پرنده ای در قفس

السلام علیک یا علی بن الحسین، یا زین العابدین
در سال های اول شغل شریف معلمی ام در منطقه ی خاوه از توابع شهرستان نورآباد دلفان، دانش آموز روستایی دختری داشتم که کلاس هشتم بود، خیلی سنگین بود و نجیب، با کلاس آنها درس هنر داشتم و مطالعات اجتماعی، همیشه در کلاس نقاشی، درختی می کشید که بر روی شاخه ای از آن، قفسی بود با پرنده ای غمگین در آن، هفته های اول سال تحصیلی ۶۹_۶۸ نمی دانستم به چه دلیل این نقاشی تکراری را می کشد گمان کنم یک ماه از سال گذشته بود که از او پرسیدم چرا این نقاشی تکراری را می کشی، سرش را گذاشت روی میز و زد زیر گریه، زار زار گریه می کرد، گفتم منظور بدی نداشتم چرا گریه می کنی؟
همکلاسی هایش گفتند آقااجازه آقااجازه باباش اسیره !
خودم هم بغضم گرفت، رفتم نشستم سر جایم، حسابی که گریه کرد وقتی سرش را بالا آورد، چشمانش قرمز شده بودند و رد اشک هایش بر روی گونه هایش معلوم بود و قطره ای اشک مانند مروارید از زیر گونه اش آویزان شده بود.
پرسیدم پدرت سپاهی بوده یا ارتشی؟
گفت هیچکدام، رعیت بوده و در لباس مقدس بسیجی رفته جبهه.
گفتم چند ساله اسیره؟
گفت بیش از ۵ ساله.
دوباره زد زیر گریه و با زبان شیرین لکی گفت ۵ ساله بابامو ندیدم!
دلم به حالش می سوخت، هر چند ما طعم تلخ اسارت مانند حضرت سجاد (ع)، یا حضرت زینب (س) و اسرای دشت کربلا و یا اسیران خودمان را نچشیده ایم و یا مثل منی خانواده ی منتظر اسیر و یا جاویدالاثری نبوده و نیستم اما سعی کرده ام به پهلوانان واقعی (مردان و زنان و دختران و پسران بی ادعای سرزمینم) احترام بگذارم و رشادت هایشان را فراموش نکنم، آنها اسطوره های واقعی سرزمینم بوده و هستند هرچند خیلی وقت ها فراموششان می کنم!
یک روز نقاشی کشیده بود که در آن درختی بود سرسبز و قفسی بود که در آن باز بود و پرنده ای بالای قفس در حال پرواز، لبخند زیبایی بر لبانش شکوفه زده بود و سر از پا نمی شناخت پرسیدم چی شده گفت: بوعم حا مایه، عزیزم حا مایه (پدر عزیزم دارد می آید)
آقا اجازه اخبار گفته که بین ایران و عراق توافق شده برای آزادسازی اسرا، من هم خوشحال شدم انگار دنیا را به من داده بودند.

۲۶ مرداد ۱۳۶۹ اسیران (آزادگان) آمدند، من هم مثل همه ی مردم شریف ایران خوشحال بودم، بعدها با مدیر مدرسه و همکاران عزیزم رفتیم سرکشی و دیدار پدر عزیز دانش آموزم از روستای کفراج (منطقه ی خاوه نورآباد لرستان) که حتما استادانی مانند شاعر ارزشمند ارزشی استانمان جناب آقای عزیزیان، آن عزیز را می شناسند.
وارد اتاقش که شدیم نمی توانست بلند شود، معلوم بود که آدم تنومند و قویی بوده اما حالا نمی توانست بلند شود.
چرا؟
چون در جبهه جنگ حق علیه باطل، اول بعثی های عراقی با تیر یک پایش را از قسمت ران، زده بودند و بعد اسیرش کرده بودند و در طول بیش از ۵ سال اسارتش، عملش نکرده بودند و گلوله در ران پایش مانده بود، می گفت ۵ سال من و هم سلولی هایم با عفونت و بوی تعفن پایم، سوخته و ساخته ایم، گاهی که بیش از حد پایم باد می کرد، عزیزان پزشک یا پرستار اسیر ایرانی، سوزنی را داغ می کردند و دوروبر جای اصلی زخم را سوراخ سوراخ می کردند به طوری که بوی کباب پایم به استشمام می رسید، بعد همگی با هم دور زخم را فشار می دادند تا عفونت ها بیرون بیاید و به بالاتر سرایت نکند!
بعدش روی زخم را باز کرد، زخمی که پس از ورود به ایران، جراحی اش کرده بودند و گلوله را پس از چند سال بیرون آورده بودند.
می گفت نمی دانید چه دردهایی کشیده ام و چه قدر به من و ماها سخت گذشته است ....
روی دیوار را نگاه کردم دیدم نقاشی دخترک دانش آموزم با نمره ی بیست من، روی دیوار بود، راستی شما چه نمره ای به ایثارگران، جانبازان، آزادگان، خانواده ی جاویدالاثرها و خانواده های معظم شهدای سرزمینم می دهید هرچند گاهی ایشان به عناوین مختلف، مورد بررسی و انتقاد بعضی ها قرار می گیرند اما همه می دانیم اگر آنها نبودند الآن ما هم نمی بودیم.
چه قدر خوشحال شدم لحظه ای که آن اسیر به زحمت بلند شد و در کنار خانواده ی خوشحالش به ویژه دخترک نقاش قفس ها، ما را بدرقه کردند، حالا مرواریدهای اشک از خوشحالی از صورتش آویزان شده بودند. یادش به خیر چه سال هایی بود سرشار از عشق و یک رنگی.
همان موقع من احساساتی شدم و گفتم:
دلبر و دلدار ما یادت به خیر
محرم اسرار ما یادت به خیر
در بهار خرم آزادگان...
ای خمینی، یار ما، یادت به خیر
سلامت باشید و عاقبت به خیر.
التماس دعا، یا حق.
استاد غلامرضا سرلک معلم و رزمنده دوران دفاع مقدس
