ای کاش بدنم در جبهه ها تکه تکه شود اما مرگ من در بستر نباشد.

در طول سال های دفاع مقدس جای جای مرزها، سنگر ها و خاکریزها جایگاه قدوم دلاور مردانی بوده است که مصداق واقعی و عینی آیه ی مبارکه السابقون والسابقون اولئک المقربون هستند، زاهدان شب و شیران روز آنانی که از دنیا بریده و به معبود پیوسته اند.
شهید بهروز مدیری عاشق گسسته از بند دنیا و سالک واقعی طریق الهی یکی از آن هزاران بود بهروز در دوران دفاع مقدس فقط یک رزمنده برای میادین جنگ نبود؛ حضور چند روزه ی او در میان اقوام و فامیل آن زمان که بر ای مرخصی می آمد آن چنان کارا و مفید بود که همه او را مشکل گشای مشکلات خود می دانستند به طوری که برگشت دوباره اش به جبهه ها با مخالفت و نارضایتی دوستان و آشنایان همراه بود.
در طول هشت سال جنگ تحمیلی هر بار برای رفتن به جبهه با مخالفت شدید اطرافیان بخصوص پدر و مادرش روبه رو بود؛ بارها در بین صندلی های اتوبوس و یا در بین دیگر بسیجی ها پنهان شده تا بتواند راحت تر و به دور از چشمان گریان مادر، عمه و ... برای انجام وظیفه ی خود اقدام کند، اگر مادر و دیگر اقوام به داخل اتوبوس می آمدند با خوش رویی و خوش طبعی هر طوری بود آن ها را مُجاب می کرد و با حضور فعال در جبهه ها به وظیفه ی خود عمل می کرد.
شاید از جمله دلایل مخالفت با بهروز برای رفتن به جبهه برخورداری او از سجایای اخلاقی و حلال مشکل بودنش و خلاصه ترس از دست دادنش بود؛ بعد از پذیرفتن قطعنامه همه خوشحال بودیم که بهروز ضمن لبیک گفتن به دعوت امام خود، وظیفه اش را به نحو احسنت انجام داده و امروز بعد از هشت سال می توانیم حضور بهروز را بدون اضطراب در بین خودمان حس کنیم و برای همیشه پیش ما بماند.
چند روزی بود از تلویزیون اخباری پخش می شد از اعزام نیروها به اسلام آباد و مناطق غرب کشور؛ پدر و مادر از ما خواستند که تلویزیون برای مدتی خاموش باشد چرا که اگر بهروز از این موضوع اطلاع پیدا کند بدون شک و بدون هیچ گونه معطلی در این مناطق حضور پیدا می کند؛ خوب البته ما می دانستیم این موضوع هیچ وقت برای بهروز مخفی نخواهد ماند و تلاش ما در این زمینه قطعاً بیهوده است چراکه او یک فرد آگاه به مسائل روز کشور خود بود؛ همین طور هم شد همان روز بهروز خیلی مضطرب و بی قرار به منزل آمد و از هر کسی می خواست یک وسیله برایش آماده کند؛ ساک، لباس، پوتین و... حین آماده کردن وسایل مدام به او گوش زد می کردیم بهروز جان مگر جنگ تمام نشده؟ خواهش می کنیم بهروز این افراد منافق اند، دوست و دشمن معلوم نیست! بگذر بهروز؛ و از این حرف ها یی که هیچ کدام نمی توانست او را برای نرفتن راضی کند.
آن لحظات حرف های خیلی وقت پیش بهروز را برای من یادآوری می کرد، که ای کاش بدنم در جبهه ها تکه تکه شود اما مرگ من در بستر نباشد؛ حال این جمله در ذهن من مرور می شد این عملیات وقت اضافه ی جنگ است برای شهادت بهروز ...
روز آخری که بهروز رفت آنقدر با عجله رفت که ما یادمان رفت از زیر قرآن ردش کنیم خودش به ما یادآوری کرد که قرآن را بیاورید؛ وقتی به بیرون از منزل رفت پدرم فقط سکوت کرد و سکوت پدر ما را به حرف زدن با او واداشت اما بهروز بلافاصله باید سوار ماشینی می شد که سر کوچه منتظرش بود تا برای همیشه از بین ما برود و آسمانی شود.
راوی: خواهر شهید
منبع: رفاقت با شهدا