقوب كردم و گفتم مادر از بس كه تير خورده به كتفت زبانت لال شده است، رو به من كرد و گفت: نه مادر فكر مي كني، من زبان دارم و زنده هستم. دويدم و او را به آغوش گرفتم و با حيرت و تعجب مي بوسيدمش از خواب بيدار شدم و فكر مي كنم آن شب يعقوب آمده بود به من سر بزند.
راوی: مادر بزرگوار شهید