دسته بندی : شهدا / خاطرات / ویژه / پیشنهاد مدیر نسخه قابل چاپ تاریخ: 20 اسفند 1399 - 22:03 - شناسه خبر : 892
گل های پر پر
برادرم بلند بلند گریه می کرد و می گفت بچه ها یکی یکی مثل گل های لاله و گل های محمدی، پرپر می شدند و روی زمین می افتادند ... کربلا دوباره بر پا شد...
مادرم به شدت گریه می کرد و می گفت:
ای روله ... به خدا بلایی سر پسر عزیزم اومده ...(حالا همه با هم گریه می کردیم)
من هم که آن موقع به یاد خوابی که خودم نیز دیده بودم افتادم در دلم گفتم شاید مادرم راست می گوید، اما خوابم را فقط برای یادش به خیر استاد ادب، معرفت، اخلاق و قرآن آفای حجت الله یزدی پور تعریف کردم که ایشان گفتند ان شاءالله خیر است، نترس، توکل بر خدا. خوابم را به مادرم نگفتم چون حدس می زدم اوضاع، بدتر می شود.
اوضاع خانه امان، همان روز بدتر شد چون وقتی پدرم از سر کار به خانه، برگشت گفتند امروز خبر دادند که تعدادی جنازه، آورده اند خرم آباد که نام یکی از آنها ((حمیدرضا سرلک)) است و گمان کنم ...
مادرم و ما همه زار زار گریه می کردیم، یواش یواش بیشتر همسایه ها و بستگان فهمیدند و می آمدند ما را دلداری می دادند، اما با ناله های مادرم می زدند زیر گریه و آنها هم همنوا با ما می شدند، من دوباره به یاد خوابم می افتادم....
خواب دیدم در خانه ای سیاهپوش بودم و بالای تابوتی زار زار گریه می کردم، افرادی دور تابوت ایستاده بودند، دوست داشتم پارچه ی روی تابوت را کنار بزنم و برادرم را یک بار دیگر ببینم اما دست و پایم می لرزید، یک دفعه صدای صلوات مردم بلند شد (( اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم )) بلند شدم نگاه کردم دیدم امام خمینی (ره) و پسرشان سید احمد خمینی از در وارد شدند، مردم صلوات می فرستادند و راه را باز می کردند، من به طرف امام رفتم و گفتم سلام آقاجان، آقا داداشم داداشم حمید ... امام خمینی گفتند نترس پسرم من هم پسرم مصطفی را از دست داده ام، نترس اتفاقی برایتان نیفتاده....
کمی آرام شدم، امام خمینی و فرزندشان بالای سر تابوت رفتند و فاتحه خواندند و لحظه ای که افرادی پرچم مقدس ایران را روی تابوت کشیدند، از خواب بیدار شدم و در حالی که بغضی سنگین در گلو داشتم، به خدا التماس کردم که برادرم به سلامتی، پیدا شود و به خانه برگردد.
خانه، آشفته بود و همه نگران و غمگین، یکی از بستگان عزیز مادری ام به نام آقای علی طافی که سالهاست برای مردم شریف ماسور زحمات فراوانی می کشد از پدرم پرسید شما مطمئنی که یکی از جنازه هایی که به خرم آباد آورده اند پسر شماست؟ پدرم گفت نمی دانم!
دایی علی گفت پس من می روم جنازه ها را می بینم. مقداری ما را دلداری داد و (( الهی به امید تو )) رفت، آن موقع تلفن در ماسور خیلی خیلی کم بود و اگر مردم کار ضروری داشتند به منزل مرحوم حاج صیدمحمدخان میردریکوند می رفتند تا از تلفن آنها استفاده کنند، ایشان هم با روی خوش، مردم را می پذیرفتند.
مادرم آرام و قرار نداشت، همه منتظر دایی علی بودیم و دست به دعا
دایی علی از شهر برگشتند، همه دوروبرش را گرفتیم و از او پرسیدیم تو را به خدا زودتر بگو چی شد؟ او با خوشحالی به مادرم گفتند خواهرم گریه نکن به خدا حمیدرضا نبود. مادرم باور نمی کرد، دایی می گفت به پیر به پیغمبر، به خون پاک شهدا سوگند، حمیدرضا نبود، بعد زد زیر گریه گفت جنازه ی نوجوانان و جوانان نازنینی را دیدم غرقه در خون پاک خودشان، یکی از آنها را به من نشان دادند که اسمش روی کاغذی روی سینه و لباس خاکی خونی اش بود به نام حمیدرضا سرلک، اما به خدا به قرآن مجید، حمیدرضای خودمان نبود، تحقیق کردم گفتند این ((شهید عزیز از شهدای اعزامی از سمت ازنا یا الیگودرز است)) فقط نام و نام خانوادگی او با حمیدرضا یکی بوده!
همسایه ها و فامیل می گفتند خدا را شکر پس دیگر نگران نباشید. اما اول مادرم بعد پدرم و ما هنوز شک داشتیم و در دل هایمان غوغایی بود و بر لب هایمان ذکر و دعا.
راستش را بخواهید من پشیمان روزهایی بودم که در عالم کودکی با برادرم دعوا یا جروبحث می کردم، با خودم می گفتم آخ چه غلطی کردم که فلان جا و فلان روز دل برادرم را شکستم و ...
نمی دانم فردا یا پس فردای آن روز برادرم حمید با لباس هایی خاکی و سروصورتی آشفته از جبهه برگشتند، چه قدر مادرم خوشحال شد، ما چه قدر خوشحال بودیم به قول معروف بال درآورده بودیم، اما حمید، حالش گرفته بود و هرچند ساعت یک بار از جان و دل گریه می کرد. می گفتیم چته ؟ می گفت نمی دانید چی دیدم، نمی دانید چی شد ؟ نمی دانید نمی دانید ...
پدرم در حالی که می بوسیدش می گفت استراحت کن و بعدها برایمان تعریف کن که چی شده ؟
برادرم بعد از استحمام و استراحتی، نشست و در حالی که ما دورش حلقه زده بودیم، گریه می کرد و می گفت این سفر با نوجوانان و جوانان عزیری آشنا و دوست شدم که همه تازه جوان بودند و مومن و جذاب، به ویژه با دو جوان اصفهانی که با هم دست برادری (دس براری) داده بودند که تا آخرین نفس با هم باشند، آنها خوش تیپ بودند و شوخ و خوش زبان.
شب عملیات به دستور فرماندهانمان، به آرامی پیش می رفتیم تا دشمن را غافلگیر کنیم و از معابر و چاله چوله ها و آب و رمل و ماسه و... بگذریم، همه چی خوب پیش می رفت اما به یکباره از آسمان و زمین آتش می بارید، متوجه شدیم که عملیات لو رفته و در تله دشمن گرفتار شده ایم، ارتش بعث عراق با توپ و تانک و مسلسل و آر پی جی و دوشکا و.... ما را به آتش بستند، فرمانده ما داد زد عقب نشینی عقب نشینی، نیروها سریع برگردید تا در محاصره کامل گیر نیفتاده ایم، داد می زد هرچی بار سنگینه زمین بگذارید و فرار کنید رو به عقب، زود باشید
برادرم بلند بلند گریه می کرد و می گفت بچه ها یکی یکی مثل گل های لاله و گل های محمدی، پرپر می شدند و روی زمین می افتادند ... کربلا دوباره بر پا شد
کوله پشتی ها و سلاح ها را زمین می انداختیم تا زودتر از حلقه ی محاصره ی کامل دشمن خارج شویم...
لحظاتی با برادرم گریه کردیم.
او بلند بلند گریه می کرد و مادرم هم از او بلندتر.
برادرم گفت یک لحظه دو دوست اصفهانی ام را دیدم، یکی از آنها ((یک پایش را خمپاره قطع کرده بود، خونریزی شدید داشت جانش را می گرفت، سرش بر روی دامان دوستش بود که بلند بلند داد می زد داداشی بلند شو بی وفایی نکن من را تنها نگذار))
نمی دانستم چه کار کنم، به او گفتم خودت بلند شو برویم، داد زد و گفت نههههه، به پدر و مادرش قول داده ایم که تا آخرین نفس کنارش باشم قول داده ام یا با هم برمی گردیم یا هرگز بر نمی گردیم! حالا شما بروید فقط نارنجک هایتان را به من بدهید گفتیم برای چی ؟ گفت می خواهم وقتی دشمن رسید هم از آنها به هلاکت برسانم و هم نمی خواهم زنده به دست دشمن بیفتیم ((دوستش با لبانی خشکیده داشت جان می داد درست مانند اربابش *حسین* ))
هر چه بقیه هم اصرار کردند نیامد، فرمانده از پشت سرمان فریاد زد گفتم نمانید بروید....
هرکس نارنجک داشت به دوست اصفهانی ما داد و بعدش حرکت، لحظاتی بعد صدای الله اکبرش بلند در لابلای صدای انفجارها به گوش می رسید. در تاریکی شب گرسنه و تشنه فرار می کردیم، نمی دانستیم دقیق به کجا می رویم، خیلی از بچه های نازنین وطنم بر زمین می افتادند و داد می زدند یاحسین.
هوا یواش یواش روشن می شد و چشم ما به نیروهای خودمان روشن تر، نا نداشتیم و خسته، افتادیم میان جمع یاران پشتیبانی خودمان و آنها به دادمان رسیدند در حالی که خیلی از دوستانمان در آن شب ماندند و در خون خود غلطیدند و به شهیدان دشت کربلا پیوستند، خیلی ها مفقودالاثر یا به قول امروزی (( جاویدالاثر )) شدند، بعدها اثری از دو دوست اصفهانی ام پیدا نشد که نشد.
برادرم تا مدت زیادی، هرچند ساعت یک بار زار زار به یاد یاران شهیدش گریه می کرد.
برادرم حمیدرضا الآن فرهنگی است و خاطرات تلخ و شیرین فراوانی از جبهه های خوزستان تا کردستان دارد که یادآور رشادت ملتی شریفند که بیش از این ها لایق ستایش و خدمات صادقانه اند ... درود خدا بر ملت شریف ایران و همه ی انسان های آزاده ی عالم
راوی: استاد غلامرضا سرلک