کربلای چهار میدان ایثار و شهادت میدان از خودگذشتگی

حجت شریفی
به میدان مین رسیدیم که مشکلات زیادی شروع شده بود و برادران مشغول باز کردن میدان بودند که دشمن هم قضیه را متوجه شده بود، برادران در کنار خاکریز پناه گرفته بودند، یکی از امدادگران پای یک نفر را که له شده بود پانسمان می کرد و هر چه به او می گفتند که برگرد قبول نمی کرد، گردان تخریب که ایثار نام داشت که واقعاً هم ایثارگر بودند چون وقتی برادران برای باز کردن میدان می رفتند امیدی به بازگشت شان نبود و کمتر به ذهن مان می رسید که اینها سالم برگردند و خوب اسمی داشتند، با وجود اینکه در اکثر عملیاتها وقتی کار این برادران شروع می شد، دشمن می فهمید اینها را امان نمی داد که با ایثار خودشان میدانهای مین را باز می کردند و اینها همیشه برعکس دیگران که با دشمن می جنگند فقط با زمین برای خنثی کردن مین ها مشغول هستند و دشمن هم آتش روی آنها می ریزد و واقعاً مشکل بود و باید آن وضعیت را دید که چند نفر روی یک زمین کار بکنند و انواع آتش روی آنها باشد آن هم در جنوب که همه اش دشت است، و هر چند که شب بود ولی بوسیله منورهایی که زده می شد عین روز روشن شده بود و انگار اینها در روز دارند کار می کنند و دشمن با انواع سلاحهای خودش روی این برادران کار می کرد که گفتن تا شنیدن تا عمل کردن خیلی فرق دارد که برادری با وسایل تخریب کننده کار کند و سلاحهای دشمن هم روی او کار بکند، هر لحظه اگر کوچکترین اشتباهی از او سر می زد پودر می شد و به قول مربیان تخریب که می گویند اولین اشتباه یک تخریب چی آخرین اشتباه او می باشد و برادران به هر حال با این وضعیت شروع به باز کردن میدان مین کردند و منتظر بودیم که میدان باز شود که آتش زیادی روی میدان بود و هر لحظه احتمال می دادیم که شهید شوند، ما به ستون کنار خاکریز نشسته بودیم که گاهی خمپاره اطراف ستون می خورد و تلفات هم می گرفت ولی تا زمان شروع عملیات شهید ندادیم، کنار خاکریز بودیم که فرمانده گردان انبیاء (ص) که برادر حاج ولی الله میرهاشمی بودند که مثل بقیه برادران گردان منتظر بود که میدان باز شود که عملیات را شروع کنیم، اکثر برادران یک سمتشان بطرف خاکریز بود و یک سمتشان باز بود و هر لحظه امکان داشت گلوله بیاید و اینها مجروح و شهید شوند، یکی از برادران آمد خودش را به فرمانده رساند و در آن سمتی قرار گرفت که خالی بود و احتمال می رفت فرمانده گردان مجروح شود بدون اینکه چیزی به فرمانده گردان بگوید آنجا قرار گرفت که اگر احیاناً ترکش آمد به فرمانده نخورد و به ایشان بخورد که فرمانده مجروح یا شهید نشود و نیروها را در عملیات هدایت کند در همین زمان برادر بسیجی دیگری را دیدم که آمد و خودش را حفاظ دوم برای این برادر بسیجی قرار داد، بعد فرمانده گردان به آن دو نفر گفت بیایید کنار خاکریز قرار بگیرد که آنها قبول نکردند تا وقتی برادر میرهاشمی جریان را فهمید خیلی ناراحت شد و از جایش بلند شد و برادران را پرت کرد و رفت که واقعاً این خاطره ایثار در ایثار بود که فرمانده گردان در کنار خاکریزی است که یک طرفش خالی است بعد یک برادری به عنوان حفاظ کنارش قرار می گیرد و ایثار می کند برادر دومی هم برای اینکه این بسیجی مجروح نشود در کنار او قرار می گیرد که این ایثار در ایثار بود و همیشه به این روحیات غبطه می خوردیم برادران تخریب حدود یک ساعت روی میدان مین کار کردند و به هر حال میدان را باز کردند، دشمن با انواع سلاح سبک و سنگین خودش روی این میدان کار می کرد و حتی گلوله ها گاهی به میدان اصابت می کرد و از مینهای میدان هم منفجر می شد ولی الحمدالله به کسی اصابت نکرد که دیگه میدان باز شد که در آخرین لحظات باز شدن میدان چند نفر از معبر عبور کردند ما هم به اول معبر رسیدیم که معاون گردان تخریب (ایثار) را دیدم که برای اولین بار ایشان لباس مقدس سپاه را بر تن کرده بود که ایشان پاسدار بود منتهی از روی اخلاصی که داشتند لباس سپاه را نمی پوشیدند که همدیگر را در آغوش گرفتیم که خیلی او را دوست داشتم که الان هم او را دوست دارم واقعاً سرتاپای وجودش اخلاص است و دوست ندارم اسمش را بگویم ولی می گویم که برادرانی که صدای مرا می شوند واقعاً بدانند که راست می گویم ایشان آقای غلامرضا دریکوند بودند، ایشان را در آغوش گرفتم و احساس کردم که می خواهد از دست برود و نگرانش بودم و از شوق اینکه میدان مین باز شده بود خود را گم کرده بودم پس از خداحافظی با ایشان خودم را گم کرده بودم و چند نفر از برادران هم از میدان رد شده بودند من هم نمی دانستم که کجا می روند، ناخودآگاه از معبر بیرون رفتم و داخل میدان مین رفتم البته نمی دانستم کجا می روم و چند قدمی به سرعت دویدم که یکی از برادران هم پشت سرم داشت می دوید که ناگهان یکی از برادرها سه بار فریاد زد مین، میدان مین است کجا می روید که خشکم زد دیگه به کانال رسیده بودم کانالی که پر از گل بود سریع خود را داخل کانال پرتاب کردم که آن برادر هم پرید داخل کانال و بلند شدیم که کل بدن و وسایل مان گلی شده بود، خجالت زده از این بودم که داخل میدان مین رفته بودم و اگر یک مین منفجر می شد خودم را و دیگران را امکان داشت مجروح یا شهید کند و بی احتیاطی من امکان داشت کار دستمان بدهد، گلوله ها مدام به اطراف ما می خورد، کانال خیلی تنگ بود که به سختی یک نفر از آن عبور می کرد بعد یک گلوله به میدان مین خورد که منفجر شد که معاونت گردان ایثار و یک نفر دیگه مجروح شد و یک نفر هم شهید شد، آتش خیلی شدید بود که داخل کانال ما تا زانو داخل گل فرو می رفتیم که وقتی به یاد این منطقه می افتادم تنها چیزی که در ذهنم تداعی می شد میدان تیر، میدان شدائد و آتش ها بود چون واقعاً آتش روی سر بچه ها فرو می آمد میدان انتظار بود چون ما انتظار زیادی کشیدیم که میدان مینی باز شود و عملیات را شروع کنیم هر دقیقه اش شاید یک سال می گذشت، میدان آزمایش بود چون هر کس نمی توانست در آن طاقت بیاورد، میدان یأس و نامیدی بود چون امکان داشت میدان مین باز نشود و عملیات نشود و ...
میدان ایثار و شهادت میدان از خودگذشتگی، میدانی که می شد همه چیز را با آن محک زد چه کسی شجاع و دلاور و طلای ناب است و خوب را از بد می شد تشخیص داد شوخی نبود گذشتن از میدان مین و وارد کانال شدن آن هم کانالی که حدود یک متر گل داشت و گلوله باران دشمن و تاریکی شب و رسیدن به سنگرهای مستحکم دشمن با انواع تجهیزاتی که بکار گرفته بودند برای درهم شکستن حملات واقعاً شوخی نبود و حرف زدن خیلی ساده است، آنجا میدان عمل بود با دشمن که تا دندان مسلح بود دشمنی که همه چیز را در اختیار داشت دشمنی که انواع سلاح سنگین و سبک را بکار گرفته بود به شکلی هرگز فکری به مخیله اش نمی رسید که یک زمانی رزمندگان اسلام بخواهند در اینجا عملیات بکنند اگر هم عملیات کنند با موفقیت و پیروزی روبرو بشوند، به هر حال بعد از عبور از میدان مین و ورود به کانال دشمن و رویارو شدن با دشمنی که در سنگرهای مستحکم با کلیه تجهیزات بود که یکطرف دیگه برادران رزمنده بودند که جز سلاح سبک چیزی در دست نداشتند آن تجهیزاتی که تقریباً از کار افتاده بود و خیلی از سلاحها چون زیر گل رفته بود نمی شد با آنها شلیک کرد خودم چند بار به زمین خورده بودم و حسابی اسلحه ام زیر آب و گل رفته بود و آن را در آورده بودم و آن لحظات اولیه که به دشمن رسیدیم هنوز اولین تیر را شلیک نکرده بودم که می ترسیدم اسلحه ام بترکد به هر حال به کمین رسیدیم که منهدم شده بود و نیروهای کمین فرار کرده بودند و یک مخفی گاه را پیدا کردیم که بتوانیم اسلحه مان را امتحان کنیم که اگر منفجر شد به یکی دیگه از برادرها آسیبی نرسد و فقط خودم باشم به هر حال اولین گلوله ای را که شلیک کردم سالم بود به هر حال برادران با روحیه ای بسیار قوی به خط دشمن رسیدن و خط دشمن را شکستند که خدا شاهد است که یک درصد هم احتمال نمی دادیم که به این سادگی خط دشمن را بشکنیم اما در این عملیات بنده از یک چیز امیدوارم بودم و آن این است که هر موقع که قبل از هر عملیاتی که می خواستیم به دشمن بزنیم اگر روحیه برادران به این شکل بود که یکنفر هم غرور اگر داشت یا نمی توانستیم یا با شکست روبرو می شدیم اما هر موقع که برادران توقع شان زیاد بود و زاری شان زیاد بود بیشتر به درگاه خداوند التماس می کردند و دعا می کردند و همه چیز را بسته به اراده خدا می دانستند و کسی از غرور و قدرت خویش حرف نمی زد آن زمان موقعی بود که خداوند برادران را یاری می کرد یادم است که قبل از عملیات با وضعیتی که در منطقه بود و هواپیماهای دشمن مدام منطقه را شناسایی می کردند برادران واقعاً به درگاه خدا التماس می کردند و به او فقط امید داشتند و می گفتند اگر خدا کمک مان نکند به هیچ وجه موفقیتی حاصل نمی شود با اینحال بارقه امید در دل بچه ها که با آنها صحبت می کردیم تجلی پیدا کرده بود که چون برادران همه اش از ضعف خودشان صحبت می کنند و همه امیدهایشان را سراغ ان کسی که باید برود و همه توجهاتشان به جایی جلب شده که باید جلب شود و این جای بسی خوشحالی بود که وقتی امیدها از همه جا قطع می شود و فقط به خالق متوجه می شود اینجا جایی است که می شود نتیجه گرفت و جایی است که بشر و انسان مومن می تواند به همه چیز فائق بیاید و نظر برادران با توجه به ناتوانی شان از همه جا قطع شده بود و به ذات مقدس خداوند پناه برده بودند که دست داوند را بر بالای تمام جزئیات می دیدند و می دانستند که بالاخره پیروزی پشت این قضیه نهفته شده و فقط کافی است که رزمنده یک یا الله و یا حسین (ع) و یا فاطمه الزهرا (س) بگوید و به دشمن یورش ببرد که خداوند امداد غیبی اش را می فرستد که بارها هم برادرها دیدند که فرستاد و کمک کرد و عده قلیل بر عده کثیر غالب شد با آن تجهیزات مدرنی که دشمن داشت و خداوند امداد غیبی خودش را به هر شکل بر رزمندگان فرو می فرستد و رعب و ترس را در دل دشمن ایجاد می کند که بارها مشاهده می شد که عده کمی بر دشمنان یورش می برند و غلبه پیدا می کردند و نصرت از آن مومنین بود، نیروها خط را شکستند و وارد خط شدیم که آن زمان بچه ها کلاه آهنی نداشتند که یکی از برادرها کلاه پیدا کرده بود که کلاه نیرو را از خیلی خطرات محافظت می کند و این برادر بسیجی دیگران را برخودش مقدم می داند و آن را به دیگران تعارف می کرد که حتی مخفیانه زیر سر یک بسیجی می گذاشت که او هم کلاه را به خود ایشان برگرداند و آنقدر این کلاه بین برادران رد و بدل شد که آخرش هیچکدام حاضر نشدند که خود را بر دیگری مقدم بدانند و برای حفظ جان خود از آن کلاه استفاده کنند و هر کدام دیگری را بر خود مقدم می دانستند به هر حال کلاه را زمین گذاشتند و رفتند، ایثار و گذشت رزمندگان در جبهه به این شکل بود و هر کدام حاضر بودند فدای دیگری شوند و این است که مسئولین و مقام معظم رهبری می فرمایند فکر بسیجی در جامعه پیاده شود اگر فکر بسیجی پیاده شود خیلی از مشکلات خود بخود حل می شود فکر بسیجی دیگران را بر خود مقدم داشتن است یعنی با وجود اینکه انسان خودش نیاز دارد و شدیداً هم نیاز دارد ولی دیگران را بر خودش مقدم بدارد آیا ما در پشت جبهه چنین احساسی داریم، البته همه می توانند داشته باشند که اگر استفاده شود افراد به عینه می بینند که خداوند دست این افراد را می گیرد و کمک می کند و مشکلات خود به خود حل می شود إن شاء الله که ما بتوانیم روز به روز بیشتر و بهتر فکر بسیجی را در جامعه مان گسترش بدهیم و بتوانیم رضایت خاطر خداوند و معصومین (ع) و شهدا و جانبازان را به دست بیاوریم و اگر فکر بسیجی را گسترش بدهیم قطعاً بسیجیان از ما راضی خواهند بود در ادامه صحبت هایم در مورد عملیات کربلای 4 که در محور شلمچه توسط لشکر 57 و گردان خط شکن آن لشگر یعنی انبیا (ص) صورت گرفت که وارد خط شدیم که از طریق فرماندهی به من اعلام شد که گردان دارد می آید البته در میان راه گردان قطع شده و خودت را به نیروهای جلودار برسان که یک توقف کوتاه داشته باشند تا گردان وصل شود وقتی جلو رفتم معاونت گروهان مالک اشتر که گروهان یکم بود برادر جانبازی بود به اسم لونی که دو انگشتش قطع شده بود که ایشان واقعاً شجاع بود هر کاری کردم توقف نکردند و اهمیت ندادند و با شور و شوق وصف ناپذیر بر سر دشمن ریختند که دوباره گفتم دستور فرماندهی است که گفتند ما 20 نفر هم کار را ادامه می دهیم و خدا ما را یاری می کند و ادامه می دهیم تا نیروهای گردان هم برسند یکی از نیروها گفت این خودش می ترسد که درگیری شدید بود که سرعت برادران هم زیاد و دشمن پا به فرار گذاشته بود که خودم منصرف شدم که با این شور و شوق دارند کار را ادامه می دهند حیفم آمد که اینها کار را توقف بدهند به هر حال دشمن پا به فرار گذاشت با همه امکاناتی که داشتند و مقاومت نمی کردند خود من هم با دیدن عشق و شور بچه ها دستور فرمانده را فراموش کردم، سنگرهای دشمن بسیار مستحکم بود انصافاً روحیه، توان و سرعت برادران به قدری بالا بود که جز در یک سنگر که موقعیت استقرار آن به شکلی بود که گلوله آرپی جی و تیرباری که برادران شلیک می کردند به آن اصابت نمی کرد و فاصله هم به قدری زیاد بود که نارنجک دستی به آن نمی رسید. فقط این یک سنگر بود که مقداری مقاومت داشت، یک اسلحه دوشکا یک خمپاره انداز و یک آرپی جی زن در آن مستقر بود که مقاومت می کردند و ترسم برای دو مسئله بود یکی اینکه ترسیدم تلفات زیادی از ما بگیرد و دیگر اینکه ترسیدم که در روحیه بسیار بالای بچه ها اثر بگذارد و توان روحی که در سطح بالایی هم قرار داشت مقداری کاهش پیدا کند در این عملیات گردان ما چهار پیک داشت یکی به اسم حسنوند از راه رسید و گفت فرمانده گردان گفته یک مقدار توقف داشته باشید که بقیه برسند که گردان وصل شود که این برادر یک آرپی جی و یک موشک آرپی جی برداشت و بطرف همان سنگر شلیک کرد که بنده تکبیر گفتم و به حیله و دروغ گفتم که سنگر سقوط کرد و برادران رزمنده هجوم بردند بطرف آن سنگر که نیروهای دشمن هجوم برادران را که دیدند پا به فرار گذاشتند، البته جنگ به یک معنا یعنی حیله، یعنی نقشه کشیدن و باید نقشه کشید و حیله و ترفند دشمن را نقش بر آب کرد، خداوند می فرماید وَمَكَرُوا وَمَكَرَ اللَّهُ وَاللَّهُ خَيْرُ الْمَاكِرِينَ و این آیه می فرماید که حیله، دشمن نقشه حیله می کشد و خداوند نقشه و حیله های او را نقش بر آب می کند که از این می فهمیم که دشمن حیله گر است و باید علیه او تقشه کشید تا نقشه هایش نقش بر آب بشود اینجا شکل آرایش سلاحهایی که دشمن در این خط بکار گرفته بود و سنگرهایی را که ایجاد نموده بود و خاکریزی که احداث نموده بود و آبی که آنجا جمع شده بود که اگر اشتباه نکنم به کانال ماهی معروف بود که خیلی جالب بود و از پیچیدگی خاصی برخوردار بود گرچه خط دشمن در کربلای 4 و 5 روی آن عمل شده محوری بود که لشگر 57 ابوالفضل (ع) در آن عمل می کرد و گردان انبیا (ص) گردان خط شکن لشگر بود که در عملیات کربلای 4 در محور کانال ماهی بود، تشکیل خط دشمن و سنگرهای دشمن در این محور به طرز عجیبی بود البته در خرمشهر و بعضی شهرها دشمن سنگرها و کانال هایی را به اشکال مختلفی برای دفاع درست کرده بودند و ما تا حالا بدین شکل ندیده بودیم و برادرانی که در کربلای 4 در محور شلمچه حضور داشتند می دانند دشمن اول خاکریز بزرگ را جلوی آب که معروف به کانال ماهی بود ایجاد نموده بود و در درون این خاکریز سنگرهای بتونی ساخته بود که خیلی محکم بود که به شکلی بود که عقب آن باز بود و می شد از داخل آن بطرف بیرون (ایران) آرپی جی هم شلیک کرد و تیربارهای دوشکا و توپ دولول آنجا نصب کرده بودند برای شلیک به نفرات، کمی آنطرف تر سنگری درست کرده بودند برای خمپاره 60 و 80 در گوشه دیگر آن توپ دولول و چهار لول بود که علیه نفرات بکار می برند و یک تانک هم بود که برای هر دسته مجموع این سلاحها را گذاشته بودند یعنی هر سنگری که حدس می زدی مقر یک دسته بود در این حد یک دستگاه تانک، توپ دولول و چهار لول، دوشکا، خمپاره 60 و 80 و آرپی جی زن تا دلت بخواهد و تیربار داخل همه سنگرها بود و تیربار و آرپی جی چیزهای معمولی بود که وجود داشت علاوه بر آن سنگرهای استراحت و تجمعی بود که دشمن برای خودش احداث نموده بود، اولین نقطه خط خاکریزی بود بلند که دو متر ارتفاع و عرض آن شکلی بود که یک کانال وسط خاکریز زده بودند و این کانال راه پیدا می کرد به سنگرهایی که در زیر زمین احداث کرده بودند یعنی این کانال ادامه پیدا می کرد و زیرزمینی دربی مثل درب اتاق باز می شد وقتی که داخل می رفتی مثل یک اتاقک بود که به سمت چپ یا راست ادامه داشت و یک راهرو بود که 15 متر می رفت و سه درب داخل راهرو باز می شد و سه اتاق دیگه آنجا بود که بلندی آن به یک و نیم متر می رسید و حدود 300 متر که رفتیم هیچ متوجه این سنگرها نشده بودیم تعدادی از نیروهای دشمن داخل این سنگرها مانده بودند و بعد که جلو رفتیم بعضی ها متوجه این کانالها شدند که اتاق اول را دیدند و کمتر فکر می کردند که سه اتاق دیگه هم وجود داشته باشد و تا وسط خط که رفتیم، در خصوص سنگرهای دشمن، (2 دقیقه تکراری) وقتی از خط عبور می کردیم در خاکریز سنگرهایی بود که فکر می کردیم همین یک دانه است که داخل آن نارنجک می انداختیم و رگبار می گرفتیم و رد می شدیم، زمانی که پاکسازی کردیم متوجه شدیم که علاوه بر این سنگر و یا اتاق یک درب دیگه دارد و امتداد پیدا می کند و 2 ، 3 اتاقک دیگه نیز وجود دارد که این اتاقکها دارای پیچ و خم هایی بود که به سختی می شد وارد آنها شویم و دشمن اینقدر ترس داشت که در کلیه خطوط چنین استحکاماتی احداث کرده بود که شاید بوسیله چنین خطوط مستحکم بتوانند خطشان را حفظ کنند غافل از اینکه رزمنده گان اسلام چشم و امیدشان به جای دیگری می باشد و این استحکامات و سلاحها در مقابل توان رزمندگان و اخلاص و امید رزمندگان به خدایشان بسیار ناچیز بود چون رزمنده جانش را در طبق اخلاص گذاشته بود و برای حفظ جان خودش ارزشی قائل نمی شد در مقابل دین و ایمان و مملکتش و لذا خداوند هم کمک می کرد و همه مشکلات یکی پس از دیگری از سر راه رزمندگان بکار می رفت حتی خود این سنگرهای مستحکم در اکثر مواقع می شد که گریبان گیر خودشان می شد چون مثل کرم داخل هم رفته بودند و وقتی رزمندگان اسلام خط را می شکستند آنچنان برق آسا بر سر آنها می ریختند که نمی توانستند داخل آن سنگرها که بیشتر شبیه جایگاه حیوانات بود حرکتی داشته باشند یا از خودشان دفاع کنند چون این همه استحکامات را بکار می گرفتند به خاطر اراده آهنین سپاه مربی تخریب وقتی با بچه ها صحبت می کند می فرماید برادران سعی کنید که سیم خاردار و مین های دشمن اول بوسیله گریه های شما و به وسیله آن اشکی با تضرع و زاری در مقابل خدا ریخته می شود موانع از بین برود واقعاً هم همین بود که اخلاص رزمندگان قبل از هر چیز و امیدشان به خدا قبل از هر چیز موانع دشمن را ذوب می کرد و فرو می ریخت گاهی اوقات نیروهای دشمن با استفاده از تاریکی شب و یا پیچ در پیچ بودن سنگرها پنهان می شدند و بعضی مواقع برای ما مزاحمت هایی را ایجاد می نمودند و این بود که در همان زمان که برادران به پیشروی ادامه می دادند یکی دو بار احساس کردیم که نارنجک بطرفمان پرتاب می شود که به معاون گروهان مالک برادر نوروزی عرض کردم که احتمالاً بچه ها یا حواسشان نیست یا سهل انگاری می شود و بعضی اوقات نارنجک از پشت سر پرتاب می شود و خوشبختانه تا به حال به کسی اصابت نکرده و دشمن از ما خیلی جلوتر است به من گفتند که اشتباه می کنید که دوسه بار این مسئله را تذکر دادم به هر حال به پیشروی ادامه دادیم که دوسه بار خمپاره 60 روی بچه ها کار کرد که اهمیت نمی دادند که در این موقع یک خمپاره در جایی که بچه ها تجمع کرده بودند اصابت کرد که من مجروح شدم، که البته ترکش ریز به پا و کمر و دستم خورد که به پیشروی ادامه دادیم تا اینکه به یکی از سنگرهای پیچ در پیچ که عرض کردم رسیدیم و یک نارنجک را ضامن کشیدم و داخل سنگر انداختم که احساس کردم که یک نارنجک پشت سر من افتاد که هنوز من نارنجک خود را نیانداخته بودم و منتظر منفجر شدن آن شدم که منفجر شد و زانو و پا و ران من ترکش اصابت کرد که نارنجک خود را پرتاب کردم و منفجر شد و به برادرها گفتم دوباره که این نارنجک از پشت سرم پرتاب شد و فکر کنم بچه ها پرتاب کرده باشند یا اینکه دشمن داخل سنگرها مخفی شده و اینکارها را می کند و اینجا به شکلی مجروح شدم که نمی توانستم به خوبی راه بروم که مرا به داخل کانال انتقال دادند و روی یک جعبه نوشابه دو سه گونی گذاشتند و من روی آن نشستم و بقیه به پیشروی ادامه دادند و دیگه من تنها ماندم که البته اول امدادگرها زخم هایم را پانسمان کردند بعد رفتند جلو و تنها ماندم و یک مقدار از بدنم درد گرفته بود، مدتی که تنها بودم ذکر یا الله، یا امام حسین (ع)، یا فاطمه الزهرا (س) می گفتم که دیدم صدای چند نفر می آید که دخیل یا خمینی می گویند که احساس کردم نیروهای عراق هستند که فکر کردم از جلو هست که اسلحه ام را آماده گرفتم و چیزی ندیدم که دیدم صدایشان بلندتر می شود و متوجه شدن که تعدادی از نیروهای دشمن داخل این سنگرها ماندند و همین ها بودند که نارنجک ها را بطرف بچه ها پرتا کردند که دست و پا شکسته به زبان عربی گفتم بیایید بیرون ولی نمی آمدند و مدام دخیل یا خمینی می گفتند که اسلحه را گرفتم به طرف درب آن سنگری که آنها داخلش بودند تا اینکه دو نفر از برادران امدادگر آمدند که خونریزی پاهایم هم دوباره شروع شده بود که آنرا بستند بعد به آنها گفتم تعدادی از نیروهای دشمن اینجا هستند که ایشان هم یک نارنجک که همراه داشتند داخل سنگر دشمن انداختند که دیکه سروصدایی نیامد که به او گفتم شکل این سنگرها خیلی پیچ در پیچ است و احتمال دارد که کشته نشده باشند و از ترس سکوت اختیار کردند که نگاه کرد گفت نه همه مردند و بطرف نیروهای گردان رفتند، گردان محبین بعد از انبیا (ص) می خواست عمل کند که سر رسیدند که یکی از آنها همکلاسی ام بود به نام عزت الله دلفان بود که آن زمان مأمور شده بود به گردان محبین، ایشان را صدا زدم و مرا دید ناراحت شد که مجروح شدم و بعدها ایشان در کردستان به شهادت رسیدند که به او گفتم داخل این سنگر تعدادی از نیروهای دشمن ماندند و مدام دخیل یا خمینی می گویند و به او گفتم احتیاط هم کن که ایشان برادری بود بسیار شجاع که درب آهنی سنگر را کنار زد و رفت داخل و داخل اتاقها رفت و چند رگبار داخل اتاقها گرفت که بعد از چند بار سر و صدا دیگه سر و صدای همه شان خاموش شد که ایشان برگشت و از من خداحافظی گرفت و رفت بعد از آن یکی از برادران که دستش مجروح شده بود به عقب آمد که به من اسرار کرد که برویم گفتم نمی توانم ایشان گفت امکان دارد هواپیما بیایند و اینجا را بمباران کنند بهتر است به هر شکلی هست امشب خودمان را به پشت خط درگیری برسانیم که نیروهای امدادگر بتوانند ما را انتقال بدهند به بیمارستانهای ، صحرایی که گفتم نمی توانم که پایم هم حسابی درد می کرد هوا هم سرد بود بدنم هم خیس بود و به ایشان گفتم یک پتو برایم بیاور که به پاهایم بپیچم و به او گفتم احتمال کن چون امکان دارد داخل این سنگرها نیروی زنده باشد که چند نیرو مانده بود که برادرها آنها را کشتند که ایشان داخل یک سنگر رفته بود که عراقیها با داد و بی داد جلویش بلند شده بودند که رگبار بسته بود و اینها به درک واصل شدند که دیگه آنجا ایستاده بودم که چند نفر از نیروهای گردان محبین که جا مانده بودند آمدند پیش ما استراحت کردند و اینجا یکی از نیروها داشت با ما حرف می زد یک دفعه برگشت طرف خط خودمان را نگاه کند که دید یک نفر عراقی مخفی شده بود بالای سر ما که حالا نمی دانیم چه قصدی داشت که اسلحه اش رو به بالا بود که از ضامن هم خارج بود که تا عراقی را دید او خواست خودش را میان ما پرتاب کند که این بسیجی دستش روی ماشه رفت و حدود 10 گلوله داخل سینه اش خالی کرد و همانجا روی زمین افتاد که بعدش این برادر مجروح به من دوباره اصرار کرد که برویم به سمت خط خودی که برگشتیم، این کانال که ارتفاعش حدود یک متر بود لبه آنرا گرفتم و بوسیله آن خودم را به سمت عقب می بردم.
راوی: حجت شریفی کارشناس امور شاهد و ایثارگران ادارهی آموزش و پرورش ناحیهی 2 شهر مقدس قم. از دلاور مردان لشگر 57 حضرت ابوالفضل (ع).