من فقط حرف امام را می شنوم
مولی امیرالمؤمنین(علیهالسلام): جهاد در راه خدا، استوانه دین و راه درخشان مردمان سعادتمند است. (شرح غرر، ج ١، ص ٣٥٤)

شهید عین الله احمدی دلسوز، مهربان و مردم دار بود. در یکی از روستاهای شهرستان پلدختر زندگی می کرد. یک روز صبح اول وقت بود که راهی پلدختر شد. اتفاقی یکی از همسایگان را دید و از آنجا که او می دانست روز اعزام منطقه است بدون اینکه خانواده را آگاه کند مقداری مایحتاج زندگی به آن همسایه داد تا برای خانواده بیاورد. بعد از آنکه همسایه به منزل شهید آمد، خانواده او بی تاب و بی قرار سراغ شهید را از همسایه گرفتند. همسایه هم گفت: او گفته است که من امروز به منطقه اعزام می شوم. از آنجا که مبادا خانواده ام مانع رفتنم به جبهه شوند، خانواده ام را در جریان قرار نداده ام.
بعد از تمام شدن صحبت همسایه، خانواده وی خیلی بی تاب و نگران شدند. چون بی تابی خانواده را دیدند، پدر و همسرش به دنبال او رفتند. آنها در پی شهید بسیار گشتند ولی او را پیدا نکردند. پدر شهید گفت: او عشق امام و اسلام و شهادت دارد و ایمانش قوی است، بهتر است به خدا پناه برد. و او را به دست خدا بسپاریم. آن شهید اولین روزی که اعزام شد، فقط یک فرزند سه ماهه داشت. در آن روزها تلفن یا وسیله برای ارتباط نبود و خانواده اش از شهید خبری نداشتند.
سرانجام در یکی از شبها انتظار به سر آمد و شهید نزد پدر خواهر و خانواده اش آمد. آنها خیلی خوشحال شدند. شهید موقعی که در مرخصی بود همه اش سخنان امام را زمزمه می کرد. به خانواده می گفت: مبادا در این مسیر منحرف و سست شوید چراکه باید در این وادی ثابت قدم و مستحکم بود. با اینکه خانواده شهید بخصوص پدر شهید ناراحتی می کرد، ولی شهید می گفت: هر طوری شده باید به جبهه بروم و هر کسی که او را می دید، می گفت: به جبهه نرو چرا با وجود داشتن فرزند خردسال به جبهه می روی. شهید می گفت: من تا جان در سینه دارم به جبهه می روم، من فقط حرف امام را می شنوم نه حرف دیگران را.