خاطراتی از روحانی شهید روح الله کمالوند
اتفاقاٌ چند شب بعد دوباره مادر همين خواب را مي بيند اما با اين تفاوت...

«سفر عشق، قبل از شهادت»
تقريبا يك ماه قبل از شهادتش به اتفاق جوانان غيور خرم آباد و ساير اقشار، جهت ديدار حضرت امام (رحمه الله عليه) به طرف تهران حركت كردند. ابتدا براي زيارت حضرت فاطمه معصومه (سلام الله عليها) به قم آمدند و يك شب آنجا ماندند. شهيد در آن شب به تنهايي ميهمان من بود. همان شب بعد از صرف مختصري غذا، ديدم كه برادرم از شدت ناراحتي گردن و سر، نمي توانست راحت بنشيند؛ در عين حال گفت: من فردا صبح طبق برنامه قبلي بايد به اتفاق همراهان، خدمت امام به جماران بروم و بعد از آن هم فوراً به جبهه خواهم رفت. من عرض كردم: برادر! شما فعلا كسالت داريد، مقداري تحمل كنيد و استراحت كنيد بعد ان شاء الله به اتفاق هم خواهيم رفت اما اين شهيد بزرگ همانند شهداي ديگر درست خط سير خود را پيدا كرده بود و چون كوهي در مقابل همه مشكلات و ناراحتي جسمي خود استوار ماند.
فردا صبح بعد از خواندن نماز، با معبودش راز و نيازي كرد و سپس از من خداحافظي نمود و گفت: «برادر سيدي حتما دعا كن كه من شهيد شوم.» اين را گفت و رفت و من بعد از يك ماه كه از سوسنگرد برگشته بودم، از يكي دوستان شنيدم كه آقاي كمالوند در جبهه تپه ميمك غرب به شهادت رسيده است.
« به نقل از همرزم شهيد»

راوی : پدر شهيد
شهيد بيش از چهار سال نداشت كه مادر شهيد مي گفت:كه يك شب در خانه ديده ام كه فرزندم در بين چند زن نشسته است و وسط آن ها قرار گرفته كه آن ها او را يكباره با خود به آسمان مي برند و من هرچه فرياد مي زدم كه فرزندم را بر گردانيد آن ها اين كار را نمي كردند.از شدت ناراحتي و گريه از خواب بيدار شدم و او را ديدم كه آرام در كنار من خوابيده است.
اتفاقاٌ چند شب بعد دوباره مادر همين خواب را مي بيند اما با اين تفاوت كه در بين اين افراد يكي نقابي بر صورت داشت كه چهره اي هم نوراني به نظر مي رسيد .در بين آن ها كسي به من شالي سبز داد و سپس دوباره او را به عرش بردند .من اين خواب ها را به فال نيك گرفتم و به همين علت او را در حوزه علميه قرار دادم و او را تشويق به فراگيري فقه كردم چون من خود بسيار به اين امر علاقه داشتم اما متاسفانه به دلايلي از اين راه بازماندم.اما هميشه آرزو ميكردم كه اگر فرزندي داشتم نام او را روح الله بگذارم و او را وارد حوزه علميه كنم.
شهيد نامزدي داشت كه زيباترين دختر طايفه قاجار بود و بسيار دختر زيبارويي بود و هرچه از شهيد مي خواست كه به جبهه نروند و با ايشان ازدواج نمايند ايشان مي گفت :در حال حاضر واجب تر از ما امام و وطن و جبهه است.و من هم تا زماني كه جنگ است متعلق به اين مردم هستم .
خواب ديگري از مادر شهيد:
يكشب قبل از فتح خرمشهر مادر شهيد از خواب بيدار شد و با حالي ناراحت نشسته بود از ايشان پرسيدم كه چرا اين قدر پريشاني ايشان در جواب گفتند كه خواب ديدم من در خانه نشسته بودم ناگهان ديدم روح الله با همان لباس رزم وارد شد من به او گفتم پسرم بيا تو مدت هاست سراغ تو را مي گيرم و چرا نمي آيي؟ اما او نزديكتر آمد و گفت:مادر بيا ، من نميتوانم بنشينم امشب در خرمشهر حمله داريم به فرماندهي امير المومنين .و ناگهان از خواب بيدار شده و من هم (پدر شهيد )گفتم ان شاءالله خير است .اتفاقاٌ در آن عمليات غرور آفرين ما پيروز شديم.
خاطره اي ديگر :
يادم مي آيد شهيد چهار سال بيشتر نداشت كه يك بار سر سفره ظرف آبي وجود داشت او از من پرسيد:پدر اگر آب تمام شود ما چه كنيم منظور حرفش را نفهميدم اما او بعداٌ بارها آن سوال را از من پرسيد و من هم در دل احساس عجيبي نسبت به اين حرف او داشتم تا اين كه پس از شهاد تش همرزمانش گفتند كه ما در منطقه اي بوديم كه نه آب بود و نه غذا و من هم فهميدم كه او لب تشنه از دنيا رفت .
راوی: مادر شهيد
روح الله بسيار در راه وطن تلاش ميكرد بارها در فعاليت هاي بسياري شركت داشت.در جريانات انقلاب هم بارها به علت حضور در اين جريانات از سوي ساواك مورد ضرب و شتم قرار گرفته بود به نحوي كه پس از شهادتش نيز جاي زخم هاي آن زمان پيدا بود.من بارها از او مي خواستم كه كمتر در اين فعاليت ها شركت كند اما او حاضر به پذيرفتن اين موضوع نبود و اصرار زيادي در ادامه اين راه داشت.
ياد دارم كه روح الله دير زبان گشود از اين موضوع بسيار ناراحت بودم شبي بسيار ناراحت شدم به نحوي كه با همان حال به خواب رفتم .در همان شب فاطمه زهرا را به خواب ديدم و نويد باز شدن زبان او را داد.فرداي همان شب روح الله زبان گشود .
البته ناگفته نماند قبلاٌ هم در سن 4 ماهگي و 9 ماهگي روح الله خواب ديدم كه كودكم با لباسي سفيد و رو حاني چون فرشته اي بال مي گيرد و پيش خدا مي رود .برايم عجيب بود آخر چه رابطه اي بين كودك و حق بود .تا اين كه به جواني زيبا رو با قدي بلند و رشيد تبديل شد و براي رفتن به جبهه در بسيج مستضعفين ثبت نام كرد .يك بار به جبهه رفت و پس از يك ماه بازگشت اما تركش خمپاره دشمنان به او اصابت كرده بود و در نزديكي نخاعش جا گرفته بود به نحوي كه دكتر ها از جراحي او عاجز شدند و او را به تهران منتقل كرده بودند اما بالاخره دكتري حاضر به عمل بر روي او شد او دوباره به من پس داده شد اما پس از برگشتن دوباره به جبهه رفت و اين بار براي هميشه برنگشت .