دسته بندی : شهدا / شهدای سپاه / خاطرات / ویژه / پیشنهاد مدیر نسخه قابل چاپ تاریخ: 11 دی 1399 - 19:04 - شناسه خبر : 826
شهید محمدمیرزا دریکوند به نقل از همسر شهید
مولی امیرالمؤمنین(علیهالسلام):
الجِهادُ عِمادُ الدِّینِ و مِنهاجُ السُّعَداءِ.
جهاد در راه خدا، استوانه دین و راه درخشان مردمان سعادتمند است. (شرح غرر، ج ١، ص ٣٥٤)

شهید والامقام محمدمیرزا دریکوند در خانواده ای مذهبی و کشاورز در یکی از روستاهای اطراف شهر خرم آباد دیده به جهان گشود. فرزند اول خانواده بودند، دوران کودکی وی همچون کودکان هم سن و سال خودش و شور و اشتیاق خاص این دوران سپری شد. فردی کوشا و با پشتکار فراوان بود و به پدر خود کمک می کرد. بعد از طی دوران نوجوانی و رسیدن به دوران جوانی تشکیل خانواده داد و همچنان کوشا و با پشتکار و زحمت به کار کشاورزی ادامه می داد. بعد از گذشتن چند سال از زندگی مشترک همراه با خانواده به محله ماسور واقع در خرم آباد مهاجرت کردند. او همچنان کار کشاورزی را در آنجا ادامه داد و برای مدتی نیز برای کار کردن به اصفهان رفت و مدتی در آنجا مشغول کار بود. چون آن دوران، دوران طاغوت و رژیم شاهنشاهی بود در تظاهراتی که مردم برعلیه رژیم برپا می کردند شرکت داشت. در یکی از تظاهرات میخی در پای او فرو رفت. میخ را از پایش بیرون آورد ولی تا مدتی جای میخ سوزناک بود و او را اذیت می کرد اما همچنان شوق حضور در تظاهرات را داشتند. در تظاهرات مردم علیه ژاندارمری خرم آباد نیز شرکت داشت. بعد از پیروزی اسلام او خیلی خوشحال شد و همچنان برای کسب رزق برای خانواده تلاش و کوشش می کرد.
با شروع شدن جنگ تحمیلی عراق علیه ایران بدون هیچگونه درنگی وارد جبهه شد. بعد از گذراندن چند ماه خدمت در کردستان آنها را برای گذراندن سه ماه آموزشی به تهران بردند و بعد دوباره به منطقه های جنگی اعزام شدند. در یکی از عملیات ها یک تیر به گردن او اصابت کرد و چون به رگ های گردن او آسیبی وارد نشده بود بعد از گذشتن دو سه هفته به خانه آمد تا زخم او بهبود یابد و دوباره به جبهه برود. وقتی که به خانه آمد همه از دیدن اینکه او سالم برگشته سجده شکر به جا آوردند. فردای آن روز فرزند پنجم او که یک پسر بود به دنیا آمد. او به خاطر علاقه خاص خود به امام خمینی (ره) اسم پسرش را روح اله گذاشت. بر اثر تیری که به گردنش اصابت کرده بود درد شدیدی در یکی از پاهایش احساس می کرد و همه اش می گفت نکند که من فلج شوم و نتوانم دوباره به جنگ برگردم. به خدا من ترجیح می دهم که به جنگ بروم و شهید بشوم تا اینکه فلج شوم و در گوشه خانه بمیرم.
در همین روزها بود که پسرعموی او در جنگ شهید شد. جنازه اش را برای تشییع به خرم آباد آوردند. او در تشییع جنازه پسرعمویش شرکت کرد و بعد از چند روز در حالی که زخم وی فعلاً خوب نشده بود وارد جبهه شد. فرمانده اش به او گفت که باید برگردی تا حالت خوب شود. ولی او قبول نمی کرد. چهلم پسرعمویش بود که نامه ای نوشت که نمی تواند جبهه را رها کند و در چهلم پسرعمویش شرکت کند و از همه معذرت خواهی کرد.بعد از آن نیز یک نامه برای خانواده خود فرستاد و در آن نامه به بچه های خود توصیه کرده بود که خوب درس بخوانید و با مادر خود با احترام رفتار کنید و نوشته بود که اگر شهید شدم من را در بهشت رضا خاک کنید و هیچگونه تجملاتی را برای تشییع جنازه ام انجام ندهید و فقط یک سنگ قبر ساده بر روی قبرم گذاشته شود. بعد از گذشتن چند روز از رسیدن آن نامه خبر شهادت او را آوردند و جنازه اش را همراه با دوازده جنازه دیگر از شهدای شهر خرم آباد در بهشت رضا خاکسپاری کردند و همانگونه که خودش گفته بود یک مراسم ساده برای او برگزار کردند.
روحش شاد
حجت الاسلام روح الله دریکوند